من هم راضی نیستم تو هوا را آلوده کنی
با تلنگر مادرم به خود آمدم که چه میکنی؟ گفتم چایی هم میزنم میبینی که. گفت: ده دقیقه است هم میزنی بس نیست؟ گفتم: چه زود گذشت فکر میکردم تازه شکر ریختهام، کاش همهی زندگی این طور میگذشت. چانهام را بالا آورد و مهربانانه توی صورتم نگاه کرد و گفت: به من بگو پسر، دردت را به مادرت بگو. دستش را پس کشیدم و بلند شدم گفتم: کدام درد مادر؟ چیزی نگفت. نان را از توی تستر درآوردم و باز روبرویش نشستم. نگاه میکرد و چیزی نمیگفت. گفتم: میدانی. گفت: بگو پسرم. لحن صدایش توی دلم را خالی کرد. گفتم: راستش مادر دخل و خرجم با هم نمیخواند. مادر در حالی که کاسهی مربا را هل داد جلویم بلند و برافروخته گفت: جان به لبم کردی تا بگویی دخل و خرجم با هم نمیخواند؟ فکر کردم مریض شدهای یا دارند از اداره اخراجت میکنند. کمی طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم: این که دخل و خرج آدم با هم نخواند مسلئهی مهمی نیست؟ اصلا میدانی دخل و خرج یعنی چه؟ گفت: نه فقط تو میدانی، انگار خودم تو را زاییدم و بزرگ کردم، زیر موشکباران قد کشیدهای پسر. درست است دلار هفت تومن بود ولی نفت گیر خلق خدا نمیآمد. من تو را با جنس غیرکوپنی بزرگ کردهام. آن روزها هم دخل و خرجها با هم نمیخواند. گفتم: مادر من الان باید دستم توی جیب خودم باشد آن روزها بچه بودهام. گفت: عیب ندارد پسر، پدرت هم همین طور بود، وقتی دخل و خرجش با هم نمیخواند ایراد میگرفت ولی من با همان حقوق ساختم و تو را بزرگ کردم. شاکر باش.
همیشه همین طور است. بحث اقتصادی با مادر همیشه به ناشکری طرف مقابل ختم میشود. یعنی هر جا که کم میآورد قضیه را ربط میدهد به زیادخواهی و ناشکر بودن. البته اگر نتواند از در ناشکری به طرف مقابل ضربه بزند میگوید: صابر باش، قانع باش… اگر مادرم دبیرکل سازمان ملل بود دنیا را آرام میکرد. خودش وقتی اخبار میبیند میگوید: یکی باید برود با این طرفهای درگیر در عراق و افغانستان حرف بزند تا دیگر بمبگذاری نکنند. یک شب خواب دیدم مادرم به همراه مامورین سازمان ملل دارد با یکی از سران القاعده حرف میزند. چند دقیقهای حرف زدند و من نفهمیدم چه گفتند ولی آخر سر صدای مادرم را شنیدم که به سرکردهی القاعده میگفت: عاقل باش.
شب خیلی سعی کردم زود شامم را بخورم و نگذارم دبیرکل سازمان ملل سوال پیچم کنند، ولی مادر باز شروع کرد و گفت: صبح که دردت را نگفتی، حالا بگو، به مادرت بگو. گفتم: همان بحث دخل و خرج بود که البته خوب که فکر کردم دیدم آدم قانعی نبودهام. الان ولی قانعم. قیمه هم خیلی خوب شده در ضمن. مادر طبق عادت تکهای گوشت را توی بشقاب خورش توی بشقابم ریخت و گفت: خودم بزرگت کردهام. گفتم: دست شما درد نکند، زحمت کشیدید، فرصت باشد جبران کنم. ادامه داد: نمک نریز پسر آخر دردت را میگویی، به خودم هم میگویی. گفتم: چشم مادر، هر وقت درد داشتم میآیم پیش خودت، راستی فیزیوتراپی هم میکنی؟ گفت: مثل پدر خدا بیامرزت بینمکی. گفتم: آن خدابیامرز که راحت شد… مادر نگاهی تند کرد و گفت: از دست من؟ گفتم: ازدست روزگار غدار مادر، و گر نه تو که کاری با آن خدا بیامرز نداشتی، فقط میپرسیدی مرد دردت را به من بگو. این جمله را که گفتم مادر آهی کشید و گفت: آخر سر هم نگفت و رفت…
توی رختخوابم اما چشمانم باز است و خوابم نمیبرد. حساب بانکیام شده خندق بلا. هر چه پول تویش میریزم پر نمیشود. حقوق اداره را با همهی حقالتحریرهای روزنامه میریزم توی یک حساب ولی باز پر نمیشود. تا به مرز یک میلیون تومان میرسد شروع میکند به خالی شدن. انگار حسابم سوراخ باشد. هر چه میکنم حساب دخل و خرج را نگه دارم نمیشود، هر روز باید از توی حساب پول بردارم. باید ماشینم را بفروشم تا بتوانم از پس قسطهای خانه بربیایم. خرج بالا رفته است. خوشبختانه از این جهت با مادرم مشکلی ندارم، میدانم اگر بگویم میخواهم ماشین را بفروشم میگوید خوب میکنی، دولت این همه اتوبوس و مترو را توسعه داده ولی مردم باز با ماشین شخصی بیرون میروند. آفرین پسر. من هم راضی نیستم تو هوا را آلوده کنی.
صبح دوباره با تلنگر مادر به خودم آمدم.گفت: چه میکنی؟ گفتم میبینی که کره میمالم روی نان. گفت: یک ربع است میمالی بس نیست؟ گفتم: میبینی مادر هر روز دارد طولانیتر میشود. یعنی امکان دارد یک روز من یک تکه پنیر بردارم و بعد تو به من تلنگر بزنی و ببینم روز تمام شده است؟ گفت: خجالت بکش، برو خدا را شکر کن توش و توان داری و چهارستون بدنت سالم است و میتوانی کار کنی. گفتم مادر میخواهم ماشینم را بفروشم. روی شانهام زد و گفت: خوب میکنی، دولت این همه اتوبوس و مترو را توسعه داده ولی مردم باز با ماشین شخصی بیرون میروند. آفرین پسر. من هم راضی نیستم تو هوا را آلوده کنی.



یاد باد اقتصادیات کوپنی!!! و گرامی باد زحمات پدر و مادرهایمان! که با قطعی برق و نبود شیر وشکر و بمباران و موشک و دلار ۷ تومنی! بزرگمان کردند!
این مملکت لامصب حاصلخیز است برای نوستالژی! چون امروزش را که می بینی فاتحه مع الصلواتی می فرستی برای دیروزش و دلتنگش می شوی!.
می ترسم فردایمان انقدر بد باشد که دریغ وافسوس همین خندق بلا! و دخل و خرج نخواندنمان را بخوریم! و برای بچه هایمان! ( اگر جرات بچه دار شدن داشته باشیم ) از این خاطرات شیرین تعریف کنیم.
و در نهایت هوا را آلوده نکنید! مترو به این خوبی، بی آر تی به این قشنگی دارید:)
امان از مادرها که حرفشان را می توان حدس زد…
امان از پسرها که می توان دردشان را فهمید…
چقدر خوب که دوباره چلچراغی شدین:)
منم با صحبت جناب علی بالا موافقم بی آر تی ها خلوت مترو ها خوش بو و ساکت
چرا آدم باید ماشین شخصی داشته باشه !!!!
من یک سوال برایم پیش امده .
الان که قرار است این اینترنت را ملی کنند ما بند و بساطمان توی وب جمع میشود احیانا” ؟
باید کاسه کوزه یمان را جمع کنیم یعنی ؟
—————-
مادرتان کلا” دمش گرم ! رابطه ی خوبی با وزن فاعل داشت …
پسر حرف گوش کن … سامع باش .
+خیلی فوق العاده بود .
سبز باشی .
@ سمیه
بنده هم از موافقات شما بسی متشکرم!
در ضمن چون شهر ما تبریز زیادی تهران زده است! چند سالیست به تاسی از تهران بی آر تی راه انداخته و به مدد بی آر تی ! ترافیک هم عارض شده!! چون خیابان اصلی شرقی-غربی تبریز را نصف کرد بی آر تی! جان:)
چقدر روایت های ساده ات دلچسب و شیرین است… دلم تنگ شد برای مادرم…
رضاجان مکالمه ات را با مادر شنیدم!
من از هویزه هستم واز عشایر ساکی
رضا ساکی پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۹۰ ۲:۳۶ ب.ظ:
سلام بر پسرعمو
س
ل
ا
م
اولین بار که میری جایی باید به درودیواراش تزیینش و با چشمت نیگا کنی
ولی برای اینکه اونم بیاد مهمونت بشه باید تعریفم بکنی:
خوبه وبت عالیه چه دری چه قلمی عجب پایی
آخ عجب پایی
سلام.
لیست خانم صدر را دیدم. میتوان تکمیل ترش کرد.
راستی اگر فرصت داشتی آخرین پست وبلاگم را ببین. قابل تامل است. مطلبی با عنوان جهت اطلاع … فیلترینگ هوشمند
آخر هفته خوبی داشته باشی
تو شماره ۴۵۸ نبودی …نه ؟
رضا ساکی پاسخ در تاريخ دی ۳۰م, ۱۳۹۰ ۱:۰۳ ق.ظ:
نه متاسفانه به این شماره نرسیدم
اساسا” وقتی دستم به مجله میرسد اول جلدش را میگیرم زیر ذره بین … بعد شروع میکنم به تند تند ورق زدن دنبال ستون شما .
۲ دور مجله را زیر و رو کردم . نبودید .
خورد توی حالم این سری .
: (
رضا ساکی پاسخ در تاريخ بهمن ۳م, ۱۳۹۰ ۹:۰۰ ق.ظ:
ببخشید
سلام به رضا جان فقط بگم همیشه در گردن ما که فرزند آنها هستیم حق دارند
سلام
چقدر بده ادم دخل و خرجش با هم نخونه هیچ کسی هم نیست ادمو درک کنه به خدا فقط مادره که درک میکنه ولی به روی خودش نمیاره:)
از نوشتتون خیلی خوشم اومد:)
رضا ساکی پاسخ در تاريخ بهمن ۳م, ۱۳۹۰ ۸:۵۹ ق.ظ:
ممنونم
گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست … اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید
salam az onjayi ke in matlabo bande dago dagh az zabone khodeton shenid bodam koli haz kardam omadamo dobre khondamesh aman az rozi ke ada dkhlesh na kharjesh nakhone onvaghte ke mishe asan ye vaziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
رضا ساکی پاسخ در تاريخ بهمن ۳م, ۱۳۹۰ ۸:۵۹ ق.ظ:
لطف دارید
تا شنبه ی دیگه صبر کنیم تا متن جدید بذارید؟؟؟
نمیشه حالا محض دلخوشی یکی از نوشته هایی که خودتون بیشتر دوست دارید رو بذارید علی الحساب ؟؟