از زخم دهه‌ی جنگ تا زخم دهه‌ی هشتاد

این متن را با یک دست و نصفی نوشته‌ام:

از انتهای انگشت شست تا وسط کف دستم یک بریدگی هست که یادگار دهه‌ی شست است و بمباران. آن روزها وقتی بمباران شدید می‌شد ما از شهر به روستای «تجره» می‌رفتیم تا در امان باشیم. تجره در پانزده کیلومتری خرم‌آباد است و محل تولد «حبیب» و روستای «عمه شاخ‌زر» است.
در یکی از روزهای بمباران که خیلی کوچک بودم نزدیک ظهر وضعیت قرمز شد، من در حیاط خانه‌ بازی می‌کردم که صدای هواپیماها را شنیدم، با امین پسرعمه‌ام به سمت خانه دویدم تا پناه بگیرم. جلوی در ورودی کفش و دمپایی زیادی بود، من با سرعت به طرف در می‌دویم، نزدیک در، دستم را سمت دستگیره دراز کردم تا در را باز کنم اما قبل از باز کردن در، پایم به دمپایی‌ها گیر کرد و زمین خورم و هم‌زمان با زمین خوردن دستم به جای این که به دستگیره برسد وارد شیشه شد و برید. بدجوری برید، از انتهای انگشت شست تا وسط کف دستم برید. بخیه نزدیم چون شهر زیر بمباران بود و آن قدر باند پیچی کردیم تا خوب شد. الان دستم تا آخر باز نمی‌شود چون پوست دستم در انتهای شست خوب جوش نخورده و جمع شده است. این زخم یادگار دهه‌ی شست است و آن را دوست دارم، شاید خنده‌تان بگیرد ولی برای من یادگار جنگ است و یادگار همه‌ی آن روزهای خوب کودکی.

امروز باران بارید. در تهران وقتی باران می‌بارد خیابان گه می‌گیرد، فاضلاب از زمین بیرون می‌زند و ترافیک می‌شود. با چهار تا از بچه‌ها تصمیم گرفتیم از جام جم برویم جایی چای بخوریم و گپ بزنیم. ماشین‌ها را در همان پارکینگ «بلال» صدا و سیما گذاشتیم و پیاده به سمت «برج ملت» راه افتادیم. خیابان ولی عصر پر از آب بود و مردم حسابی خیس شده بودند و از این طرف به آن طرف نمی‌شد رفت. مردم پاچه‌ها را بالا زده بودند تا از این طرف به آن طرف بروند.
هیچ طوری نمی‌شد از آن سیل گذشت، کمی پایین‌تر از «برج ملت» مردم تخته چوبی وسط خیابان انداخته بودند و روی آن می‌پریدند و از سیل می‌گذشتند. خلاصه من هم با کت و شلوار به دنبال بچه‌ها از روی آب پریدم و پا روی چوب گذاشتم، پایم سر خورد و با مغز سر از پشت زمین خوردم و میان آن همه آب سرد کثیف رها شدم.
بلند که شدم تا لباس‌های زیرم هم خیس شده بود. لرز گرفته بودم. بچه‌ها کمک کردند و به آن طرف خیابان رفتم، زیر سایه‌بان «برج ملت» کت را درآوردم و چک کردم ببینم موبایل و کیف پول و سوئیچ‌ام هست یا نه. در میان جست‌وجو متوجه سوزش در دست‌ام شدم، نگاه که کردم دیدم درست روبروی زخم دوران جنگ دستم جر خورده است و از میان آب فاضلاب و کثافت، خون روان شده است. گمان می‌کنم به همان تخته چوب گیر کرده بود.
وارد رستوران «غروب» شدیم، اول جلوی خون‌ریزی را گرفتم، دوستان در رستوران خیلی کمک کردند، در دست‌شویی رستوران کاملا لخت شدم، خون دستم به زحمت بند آمد، دستم ورم کرده بود، یخ گذاشتم تا ورم نکند. دست را شستم و ضدعفونی کردم. می لرزیدم، به «حسن صنوبری» عزیز گفتم برود برای‌ام لباس و شلوار بخرد می‌دانستم یک لباس ورزشی فروشی در «برج ملت» هست، حسن رفت و بعد زنگ زد تا بگوید که قیمت لباس و شلوار گران است. چاره نبود باید می‌خریدم. از شانس بد لباس‌های کوه‌نوردی که در صندوق ماشین داشتم هم همراه‌ام نبود. خلاصه یک پیرهن «پوما» خریدم به قیمت سی تومن، و شلوار«نایکی» سی و دو تومن و یک جفت جوراب سه هزارتومنی. اینها ارزان‌ترین لباس‌های آنجا بودند.
در رستوران شام خوردیم و برگشتیم تولید رادیو. حالا دست‌ام درد می‌کند و کف دستم جر خورده است، درست مقابل زخم قدیمی. عمیق و دردناک که شاید بخیه بخواهد شاید هم نخواهد. فعلا که مقابل سازمان ترافیک است.

این همه حرف زدم تا بگویم اگر آن زخم یادگار دوران جنگ و این زخم یادگار فاضلاب تهران است. دعا می‌کنم غوطه خوردن در آب کثافت پر از آشغال خیابان ولی‌عصر نصیب دشمن‌ام نشود، حس بدی دارد میان فاضلاب زخم برداری و دستت این طور بریده بشود.
دهه‌ی شست و دهه‌ی هشتاد خیلی با هم فرق دارند اما من الان این فرق را کاملا حس می‌کنم. از فردا کف دست چپم را به همه نشان می‌دهم و می‌گویم این زخم دهه‌ی شست است، زخم جنگ‌زدگی و کودکی و شیشه و بمباران که دوست‌اش دارم، و این زخم دهه‌ی هشتاد است، زخم سی‌سال مدیریت بی‌خود شهری، زخم فاضلاب تهران، زخم شهری که با بارانی به هم می‌ریزد.
سردم است، دست‌ام درد می‌کند، شست هزار تومان پیاده شده‌ام، لباس‌ام پاره شده، آرنج‌ام ورم کرده و اعصاب ندارم. حس می‌کنم تمام فاضلاب تهران وارد خون‌ام شده است. حس می‌کنم در فاضلاب غرق شده‌ام.

اگر روزی خیابان ولی‌عصر با بارانی دریای فاضلاب نشد و آب تا زانوی آدم بالا نیامد آن وقت من هم قبول می‌کنم که رشد تولید علم در ایران یازده برابر رشد جهانی است.
اگر روزی توانستیم خیابان ولی‌عصر را، نه تمام ولی‌عصر را، از همین تقاطع نیایش تا پارک‌وی سامان بدهیم بعد می‌توانیم برای جهان هم نسخه بپیچیم. راستی در لبنان هم وقتی باران می‌بارد مردم پاچه‌هایشان را بالا می‌زنند؟

چهارشنبه, ۵ آبان ۱۳۸۹
  • رز آبی
    آبان ۶م, ۱۳۸۹ در ۱۴:۰۱ | #1

    سلام آقای ساکی
    بلا دور باشه، زندگی همینه یک وقت هایی پای آدم به دمپایی گیر می کنه آدم می خوره زمین، یک وقت هایی چادر می پیچه به پاتو از پله ها می خوری زمین و دستت می شکنه و یا … مهم نیست که چطور زمین می خوری مهم اینه که وقتی زمین خوردی یه یا علی بگی و از زمین با امید و لبخند بلند شی و شایدم بهترین دعا، دعایی است که پدرم در حقم می کنه که امیدوارم هیچوقت زمین نخوری ولی اگه خوردی مثل گربه به زمین بخوری. غصه ۶۰ هزار تومنی که پیاده شدید را نخورید برید نماز شکر بجا بیاورید که سلامت هستید

  • آبان ۷م, ۱۳۸۹ در ۰۱:۲۷ | #2

    سلام
    از رخ نما رختان مشاهده شد به اینجا کشیده شدیم
    دستتان درست
    سرتان سلامت

  • آبان ۷م, ۱۳۸۹ در ۲۱:۲۸ | #3

    سلام سردبیر !

    الهی بمیرم ! تقصیر خیابون ها نیست که . ماشاالله ما که تو کشور مشکلی نداریم . همه مشکل ها حل شده حالا داریم واسه جهان برنامه ریزی میکنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    حکایت شما هم شده حکایت : عروس بلد نبود برقصه میگفت زمین کجه !!!

    انقدر ایراد بنی اسراییلی از کوچه خیابون های تهران نگیرید !

    حالا حال دستتون چطوره ؟

    رضا ساکی پاسخ در تاريخ آبان ۸م, ۱۳۸۹ ۴:۰۰ ب.ظ:

    سلامت باشید، بهتره.

  • سمیرا
    آبان ۸م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۴۹ | #4

    آخه آقا رضا انصافه؟؟؟؟؟
    خب مگه مجبوری تو عصبانیت بنویسی که اینجوری آسمون ریسمون بهم ببافی! لبنان چه ربطی داره به مدیریت شهری نیم بندی حضرات؟

  • ارغنون
    آبان ۸م, ۱۳۸۹ در ۲۲:۰۲ | #5

    سلام آقای ساکی………………
    وای……………خیلی ناراحت شدم
    الان حالتون خوبه؟؟؟؟
    ولی حرفاتون حرف حسابه………

    رضا ساکی پاسخ در تاريخ آبان ۸م, ۱۳۸۹ ۱۰:۳۴ ب.ظ:

    لطف دارید، بله خطر گذشت :دی

  • ندیده رسام
    آبان ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۵۳ | #6

    ۱- از کوجا فهمیدی که داریم می خندیم؟
    ۲- تا تو باشی از سرکار سرتو بندازی پایین بری یک سر خونه نه ولگردی.
    ۳- با با !!! موفت خریدییییییی!!!! چینی بهت انداختن!!!!
    ۴- با این لباسا کوجا بهت شام دادن؟؟؟؟
    ۵- میبینم هنوز زنده ای من اگر جای تو بودم برمیگشتم خرم آباد.
    ۶- ار غوان جون نگران نباش… عتمینان میدم حالش خوبه… اسلن نگران نباش!!!

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>