خوش به حال آن دوران که لحاف کرسی بود

۱

نخست از همه‌ی شما که در نظرسنجی چلچراغ به صفحه‌ی «اصن یه وضی» رای دادید سپاس‌گزاری می‌‌کنم. امیدوارم نماینده‌ی خوبی برای شما باشم و بتوانم با این آرا که مال خودم است پز بدهم. این را هم بدانید که من دیگر متعلق به خودم نیستم،‌ من متعلق به شما هستم رفقا، به تک تک شما هوادارانم، به میلیون‌ها نفر در سراسر کشور… با چشمانی پر از اشک و در حالی که جو سنگینی من را در برگرفته است می‌گویم دوست‌تان دارم… با یه وضی!

۲

قدیم‌ها خیلی خوب بود. انسان هر چه بیشتر فهمید بیشتر عذاب کشید. قدیم‌ها چون مردم کمتر می‌دانستند کمتر هم ضدحال می‌خوردند. همین خود من، بیشتر قرص‌هایی که می‌خورم به دلیل همین دانستن است. دکترم می‌گوید تو آدم دانایی هستی و دنیا و کاستی‌های آن عذابت می‌دهد و باید هر شب قبل از خواب قرص بخوری. دکترم می‌گوید تو و امثال تو مصداق: فلک به مردم نادان دهد زمام مراد، تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس هستید. می‌گویم چه کنم دکتر، وقتی مثلا می‌دانم چیزی به نام اینترنت پرسرعت هست و می‌بینم اینترنت ما بی‌سرعت است غصه می‌خورم، خودم را از درون می‌خورم. می‌گوید عیب ندارد درست می‌شود، می‌گویم اینترنت؟ می‌گوید نه خودت را می‌گویم. یک دوره‌ی شش ماهه قرص بخوری درست می‌شود. می‌گویم خوش به حال آن دوران که لحاف کرسی بود و مردم همه پیش هم زندگی می‌کردند و غم و غصه نداشتند و کسی به دلیل اینترنت کم‌سرعت به قرص خوردن نمی‌افتاد. می‌گوید آن وقت‌ها هم مردم غصه داشتند، مثلا تلگراف‌ قطع می‌شد، پستچی به موقع به مقصد نمی‌رسید، کبوتر نامه‌بر سقوط می‌کرد، نفت تمام می‌شد، زغال نایاب می‌شد، سقف خانه چکه می‌کرد… می‌گویم دکتر جان نگو دیگر بس است، یاد قبض گاز افتادم. باز دارم از درون خودم را می‌خورم… دکتر عصبانی می‌شود و می‌گوید وضی شده ها،‌ دنبال بهانه می‌گرده از درون خودش رو بخوره… بسه دیگه. بس می‌کنم ولی دور از چشم همه از تو خودم را می‌خورم و به حال آنهایی که زیر لحاف کرسی زندگی کرده‌اند غبطه می‌خورم. آنها خیلی از چیزهایی را که ما می‌دانیم نمی‌دانستند و شب‌ها هم قبل از خواب قرص نمی‌خوردند.

۳

یه وضی شده که پیامک‌های تبلیغاتی این طوری به دست آدم می‌رسد: کلاس‌های فن‌بیان، مهارت‌های ارتباطی، آداب معاشرت، جذاب بودن و…

۴

جناب‌ آقای دنیزلی در گفت‌وگویی فرموده‌اند: قراردادم با پرسپولیس معنوی است نه مادی. ببینید چه وضی شده که دیگر دنیزلی هم می‌داند باید از کدام راه وارد قلب‌ ایرانی‌ها شد.

۵

هر سال یکی دو روز قبل از شب یلدا ملت به هم پیامک می‌دهند که پاییز دارد تمام می‌شود و باید جوجه‌ها را بشماری و فلان. خیلی از مردم هم فکر می‌کنند جوجه‌ها را حتما قبل از شروع شدن زمستان شمرد و اگر نشماری دیگر نمی‌شود شمارد. این حرف‌ها البته مال قدیم است و الان بسیاری جوجه‌هایشان را سر سیاه زمستان هم می‌شمرند که اتفاقا جوجه‌هایشان از شمار کسانی که جوجه‌ها را در پاییز شمرده‌اند هم بیشتر می‌شود. قدیم مردم زیاد حرف می‌زدند، مثلا می‌گفتند «نرود میخ آهنی در سنگ» در حالی این روزها هستند کسانی که میخ آهنی را ته در سنگ فرو می‌کنند. آن قدیم بود که می‌گفتند این ره تو می‌روی به ترکستان است، الان بسیاری را می‌شناسم که از راه ترکستان رفته‌اند و به جاهای خوبی هم رسیده‌اند. خلاصه حرف قدما را نباید زیاد جدی گرفت شما بهتر از من می‌دانید که چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی دیگر کاربرد ندارد و چه بسا هستند چاه‌کن‌هایی که با یه وضی چاه می‌کنند و هیچ گاه در چاه نمی‌افتند.

۶

من از هیچ واحد پولی جز تومان حمایت نمی‌کنم ولی باید اعتراف کرد که دلار همیشه ثابت کرده است دلار است ولی مثلا یورو همیشه ثابت نکرده است یورو است. همین. راستی سکه را هم فراموش نکنید بازار سکه همیشه سکه است.

۷

حکایت مجوزهای تاتر هم وضی شده. اول مجوز می‌دهند بعد توقیف‌اش می‌کنند و می‌گویند باید بازبینی بشود و بعد از بازبینی یا مجوز می‌دهند یا مجوز نمی‌دهند و اگر مجوز بدهند با تغییر مجوز می‌دهند و اگر مجوز ندهند یعنی حتا با تغییر هم قابل نمایش نبوده است. حالا یکی نیست بپرسد پس چرا اول مجوز گرفت؟ حالا نگرفت. ها؟ خوب نیست خودتان مجوز خودتان را لغو می‌کنید. خوب است؟

۸

«اینگمار برگمن» فیلمی دارد به نام «فانی و الکساندر» که تازه دیده‌ام. فیلم معرکه‌ای است درباره‌ی زندگی. یک جای فیلم مادری با روح فرزندش حرف می‌زند و جمله‌ی بسیار زیبا و طنزآمیزی می‌گوید که اصن یه وضی این هفته را با این دیالوگ به پایان می‌رسانم. مادر می‌خواهد به زودگذر بودن زندگی اشاره کند و این که زندگی چشم به هم زدنی میان بچگی و پیری و مردن است. مادر می‌گوید: بله پسرم همینه که هست، یه نفر هم‌زمان هم بچه و هم پیره. نمی‌شه فهمید این سال‌های میانی طولانی که این قدر مهم‌اند کجا رفتن.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵۵ شنبه ۱۰ دی.

پنجشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۰
  • دی ۱۷م, ۱۳۹۰ در ۲۱:۴۲ | #1

    کجای این حرف مادر طنزه؟

    رضا ساکی پاسخ در تاريخ دی ۱۷م, ۱۳۹۰ ۹:۵۵ ب.ظ:

    توضیح دادم که :)

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>