«پنجره زودتر میمیرد» رمان طنز نیست
«پنجره زودتر میمیرد» رمانی است دربارهی «جنگ». روایت آدمهایی که با جنگ بزرگ شدهاند، با جنگ مردهاند، عاشق شدهاند، دیوانه شدهاند و زندگی کردهاند. «پنجره زودتر میمیرد» تلخ است، چون «جنگ» تلخ است و آدمهای جنگزده نیز تلخاند. «پنجره زودتر میمیرد» رمانی سیاه و سفید است، بیرنگ، همچون رنگ خاکریز.
«پوریا عالمی» راوی فضای خاکستری و گاه تیرهی دههای است که قرار نبود تلخ باشد اما به هزار و یک دلیل از جمله دلیل «جنگ» تلخ شد. از روزی که خبر انتشار کتاب پوریا عالمی را خواندم به این فکر میکردم که آیا ردی از نگاه طنزآلود او در آن هست یا نه؟ اگر هست چه قدر است، چگونه است، پیداست یا مخفی است و… وقتی کتاب به دستام رسید به قصد شکار طنز شروع به خواندن آن کردم و به نکاتی رسیدم که بیش از پیش هنرمندی عالمی را در روایت و نیز استفاده از طنز نشان میدهد.
نکتهای که باید پیش پیش به آن اشاره کنم این است که «پنجره زودتر میمیرد» به هیچ وجه رمان طنز نیست، اما رگهها و ساختهایی از طنز دارد که منحصر به فرد هستند. «پنجره زودتر میمیرد» به هیچ وجه رمان طنز نیست اما بر یک یا دو پایهی طنزآمیز نیز استوار شده است، طنزی که در کل ماجرا وجود دارد، طنزی که اغلب در رابطه با چیستیهاست نه چگونگیها، یعنی طنزی که در رابطه با مفاهیم بینامتنی دههی شست نمود پیدا میکند، طنزی که در ساختار «پنجره زودتر میمیرد» طنز است و خارج از آن طنز نیست. خودش را زود نشان نمیدهد، کلامی و عیان نیست، گاه طنز موقیعت است، گاه عبارتی طنزآمیز و گاه بگو مگوهایی بیهوده بین شخصیتهای داستان که البته طنزاند.
حالا یک پرسش: چگونه میشود که رمانی طنز نباشد اما بر پایههایی از طنز استوار باشد؟ این نکته را در مثالهایی که میزنم روشن میکنم اما اینجا کوتاه توضیح میدهم که «پنجره زودتر میمیرد» حکایت آدمهایی است که انقلاب قرار بوده آنها را خوشبخت کند اما «جنگ» آنها را بدبخت کرده است. آدمهایی که هیچکارهی انقلاب و جنگ نبودند اما بعد همهی کارهی آنها شدند. آدمهایی که انقلاب کردند و بعد به حاشیه رفتند. پایههای طنز در «پنجره زودتر میمیرد» همان سرگذشت تلخ اما خندهدار آدمهاست، آدمهایی که در جای خود نیستند، این طنز موجود در «پنجره زودتر میمیرد» است. طنز در «پنجره زودتر میمیرد» در روایت «آرمان» از پنجرهها است، در نامگذاری پسری به نام «آرمان» است و دختری به نام «بهار» که «جنگ» هم «آرمان» را دیوانه میکند و هم «بهار» را خزان.
طنز در سراسر رابطهی «آرمان» با پنجره نهفته است که نگران است مبادا پنجره بچاد. مبادا پنجره بمیرد، مبادا پنجره بمیرد. نگرانی «آرمان» در حقیقت برای پنجره نیست، پنجره دریچهی آروزهای کودکی است که از راه قاب آن عاشق شده است اما حالا که میبیند «جنگ» روی تن پنجره ضربدرهایی انداخته است و پنجره را از ترس فرو ریختن، چسبمال کردهاند گمان میکند پنجره مریض است. طنز در نگاه «آرمان» به پنچره است که میانگارد پانسماناش کردهاند، پنجرهای که پشت پردههای کلفت پنهاناش کردهاند و حتا بعد از آزادی خرمشهر هم نمیگذارند هوایی بخورد. طنز در اینجاست که بدانیم پنجره خود «آرمان» است. «آرمان» که یک روز از دریچهی پنجره، عاشق دختر همسایه که کنار حوض نشسته است شده است حالا در نیمهی دههی «شست» چنان گرفتار است که واگویه میکند: «پشت قفس کبوترها یک در کوچک است. نه مادر نه بهار نه پدر، هیچ کس نمیداند آن جا یک در است. روی دیوار آن، با گچ و ذغال تصویر حوض همسایه را کشیدهام».
نکتهی دیگر که باید روشن کنم معنایی است که من از طنز در این نوشته دارم، وقتی مینویسم طنز منظورم نوعی شوخطبعی مبتنی بر دید اجتماعی، دیریاب و به شدت گزنده، تلخ و تاثیرگذار است. در خدمت روایت است و گلدرشت نیست و با لگد در متن چپانده نشده است. البته در «پنجره زودتر میمیرد» شوخیهای آشکار نیز وجود دارد که در جای خود دربارهی آنها حرف میزنم.
نکتهی دیگر که باید شفاف دربارهی آن سخن گفت این است که چون «پنجره زودتر میمیرد» رمان طنز نیست نمیتوان آن را در زیر مجموعهی سبکها و روشهای فرمی یا محتوایی شوخطبعانه دستهبندی کرد اما نکاتی در آن وجود دارد که میتوان دربارهی آنها سخن گفت و مثلا بیان کرد که پایان ماجرا یادآور نوعی نگاه مبتنی بر «گروتسک» است.
برخی نکتههای طنزآمیز:
۱- ص ۹ : «… در اصل شهر هم که نگاه کنی حاصل یک وحشت است. نطفهاش از کمر آدمهایی بوده که جانشان را بغل زدهاند و در رفتهاند. تخم و جربزه هم نداشتهاند که از کوهها خودشان را بکشند بالا، زمینگیر شدهاند. مافنگی. دزد. کونگشاد. یعنی همهی آن چیزی که برای زمام امور مملکت لازم است…».
چشمانتان گرد نشود، این روایت مربوط به دوران پهلوی است. طنزش در همین ماجراست.
۲- ص ۱۰: «تا نیمههای شب روی چمنهای میدان شهیاد چمباتمه زدم و به شادی مردم چشم دوختم. هنوز اسمش آزادی نبود. بعدها بزرگترین چیزی را که توی شهر پیدا کردند اسمش را گذاشتند آزادی، تا به سر کسی نزند آزادی چیز کوچکی است که میشود باهاش ور رفت یا میشود روی یک برگه کاغذ نوشت و شکلش را کشید. زیر بزرگترین چیز شهر خوابم رفت».
از جمله شوخیهای عیان داستان است. طنزش آشکار است و روایت نامگذاری میدان آزادی است از دید «مرتضا» اما خودش وقتی میخواهد بگوید میدان آزادی میگوید چیز شهر.
۳- ص ۱۲: «پدرم وقتی با نعش مردهاش میآمد خانه، دستهای خالیاش را با کمربند مشکیاش پر میکرد که گرسنگی ما را از تنمان براند. پدرم وقتی میآمد گرسنگی ما میرفت و جایاش را به وحشتی میداد که میتوانستیم با صدای آژیر قرمز آن روزها که مو برتنمان سیخ میکرد بندری برقصیم».
طنز اینجاست، بگذارید بیروناش بکشیم: گرسنگی وقتی میرود که کمربند میآید و آن قدر که کتکهای پدر سخت و طاقتفرساست، وضعیت قرمز نیست. یعنی وقتی وضعیت قرمز میشود و کتک پدر تمام میشود از خوشحالی بندری میرقصیدهاند.
۴- ص ۱۵: «ما هم هر روز میآمدیم در کوچه، گوشهای میایستادیم ساکت و ماشینها را نگاه میکردیم. من هر بار که رادیو از جوانان غیرت میخواست تا آن را به مسجد محل معرفی کنند، مردهها را در ذهنم میشمردم که جاشان را باید کمی انسان باقی مانده در شهر و خیلی غیرت برهم انباشته در میدانهای نبرد پر کند تا شهوت رادیو ارضا شود و جنگ بند بیاید. من وقتی مردهها را در ذهنم می شمردم خواهرم میگفت این قدر مرده مرده نکن. میترسم. خواهرم از مردهها بیشتر از پدر میترسید. پدر از جنگ».
باز هم طنازی. عالمی مینویسد: شهوت رادیو، اما این شهوت رادیو نیست، رادیو که شهوت ندارد. شاید شهوت طرفهای جنگ است که نمیخواهند جنگ را تمام کنند. طنز اینجاست که: خواهرم از مردهها بیشتر از پدر میترسید.
۵- ص ۲۱: «با جیغ ممتد قرمز دست هم را میگرفتیم و میدویدیم تا پناهگاه. با جیغ ممتد قرمز زنها بچههایی با چشمهای لوچ به دنیا میآوردند. با جیغ ممتد قرمز ماهیهای قرمز سر سفرهی هفت سین فسیل میشدند. با جیغ ممتد قرمز نعش پدر جان میداد و مادر ژاکتی قرمز میبافت. یک دانه قل هو الله از زیر. دو تا آیت الکرسی از رو».
گمان نمیکنم پنهان باشد ولی اگر به رنگ ژاکت که قرمز است دقت کنیم و ذکری که مادر میخوانده است و تعبیر «آرمان» از : یک دانه قل هو الله از زیر. دو تا آیت الکرسی از رو. طنز را آشکار میکند. یعنی مادر به کمک دعا یا همراه با دعا ژاکتی قرمز میبافد به رنگ زمانه، ژاکتی که که در چند سطر بعد باز از آن یاد میشود: «جنگ که تمام شد ژاکت قرمز پدر دیگر اندازهی ما شده بود».
حالا «جنگ» تمام شده است اما ترکشهای «جنگ» به کجا خورده است؟ به سفرهی مردم: «مادرم از سفرهی خالی خانه میزد و سفره پشت سفره میانداخت که پدر بر خلاف سفره که پاره است، نعشش سالم است و تیر و ترکش نخورده است.
۶- ص ۲۷: «بهار بزرگ میشد. جنگ بزرگ میشد… که آن دیوانهی مجنون، آرمان هم، می گفت پنجره برای خودش آدم است و نمی دانم چه کوفت و زهرماری دیگر که رادیو گفت خرمشهر آزاد شد. من نفهمیدم کی گرفته بودندش اما وقتی آزاد شد فهمیدم».
فوقالعاده است. مرتضا، مرد انقلاب کرده حالا فقط خبر آزادی خرمشهر را میشنود. یعنی مردم آن قدر گرفتار بودهاند که خبرهای جنگ برایشان مهم نبوده است. طنز اینجاست، باور نمیکنید اگر، چند سطر بالاتر را بخوانید: «شیر خشک پیدا نمیشد. پیدا هم میشد قیمت جان بود.»
۷- ص ۲۸: «بعد (مادر) آب طلا را به خورد من میداد و پدر پیچ رادیو را می چرخاند تا جمعه شود و خیالاش راحت شود که هفته فقط یک جمعه دارد، تا خیالاش راحت شود که جنگ جمعههای شهر را در تمام روزهای هفته تکثیر نکرده است. که شهر هنوز زنده است».
ترس نهفته در این سطرها پهلو به «گروتسک» میزند. این که کسی مثلا روز دوشنبه رادیو را باز کند تا بشوند امروز دوشنبه است و جمعه نیست و جمعه فقط یکی است طنز است.
۸- ص ۳۰: «هنوز جنگ بود. اما خرمشهر آزاد شد بود. این را پدرم میگفت.
پدرم میگفت این جنگ هزار سال پیش شروع شده است.
من میگفتم: «یعنی آن موقع بود که خرمشهر آزاد شد را گرفتند؟ یعنی آن موقع بود؟»
پدرم میگفت این جنگ هزار سال دیگر طول میکشد.
من میگویم: «یعنی تا آن موقع خرمشهر آزاد شد هست اما جنگ هم هست؟»
پدرم میگوید: «خفه».
آرمان، شخصیت قصه، به طنز به «خرمشهر» میگوید: « خرمشهر آزاد شد». از این دست بگو مگوها چند جای دیگر هم هست. بگو مگوهایی پوچ که اصل جریان را زیر سوال میبرند و اغلب با گفتن «خفهشو» یا ضربهای با پشت دست پایان مییابند. در صفحههای ۳۷، ۴۴ و ۵۶ نیز چنین است.
۹- ص ۵۴: «فکر میکنم یعنی میشود به مرگ امید داشت وقتی که بعد از مرگ هم باید همین آدمها دورمان باشند که برای هم اگر آرزوی مرگ نکنیم آروزی زندگی هم نمیکنیم.»
طنز است. به مرگ هم امید ندارد چون باز همین آدمها را کنار او جمع میکند.
۱۰- ص ۷۱ و ۷۲: شوخیهای آشکارتری دارند اما در رابطه با هم شوخی زیبا و پنهانی دارند. ابتدا باید صفحهی ۷۱ را بخوانیم که از زبان مرتضا و دربارهی آرمان است:
«راه میرود و دیگه این دل واسه ما دل نمیشه را میخواند. خانه را میگذارد روی سرش. کاست را گذاشتم جلوی دستش فکر کردم با شتره یا با روباهه یا چه میدانم خره حال میکند همه را ول کرده چسبیده به دیگه این دل واسه ما دل نمیشه. از خودش میپرسه سرکار عالی کی باشین؟ بعد صداش را عوض میکند و میگوید عاشقم».
حالا صفحهی بعد از زبان «ژاله» زن «مرتضا»:
«اول چاهش رو میکنند بعد مناره رو میدزدند. به گنجیشکه گفتن منار توی فلانجات گفت یه چیزی بگو بگنجه.
این دو تا رو که با هم جمع بزنیم میشه:
روی حرف گنجیشکه نمیشه حساب کرد اگه گفت تو منار رو بدزد، قایم کردنش با من.
اول چاهش رو میکنند بعد مناره رو میدزدند. به گنجیشکه گفتن منار توی فلانجات گفت یه چیزی بگو بگنجه.
این دو تا رو که از هم کم کنی ازش میمونه:
منار.
این رو مینویسم و میچسبونم رو در یخچال. اون که باید بفهمه میفهمه. هوم… چه فایده. اونی که باید بفهمه یه عمرییه خودش رو زده به کری و کوری.»
روایت عاشقی «آرمان» از زبان «مرتضا» و خواندن شعر «شهر قصه» در پاسخ خاله سوسکه و این که خودش به جای خاله سوسکه از موش میپرسد سرکار عالی کی باشین؟ و بعد خودش جواب میدهد طنز است. و بعد نیز این که ژاله چگونه میخواهد با جملات فلسفی به یک معتاد چیزی را بفهماند هم طنز است.
۱۱- ص ۷۵: برای درک طنز نهفته در این بخش باید از ابتدا بخوانیم: «اولین نامه رو رسول برام شب اعزامش در تهران نوشته. این نامه رو هیچ وقت پست نکرد. نامه موند تا با پلاکش بیاد دم خونه. نامهای که دیگه نیازی نبود که پاسخی براش نوشته بشه. آخرین نامه رو هم توی جزیرهی مجنون میخواسته بنویسه. انگار لحظهای قبل از بمباران میخواسته نامهای بنویسه که فرصت نکرده اون رو بنویسه. وقتی پیداش میکنند توی دستاش به جای اسلحه یه خودکار آبی بوده. خودکار رو سفت گرفته بوده. مشتش رو به زور باز کرده بودند. انگشتهاش انگار قفل رمزداری شده بوده که برای باز کردنش جونشون بالا اومده بوده، همرزمهاش.
خودکار آبی، نامهای که نفرستاده بوده، نامهای که ننوشته بوده- کاغذهای سفیدی کنار نامهی پست نشدهش پیدا کرده بودند- و پلاکش رو آوردند دم خونه. دم خونهی ما. نشانی ما در جیبش روی یکی از کاغذها بوده. حتا نفهمیده بودند کسی مث اون چطور به جزیرهی مجنون راه پیدا کرده. هیچ فرماندهی مسوولیت حضور رسول رو توی اونجا به عهده نگرفت که نگرفت. هنوز هم نگرفتهاند. گفتند اون هم یکی از اون دوهزار نفر که شیمیایی شدند، خون اون که قرمزتر نبود. راس میگن خونش قرمزتر نبوده ولی خودکارش که آبیتر بود. یعنی فرقی نداره که جای اون تفنگ زنگزده، یه خودکار توی دستش بوده؟»
طنز عالی همین است. و به گمان من بهترین طنز کتاب. پس آن دوهزار شهید فرقهایی با هم داشتهاند مثل همین فرق که خودکار یکی آبیتر بوده است. یعنی آن شهدا برای خودشان آروزهایی گوناگون داشتهاند، اگر نامه مینوشتند نامههایشان با هم فرق داشته است. نیش طنز در این جا به گفتهی آن مسئول برمیگردد که گفته: خون اون که قرمزتر نبود. مسئولی که در پاسخ میشنود: ولی خودکارش که آبیتر بوده.
اینها فقط بخشی از طنزها و شوخیهای «پنجره زودتر میمیرد» بود. «پنجره زودتر میمیرد» به هیچ وجه رمان طنز نیست اما از طنز نیز بیبهره نیست.
پینوشت:
- چکیدهی این یادداشت در «فرهیختگان» امروز منتشر شده است.



سلام !
فنجون چهل و دو کافه دریچه : تنهایی
چرا بعضی ها ، تنهایی رو برای همیشه توی زندگیشون دوست دارند ؟
منتظر شما هستیم با یک فنجان تنهایی
سلام عزیز دلم گاهی صداتوتوی رادیو می شنوم لینکت کردم چون دوست دارم بهم سربزن -فدات عزت درگاهی (ایلیا)