روانی قسمت هفتم
این روزها اصلا حال و روز خوشی ندارم. قرصهایم را سر وقت میخورم ولی باز دلشوره دارم. صبح بعد از ناشتا ناگهان خوابم برد و خواب دیدم که تنگهی هرمز را بستهاند. از خواب بلند شدم و سعی کردم با موبایل وارد اینترنت بشوم. نشد. رادیو را روشن کردم خبری نبود. توی تلویزیون هم چیزی زیرنویس نشده بود. با این که میدانستم خواب دیدهام ولی باز تا مطمئن نشدم آرام نگرفتم. دکتر جدیدم آدم خیلی خوبی است و از مسایل روز هم سر در میآورد. از او پرسیدم دکتر اگر تنگهی هرمز را ببندند دلار ارزان میشود؟ دکتر نگاهی کرد و آرام گفت: سیاسی شدی؟ گفتم: نه دکتر سیاسی نشدم فقط نگرانم. گفت نگران چه؟ و خم شد و دم گوشم گفت: نکند دلار داری؟ گفتم: دکتر جان دلارم کجا بود. نگرانم ولی، مگر حتما باید دلار داشته باشی تا نگران بالا رفتن دلار باشی. گفت: نه. ولی چرا نگران تنگهای؟ گفتم: چون تنگه مهم است. تنگهها مهماند. شما مگر «تنگ فنی» یادت نیست؟ گفت: چرا یادم هست. گفتم: دکتر میترسم. گفت: نترس، ترسیدی قرص شب را دو تا بخور.
خوشبختانه پرستارم با من هم عقیده است و او هم مثل من نگران تنگه است و قول داده است به محض بسته شدن تنگه یا ارزان شدن دلار به من خبر بدهد. میگوید مردم توی صف نانوایی همهاش دربارهی تنگه و دلار حرف میزنند. پرستار میگوید این روزها سبزی خوردن هم گیر نمیآید. لابد به خاطر تنگه است دیگر. روی همه چیز تاثیر میگذارد. این دلار لعنتی روی همه چیزمان تاثیر میگذارد. به پرستار گفتم برایم صد کیلو سبزی خوردن بخرد خشک کند برای روز مبادا. شما یادتان نیست ولی من خوب یادم هست وقتی تنگ فنی را میزدند چه میشد. امیدوارم هیچگاه کار به بستن تنگه و اینها نکشد. حساب کردهام اگر تنگه بسته بشود تا یک هفته میتوانم قرص شب را دو تا بخورم و بعد قرصهایم تمام میشود. باید به پرستار بگویم برایم قرص هم بخرد. برای روز مبادا…



سلام آقای ساکی ببین چکار کردید…
من همون اول که این سایت رو پیدا کردم و خوندم
برای مادرم هم این متن هارو میخوندم
حالا من یه هفته بود سر نزده بودم به سایتتون چون درس داشتم
مامانم امروز به من میگه هزارتا کار بیخود میکنی ولی نمیای دوتا متن مفید رو برای بخونی
این چه وضیه؟؟؟؟
رضا ساکی پاسخ در تاريخ دی ۱۶م, ۱۳۹۰ ۱۲:۵۷ ق.ظ:
سلام. به مادر گرامیتان سلام ویژه برسانید. خوشحالم که میپسندند. شاد باشید.
سلام تو رو خدا یادمون ننداز چقدر بدبختی کشیدیم. وااااااااای خدای من فکرش هم تنمو می لرزونه نگو نگو نگو بخدا شبها با یه وضی بخواب می ریم.صبحها با یه وضی بیدار می شیم که نگو. فکر می کنم همه یه جوری شدن.
آره رضاجان دلمون لک زده واسه دردسر