خدایا مردیم از خوشی
رفیقی داشتیم و داریم به نام «هومن»، دو رگهی لر و کرد، متولد تهران، سال ۵۸، بزرگ شدهی ستارخان و یار غار ما در دورانی از زندگی به نام دورهی جاهلی که در آن دوره برای خودمان محل میبستیم و از این کارهای اراذل اوباشی میکردیم. هومن رفیق ما بود تا وقتی توبه کردیم و درس خواندیم و آدم شدیم و وبلاگ زدیم و تو روزنامهها نوشتیم و این حرفها. خودش هم رفت حسابداری خواند و کارمند شد.
هومن آن وقتها جملهای داشت که ورد زبان ما هم شده بود، نمیدانم شاید شما هم شنیده باشید، دقیق نمیدانم جمله مال خود هومن بود یا نه، اما من هیچ وقت دیگر این جمله را از کس دیگری نشنیدم، نه از زبان بچههای اتابک، نه هاشمی، نه فلاح، نه خراسون، نه مختاری، نه جوادیه، نه نازیآباد و نه بچههای شهرستان. جملهاش را اینجا مینویسم و یادی میکنم از «فرشید خبازی» رفیقمان که در همان سالها تصادف کرد و رفت و داغاش بر دل ما ماند، هومن همیشه میگفت:
«خدایا مردیم از خوشی، دو سیخ غم بفرست»
پینوشت: بانی این نوشته «پوریا عالمی» عزیز است که امیدوارم خداوند برایاش چند سیخ شادی بفرستد.



شاید خوشی و ناخوشی مان یکسر غم است
از کجا معلوم
نیل کرده دو بر ز زخم دو کف
کرده کافور دیدگان ز بکاء
دو سیخ غم با گوجه اضافه تقدیم به شما!
با سلام خدمت دوست گرامی جناب ساکی عزیز
از ایمیل محبت آمیز شما سپاسگزارم ، باعث سرافرازی من بود که بتوانم در
دگر خند شرکت کنم اما بعلت بعد مسافت و زندگی من در مشهد متاسفانه لذت حضور برایم میسر نمی گردد.
برایت شادی و موفقیت بیشتر آرزومندم.
درود
با من تو بگو که دل خوش سیری چند…
رندانه به درج مطلب پرداخته اید و این خود طنز است تا نوشته هایی که رو می نویسند اسمی از طنز را خواسته بر کارشان بگذارند
کارتان در خور توصیف است و ستودنی
با غزل طنز
من قصد ازدواج ندارم شما چطور؟
اگر داشتید به من سری بزنید!
بدورد
سلام، دوستاتون که نظر میزارن خیلی زبانشون کهنه هست آدم یه جوری میشه. از متن هاتون خوشم اومد