نگاهی به شوخطبعی و طنز در «خنده در تاریکی» نوشتهی «ولادمیر نابوکوف»
شوخیها در داستان «خنده در تاریکی» کم نیستند. داستان عاشقانهی میان «مارگو» «آلبینوس» و «رکس» سرشار از حوادث تلخ، آموزنده و شوخطبعانه است. نوع شوخیهای نابوکوف در «خنده در تاریکی» هم شوخیهای کلامی است که توصیف شخصیتهاست و هم شوخیهای موقعیت که بدون کلام شوخطبعانه خود خندهدار هستند و البته دیالوگهای بامزه هم دارند. برای درک هر چه بهتر شوخیها در این کتاب نیاز است آن را خوانده باشید اما اگر نخواندهاید هم میتوانید با خواندن این نوشته از جنس شوخیها آگاه شوید، چون مثالها را تا جایی که توانستهام کامل نقل کردهام.
منبع من برای این کار ترجمهی «امید نیکفرجام» است که انتشارات «مروارید» آن را چاپ کرده است. امیدوارم چیزی از شوخیهای خوب را از قلم نینداخته باشم، البته داستان شوخیهای فراوان دارد که برخی از آنها نکتههای بانمک در متن داستان هستند که بسیارند و به ویژه دیالوگهای بین مارگو و آلبینوس اغلب باری از طنز دارند، اما وقت ما اندک است و به همه نتوانستم اشاره کنم.
داستان «خنده در تاریکی» هم این گونه است که: آلبینوس مردی میانسال و محترم و تهیهکنندهای پر از امید و آروز است که همسرش را به خاطر «مارگو» دختری که نیمی از سن خودش را دارد ترک میکند و پس از معرفی کردن دختر به یک کاریکاتوریست «رکس» مصیبتهایش شروع میشود. رکس و مارگو ارتباط پنهانی برقرار میکنند و از پول آلبینوس استفاده میکنند. آلبینوس در یک حادثهی رانندگی کور میشود و رکس و مارگو در حضور او که کور شده است با هم زندگی میکنند، عاقبت آلبینوس به وسیلهی برادر زن سابق خود از قضیه آگاه میشود و تصمیم میگیرد انتقام بگیرد که خودش قربانی میشود.
آلبینوس در این داستان بسیار قابل ترحم است و بسیار ناجوانمردانه بازی میخورد و در پایان داستان و در حالی که کور شده است خندهای در تاریکی سر میدهد و جان میدهد. خندهای سمبلیک که در واقع طعنهای به روزگار عذار است. اما بخشهای شوخطبعانه:
صفحهی ۴۴:
«آلبینوس خطاب به دخترش زمزمه کرد: «سعی کن امروز هم دختر خیلی خوبی باشی» ایرما با لبخندی مشتش را باز کرد و تیلههایش را نشان داد.
اصلا زیبا نبود، پبشانی رنگ پریده و جلو آمدهاش پوشیده از کک و مک، مژههایش بیش از حد بور، و دماغاش برای آن صورت بیش از اندازه دراز بود.»
صفحهی ۴۶:
مارگو گفت: «تو دروغگو و ترسو و ابله هستی» (صاف و ساده کل شخصیت او را در چند کلمه خلاصه کرد).
صفحهی ۱۰۸:
در توصیف یکی از مهمانان:
مردی تنومند و سرخ چهره و ایرادگیر با گرایشات کمونیستی و درآمدی قابل توجه، به همراه زناش، زنی پا به سن گذاشته که چهرهاش هنوز جلال و وقار گذشته را داشت و در دوران مشقتبار جوانیاش در تانکری شیشهای با سگ ماهیهای سیرک شنا کرده بود.
صفحهی ۱۴۰:
رکس بر لبهی کاناپه نشست و بازویش را دور شانههای او حلقه کرد.
مارگو با لرز و چشمانی نیمه باز گفت: «نه، نه»
«فقط یه بوسهی کوچولو»
مارگو با صدای خفه گفت: «خیلی کوچولو»
رکس به روی خم شد، ناگهان صدای بسته شدن دری در فاصلهی نزدیک آمد و صدای پای آلبینوس را شنیدند: قالی، کف اتاق، قالی و باز هم کف اتاق.
رکس تا آمد بلند شود متوجه شد که یکی از دکمههای کتش در تور روی شانهی مارگو گیر کرده است. مارگو سعی کرد دکمه را به سرعت درآورد. رکس آن را کشید اما تور ول کن نبود. مارگو در حالی که آن قسمت از تور را با ناخنهای براق و تیزش میکشید نومیدانه غرید. آلبینوس در همان لحظه وارد اتاق شد.
رکس با خونسردی گفت: «نه، من دوشیزه پیترز را بغل نکرده بودم. فقط داشتم جایش را درست میکردم که گیر کردم، ببینید»
مارگو بی آن که نگاهاش را بالا ببرد هنوز گرفتار تور بود. موقعیت بینهایت مضحک و خندهدار بود و رکس داشت بسیار از آن لذت میبرد.
آلبینوس در سکوت چاقویی جیبی و سنگین با چندین تیغه از جیبش درآورد و قسمتی را که مشخص شد سوهانی کوچک است باز کردو بعد دوباره سعی کرد، اما ناخناش شکست. این کمدی مسخره خوب داشت ادامه پیدا میکرد.
رکس سرخوشانه گفت: «تو را به خدا چاقو را در شکماش فرو نکن»
آلبینوس گفت: «دستت را بردار» اما مارگو فریاد زد: «غلط میکنی تور را ببری دکمه را بکن»
رکس فریاد زد: «صبر کن، این دکمهی من است»
لحظهای به نظر رسید هر دو مرد دارند روی او میافتند. رکس یک بار دیگر دکمه را کشید، صدایی آمد و خلاص شد.»
این موقعیت طنزآمیز ادامه دارد، بعد از این ماجرا آلبینوس از رکس میخواهد به اتاق دیگری برود، شما ممکن است فکر کنید آلبینوس میخواهد حساب رکس را کف دستاش بگذارد اما سخت در اشتباه هستید چون آلبینوس شروع میکند از رکس مشورت هنری میگیرد.
صفحهی ۱۷۵:
در بخشی از داستان که آلبینوس هنوز کور نشده، آلبینوس، رکس و مارگو وارد هتلی میشوند، هتلدار میگویند فقط دو اتاق کنار هم دارند که البته حمامشان با هم مشترک است، مارگو با دسیسه کاری میکند که آلبینوس آن دو اتاق را بگیرد، یکی برای خودش و مارگو و یکی برای رکس. حالا ادامهی داستان را بخوانید:
مارگو در حالی که با عجله لباسهایش را در میآورد گفت: «من اول حمام میکنم»
آلبینوس شاد و خوشحال جواب داد: «بدو. من میخواهم ریش بتراشم اما زیاد طولاش نده باید شام بخوریم.
در آینه ژاکت، دامن، لباس زیر سبک مارگو، یک لنگه جوراب و بعد لنگهی دیگرش را دید که با سرعت در هوا به پرواز درآمدند.
در حالی که به چانهاش کف میمالید با صدایی خفه گفت: «شلخته»
شنید که در بسته شد، قفل شد و آب با سر و صدا سرازیر شد. در حال که با انگشت پوست گونهاش را میکشید خندید و داد زد: «لازم نیست در را به روی خودت قفل کنی، نمیخواهم بکشمت بیرون»
از پشت در بسته صدای بلند و ممتد آب جریان آب میآمد. آلبینوس با تیغ ژیلت آب داده یک طرف صورتاش را به دقت تراشید. فکر کرد که خدا کند اینجا خرچنگ امریکایی داشته باشد.
آب همین طور با شدت جریان داشت و صدای آن بلندتر و بلندتر میشد. آلبینوس زیر چانهاش را زده بود و داشت دوباره سراغ سیب آدماش میرفت که همیشه چند موی زبر روی آن میماند که ناگهان با وحشت متوجه شد آب از زیر در حمام دارد به درون اتاق میآید. غرش شیرهای آب هم حالتی پیروزمندانه و مغرورانه به خود گرفته بود.
به طرف در دوید و در زد و زیر لب گفت: «غرق که نمیشود»
«عزیزم حالت خوب است؟ اتاق را آب برداشته»
جوابی نیامد.
فریاد زد: «مارگو، مارگو» و (بی آن که به نقش غریبی فکر کند که درها در زندگی او و مارگو داشتند) چندین بار دستگیره را تکان داد.
مارگو بیسروصدا به حمام بازگشت. حمام را بخار و آب داغ گرفته بود. بلافاصله شیرها را بست.
با صدایی غمزده از پشت در داد زد: «خوابم برده بود»
آلبینوس گفت: «تو دیوانهای. نمیدانی چه قدر مرا ترساندی!»
صفحهی ۱۹۷:
در توصیف دست و پا چلفتی بودن آلبینوس، قبل از تصادف و کور شدن او میخوانیم:
آدمهای بسیاری هستند که بدون دانش و خبرگی به هر حال میتوانند با تکیه بر آن رخداد غریب و اسرارآمیزی که با آن «اتصالی» میگویند قطعی برق را رفع کنند، یا به کمک یک چاقوی جیبی ساعتی را دوباره به کار بیندازند، یا حتا در صورت لزوم کتلت سرخ کنند. آلبینوس از این دسته آدمها نبود. او نه میتوانست پاپیون ببندد، نه ناخنهای دست راستاش را بگیرد، و نه چیزی را بستهبندی کند. او حتا چوب پنبهی بطریها را نمیتوانست در بیاورد، وقتی این کار را میکرد نیمی از چوپ پنبه خرد میشد ونیمهی دیگر آن در بطری میافتاد. بچه که بود هرگز مثل پسرهای دیگر چیزی درست نکرد. در نوجوانی هم هیچ وقت دوچرخهاش را پیاده نکرد، در واقع اصلا هیچ کاری با آن نمیتوانست بکند جز سواری، و وقتی لاستیک اتومبیلاش پنچر میشد اتومبیل از کار افتاده را که مثل گالش سوراخ و کهنه شلپ شلپ میکرد تا نزدیکترین تعمیرگاه هل میداد. بعدها هم که مرمت تابلوهای نقاشی را آموخت همیشه از این که خودش به کرباس تابلو دست بزند میترسید. در خلال جنگ هم با عدم توانایی شگفتآورش در کار کردن با دستهایش برای خود شهرتی به هم زد. با توجه به همهی این نکات اگر کسی میگفت او اصلا رانندگی بلد نیست کمتر از این که بدانیم رانندهی خیلی بدی است حیرت میکردیم.



فنجون ۲۸ کافه دریچه :
چرا تا ماه رمضون تموم میشه آلزایمر میگیری و یادت می ره چه قولایی به خودت و خدات دادی ؟
التماس دعا و
منتظر نظر و همکاری شما هستیم در کافه دریچه !
سلام آقای ساکی. خونده بودمش اما یادم نبود. خوب شد یادآوری کردین . چقدر حرص خوردم ! مخصوصا وقتی برادر زنه یه بار میاد در آپارتمان رو باز میکنه و یک دختر کودک یا نوجوان (یادم نیست کدومش بود) ، بیرون می پره… اوه !