«سالهای دور از خانه» یا همان «اوشین» خودمان
آن وقتها که «اوشین» از تلویزیون پخش میشد من در شهرم، عشقم خرمآباد زندگی میکردم. آن روزها در همهی ایران «اوشین» دیدن یک فعالیت گروهی و خانوادگی بود، شاید مهمترین تلویزیون دیدن ایرانیها در سالهای بعد از انقلاب همین نشستن پای «اوشین» بود. آن روزها که شما خوب یادتان هست دو کانال تلویزیون وجود داشت و اینترنت هم نبود و هنوز ما بستههایمان را «تیپاکس» میکردیم و اداره پست خرمآباد برای خودش اجر و قربی داشت و مردم با جگر گوشههایشان در امریکا و اروپا اغلب نامهنگاری میکردند و هنوز «یاهو» و «گوگل» و «فیسبوک» و «ویدئو چت» نیامده بود. من تمام کودکی عاشق نامههای بودم که از انگلستان خونخوار برای یکی از همسایههای میآمد و پستچی گاه آنها را به اشتباه به خانهی ما میانداخت. شکل آن نامهها درست یادم هست که قسمتی از آن پلاستیکی بود و نشانی که در درون نامه بود از داخل آن معلوم بود، تمبرهای خارجی داشت که عکس ملکه بود و بسیار محکم و تمییز بود و همه چیزش را تایپ کرده بودند.
آن روزها کسی نگران «اوشین» دیدن مردم نبود. جنگ نرمی وجود نداشت و جنگ هر چه بود سخت بود و محکم. نسل من بسیاری از قسمتهای سریال «اوشین» را از تلویزیونهای ۱۴ اینج سیاه و سفید «پارس» یا «پاناسونیک» یا … نگاه کرده است، از آنهایی که لامپ تصویرشان باباقوری بود.
آن روزها در «اوشین» چیزی وجود نداشت جز صبر و سختکوشی که ایرانی دههی شست شمسی آن را میپسندید و دوست میداشت. آن روزها خبرها قابل اعتماد بود، اگر «حیاتی» میگفت هواپیماهای بعثی جایی را زدهاند باور میکردیم چون هواپیماها از بالای سر خودمان گذشته بودند و رفته بودند.
آن روزها اگر شبی برق میرفت دیگران برای آنها که ندیده بودند تعریف میکردند، در شهر ما که کوچک بود گاه مردم با ماشین به منزل اقوام خود که در آن سوی شهر برق داشتند میرفتند تا عیش «اوشین»شان خراب نشود.
هر چه آن روزها پیتهای نفت سنگین بود و سرما سوزان و ما بچه، اما حالا حاضرم از سرپایینی محلهی «قاضی آباد» خرمآباد، در همان دوران دبستان یک پیت فلزی پر از نفت را با خودم بکشم تا بالا نزدیک خانهمان اما برگردم به آن روزهای خوب.
سال ۷۳ که وارد این تهران مخوف شدم هنوز سر کوچهمان در «تهران ویلا» نفتفروشی بود. وقتی نفت فروشی بسته شد و گاز به منطقه آمد، دیگر فهمیدم همه چیز عوض شده است. آخر بوی گاز من را به دوران کودکی نمیبرد، بوی نفت میبرد که تبدیل شده بود به بقالی.
روده درازی کردم، این شما و این هم موسیقی آغازین سریال «اوشین». اگر حال خوبی بهتان دست داد، من را نیز دعا کنید.
بیشتر دربارهی اوشین در اینجا.




یادش بخیر …
چه خوب آن روزها را توصیف کرده اید آقای ساکی
تیپاکس میدان شهدا که هنوز هم هست. یادم می آید برای یک تلفن زدن ساده به برادرم که آن روزها در آلمان بودند باید چندین روز به مخابرات میدان استانداری می رفتیم و ساعتها تا نیمه شب می نشستیم که آیا می شود ارتباط برقرار شود یا نه و دست از پا درازتر تا شب دیگر. و تمبرهایی از نامه های آن روزها که هنوز آنها را دارم.
اولین موشکباران خرم آباد در یک شب سرد که چقدر تا صبح در آن سرما از ترس لرزیدیم، هواپیماهایی که به چه راحتی در آسمان شهر مانور می دادند و صدای آژیر وضعیت قرمز و سفید و پناهگاههای مدرسه و البته صف های طولانی نفت که باید چند شبانه روز در صف می ماندیم. خاموشیهای همیشه شبها و این اواخر که دیگر بزرگ شده بودیم چقدر از دیدن تیرهای رنگارنگ پدافندهای ضدهوایی که از هرگوشه ی شهر در تاریکی مطلق شهر به سمت هواپیماها شلیک می شد به وجد می آمدیم.و البته یک اوشین در شبهای شنبه. چقدر آن روزها پر از صداقت بود.
ای آقا بغض کردیم با این اهنگ دوران کودکی که بوی اشکهای اوشین می داد… تازه دعایت هم بکنیم
به رسم خنده اون لبهاتو باز کن
بیا و ساعتی با ما صفا کن
اگر ناراحتی از دست دنیا
بیا اینجا و غمها رو رها کن
شب شعر طنز “به رسم خنده ”
با اجرای منحصر به فرد داریوش کاردان
اجرای نمایش طنز توسط علیرضاناصحی
حضور شاعران طناز
اجرای موسیقی طنز پاپ و سنتی
حضور مهمان ویژه
موضوع این جلسه پیرامون ترافیک و کاهش آلودگی هوا میباشد ، به آثار برگزیده هدیه ی ویژه اهدا خواهد شد .
تاریخ:۱۴/تیر/۸۹
مکان: میدان هلال احمر،خیابان گلستان،متروی فدک،فرهنگسرای گلستان(خانواده)
ساعت: ۱۷ الی ۱۹:۳۰
خیلی خوب بود…
تمام خاطرات کودکیم جلو چشمام رژه میرن..
کاش یک بار دیگه اون روزهای سراسر صداقت رو می دیدیم….
سلام
با اینکه هیچ چی از اون روزا یادم نمیاد ولی این آهنگی که گذاشتی خیلی برام برام آشنا بود.
به هر حال ممنونم
در ضمن من اگه جای شما بودم این شهر ….. تهران رو ول می کردم و می رفتم در شهر خودم زندگی می کردم که هم هوای تمیز داره و مردمش اینقدر … نیستند.