گفت‌وگوهایی درباره‌ی «رضا سقایی»

پیکر «رضا سقایی» امروز در تهران تشییع شد. این تشییع مراسم غریبانه‌ای بود در غربت اما حتم دارم روز شنبه مردم در خرم‌آباد برای‌اش سنگ تمام می‌گذارند. در مراسم امروز بسیاری از چهره‌های فرهنگی، ورزشی و علمی خرم‌آبادی مقیم تهران همچون «مسعود رایگان» حضور داشتند.

گفت‌وگوهای من را با «سید فرید قاسمی»، «غلام‌رضا محمدی»، «عباس سجادی» و آقای «پرنیان» بشنوید که درباره‌ی «سقایی» سخن گفته‌اند. گفت‌وگو با  «سید فرید قاسمی» و «غلام‌رضا محمدی» بسیار شنیدنی و به زبان لری است. فرید قاسمی زندگی زنده‌یاد سقایی را به سه دوره تقسیم می‌کند که درخور توجه است. این گفت‌وگوها به صورت ویژه برای «رادیو ساکی» تهیه شده‌اند. «نصرت‌الله مسعودی» نیز شعری را به مناسب درگذشت «رضا سقایی» سروده‌اند که در ادامه می توانید بشنوید و دانلود کنید.

«سید فرید قاسمی»

«پرنیان»

«عباس سجادی»

«غلام‌رضا محمدی»

به درخواست دوستان گفت‌وگو با «سید فرید قاسمی» را کامل‌تر و به طور نوشتاری نیز تنظیم کردم. از ایشان سپاس‌گزاری می‌کنم که این وب‌گاه را لایق دانسته‌اند.

«سید فرید قاسمی» در این گفت‌وگو ابتدا به این نکته اشاره می‌کند که تاریخ درست تولد «رضا سقایی» به گفته‌ی خواهرش سال ۱۳۱۴ است نکته‌ای که در سایت‌ها و خبرگزاری‌ها به اشتباه آمده است. «قاسمی» عمر ۷۵ ساله‌ی «سقایی» را به سه دوره تقسیم می‌کند، دوره نخست سی سال اول زندگی «سقایی» است که «قاسمی» آن را دوره‌ی «امید و بالندگی» می‌نامد. «قاسمی» دوره‌ی ۱۵ ساله‌ی بعدی را دوره‌ی «آوازه و شهرت» و دوره‌ی سی ساله بعدی را دوره‌ی «رنج و عزلت» او نام‌گذاری می‌کند.
«قاسمی» با بیان این که خود شاهد دو دوره از سه دوره زندگی «سقایی» بوده است می‌گوید: در تمام این دوران در حال او هیچ تغییری ایجاد نشد و «سقایی» همان آقا رضای دوست‌داشتنی، نازنین، بردبار، وفادار با روحی حساس و محضری دل‌نشین بود و به داده‌ی حق همیشه رضا بود. نه شهرت توانست او را از اصالت‌اش دور کند و نه عزلت. سی ساله بود که صدای‌اش از رادیو پخش شد و در چهلمین سال زندگی‌اش تصویر او را از تلویزیون دیدیم، او مثل همه‌ی آدم‌های موفق دشمنان پیدا و پنهان داشت اما رضا به همه‌ی نامهربانی‌ها لبخند می‌زد و اهل ستیز و جدال نبود.
مولف «مجموعه‌ی خرم‌آباد‌شناسی» ادامه می‌دهد: با این که رضا را در همه‌ی عمر آزردند اما محبت‌پیشه و بی‌آزار بود. سال‌هایی که شهرت ایران‌گیر پیدا کرده بود و در زمانی که روزنامه‌ها روزانه آگهی‌های کنسرت‌های او را چاپ می‌کردند در رفتار و گفتارش تغییری حاصل نشد، همانی بود که پیشتر دیده بودیم. خود را موظف می‌دید که به دیدار دوستان و خویشان و آشنایان برود، به یاد دارم که حتا به دوستان مادرش و همسایه‌های دوران کودکی ونوجوانی‌اش که در آن سال‌ها سالخوردگان شهر ما بودند سرکشی می‌کرد.
«سید فرید قاسمی» درباره‌ی علاقه‌ی آن زنده‌یاد به ورزش می‌گوید: او عاشق فوتبال بود و پس از مجامع فرهنگی و هنری او را در ورزشگاه‌ها می‌دیدیم. بی‌مزد و منت برای ورزشکاران می‌خواند تا روحیه‌ای دوچندان پیدا کنند، او آداب و ترتیبی نداشت و بسیار خاکی بود.
نویسنده‌ی کتاب «تاریخ خرم‌آباد» ادامه می‌دهد: صدای سقایی دست‌کم خاطره‌ی جمعی دو نسل است، نسل‌های پسین نیز در خاطره‌های فردی و یا شاید هم جمعی خود در غم و شادی با رضا زندگی می‌کنند. «خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد». درگذشت رضا سقایی تاثرانگیز و غم‌افزاست به خصوص برای آواگستران و نواپروارن، لرزبانان، دوستان و دوست‌داران هنرپرورش.
این روزها که به رضا فکر می‌کنم بی‌اختیار به یاد این شعر یکی از شاعران معاصر می‌افتم:

«من به زخم کسی نمک نزدم
به کسی تا کنون کلک نزدم
من همین‌ام، همین که می‌بینی
هیچ بر چهره صورتک نزدم
به عیار کسی ندارم کار
من به جز خویش را محک نزدم
باعث اضطراب گل نشدم
رنگ بر بال شاپرک نزدم
من مسیح همیشه مصلوبم
گر کتک خورده‌ام کتک نزدم
پس چرا بر دلم نمک زده‌اند
من که بر زخم کس نمک نزدم»
«قاسمی» در پایان اشاره می‌کند که «رضا سقایی» درگذشت اما باید «رضاها» را دریابیم تا زنده هستند و حیات دارند.

و اما بشنوید سروده‌ی «نصرت‌الله مسعودی» را با عنوان «صدایت را بوسیده بودم» که به «رضا سقایی» تقدیم شده است. از جناب مسعودی، شاعر گران‌قدر که با «رادیو ساکی» گفت‌وگو کردند بی‌نهایت سپاس‌گزارم.

صدایت را بوسیده بودم

درعزای آن همه صدا

بی‌وقفه در من مویه می‌کنند

با هجاهایی که سنگ از آن ترک برمی‌دارد.

نکنَد این خیل ِفروخفته برخاک ِ یادها

طنین ِ” آسمان ” را

درپس آخرین پرده‌ی صدایت بوسیده باشند.

حیرت‌شان را ببین!

به بدرقه‌ی دشت‌هایی می‌مانَد

که بارِ غبارِ کوچ را  هم

بر خاک نشسته می‌بینند و می‌دانند

که «زندگی» وُ هزار سیلِ خمار

درترانه‌های ناخوانده‌ی تو برباد رفته است.

می‌بینی؟! سینه‌ی آن که ترانه را طواف می‌کرد

برآتش درخت‌هایی که کاشته بودیم

چه راحت چرخانده می‌شود

و چه ضد ِضرب ِمضحکی دارد این بازی ِروزگار

که حالا به بال شکسته‌ی قناری

با نقاشی‌هایی کودکانه

آبی آسمان را آبی‌تر تعارف می‌کند.

چه گس رقم خورده است

این نَه ترانه

که برلبان ِخاموش تو تصنیف کرده‌اند.

چه کسی نمی‌داند

که من از بادهایی پُراز بوی« سیت بیارم»

به این همه دست ِ خالی رسیده‌ام

و با همین جنون که به پای خود بوسه می‌زند

شال وُ کلاه کرده

بی قرارِ قرارِ دیروزم .

به آن سیل ِخمار بگویید تا منتظر نمانَد

که باید با هرچه عزیزترها

به سرسلامتی ِدشتی بروم

که زمزمه‌های مُرده ی این قوم

روی دستش مانده است.

پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۸۹
  • مرداد ۴م, ۱۳۸۹ در ۰۱:۱۳ | #1

    سلام جناب آقای ساکی

    امیدوارم که هر بار داروخانه می روید همراه خود ساک نداشته باشید والا مجبور می شوید همه راههای پیشنهادی خودتان برای خرید استفاده کنید تا شاید ساکتان پر شود (;

    افتخاری بود آشنایی با مرد پله های شکرخند شنبه

    شاد زی

    رضا ساکی پاسخ در تاريخ مرداد ۴م, ۱۳۸۹ ۹:۰۹ ق.ظ:

    :) )

  • مرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۰۰:۰۱ | #2

    ما که نمیشناختیمش ولی خدا رحمتش کنه هر کی بود .
    رفیق من هم رو هم بیامرزه

  • مرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۰۱:۵۱ | #3

    سلام وخسته نباشیدبه شماوهمه لرستانی ها ورضاهایی که بی دریغ برای لرستان تلاش بی چشمداست داشتندوغفلت ما فرصتهاراهرآن ازدست خواهدبردوحسرتهایی بردل…
    یادرضاوصدایش گرامی ترباد

  • مرداد ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۰۱:۰۰ | #4

    سلام
    روحشون شا د

  • مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۰۹:۴۴ | #5

    “بهمن” که رفت

    باید می دانستم

    این زمستان تمام ناشدنی است

    و دیگر

    طنین آبشارها

    با آوای “دایه دایه”

    در هم نمی آمیزد

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>