داستانی به بلندی یک زندگی نکبت‌بار

نمی‌شد گفت آدم بدبختی بود، بدبختی برای توصیف زندگی او واژه‌ی خوبی نیست، برای توصیف زندگی او باید از جمله‌ها استفاده کرد. او آدم بیچاره‌ای بود که با بدبختی زندگی می‌کرد. شاید هم آدم مفلوکی بود که با خفت زندگی می‌کرد، یا آدم خواری که با مذلت زندگی می‌کرد. او هر چه بود زندگی ترحم‌انگیزی داشت، در فقر مطلق زندگی می‌کرد. کارش یعنی تنها کاری که بلد بود انجام بدهد نویسندگی بود. نویسنده‌ای خوبی بود، هم کتاب زیاد خوانده بود و هم استعداد ذاتی داشت، اما از وقتی فقر و فاقه به سراغ‌اش آمده بود روزنامه‌ها زیاد به او سفارش کار نمی‌دادند و تحویل‌اش نمی‌گرفتند. می گفتند سیاه می‌نویسد و زندگی را تلخ می‌بیند، صاحبان روزنامه‌ها هیچکدام از وضع زندگی او خبر نداشتند، فقط می‌دانستند محتاج است اما تعداد روزها و شب‌هایی را که گرسنه خوابیده است را نمی‌دانستند. خودش هم نمی‌خواست سیاه ببیند و سیاه بنویسید، یک روز تصمیم گرفت تا چیزی درباره‌ی زیبایی جامعه بنویسد، درباره‌ی این که همه چیز خوب است، آرام است. سعی کرد زیر مجسمه‌ی «عدالت» در میدان مرکزی شهر بنشیند و درباره‌ی عدالت بنویسد. سعی کرد بنویسد که مردم خوشحال هستند، پول‌دار هستند، بیمه هستند، سعی کرد بنویسد زن‌ها سالی دو شکم می‌زایند، سعی کرد بنویسد در هر میدان حداقل یک مجسمه‌ی عدالت وجود دارد، اما هر چه کرد نتوانست. مدت‌ها بود برای نوشته‌هایش یک پول سیاه هم نگرفته بود. دیگر نمی‌توانست بنویسد و با نوشتن زنده بماند. آن روزها که می‌نوشت و پول می‌گرفت فقط می‌توانست با آن پول سیر بشود و لباس کهنه‌ای بخرد و مثل گداها زندگی کند و زنده بماند اما حالا همان پول‌های سیاه را هم نداشت. پس تصمیم گرفت کار دومی پیدا کند تا شاید روزی کسی قدر نوشته هایش را بداند.

شب‌ها می‌نشست و روزها دنبال کار می‌گشت. داشت روی یک داستان بلند کار می‌کرد داستانی به بلندی یک زندگی نکبت‌بار. انصافا داستان‌اش هزار بار از «جنایت و مکافات» بهتر بود. شخصیتی ساخته بود که هزار بار از «راسکلنیکف» بدبخت‌تر و بیمار‌تر بود. می‌نوشت، اما شک داشت در فقر و فاقه کسی اثر ادبی‌اش را کشف کند، که البته کشف هم نکردند. روزها دنبال کار می‌گشت، ابتدا نمی‌دانست برای پیدا کردن کار چه کند و به کجا برود. آن قدر گرسنگی کشیده بود که دیگر گرسنه نمی‌شد، حس می‌کرد معده‌اش از بین رفته است، شکم‌اش چسبیده بود به کمرش. پیاده‌روی روزانه برای یافتن کار فقط تشنه‌اش می‌کرد. به هر دری می‌زد اما از کار خبری نبود چون اصلا هیچ کاری بلد نبود انجام بدهد. حتا نمی‌توانست یک جا بایستد و برگه‌های تبلیغاتی را به دست مردم بدهد، تا فرصت پیدا می‌کرد پشت برگه‌ها داستان‌های کوتاه سیاه می‌نوشت. زود از کارها اخراج می‌شد چون کار را خراب می‌کرد. در طول چند ماه هر کار دومی را امتحان کرد. یک بار تصمیم گرفت دزدی کند اما هر چه می‌کرد نمی‌توانست دست در جیب مردم بکند، یک بار تصمیم گرفت وارد سیاست بشود، در حزب کارگران ثبت‌نام کرد اما چون نمی‌توانست دروغ بگوید اخراج شد. یک بار تصمیم گرفت با یک گروه مافیایی همکاری کند، اما یک روز همه‌ی آنها را به پلیس لو داد. هر چه کرد نتوانست کار دومی پیدا کند، حتا چند روزی به قبرستان رفت و سعی کرد مرده شوی خوبی بشود، اما چون در قبرستان با مرده‌ها با احترام رفتار می‌کرد اخراج‌اش کردند. ناامید شده بود و دیگر دنبال کار دوم نبود. روزها هم مانند شب‌ها روی داستان بلندش کار می‌کرد.

چند سال طول کشید تا داستان تمام بشود. داستان که تمام شد هفتاد را رد کرده بود. در هفتاد سالگی و چند روز قبل از این که بمیرد شروع کرد به نوشتن داستان‌های روشن. هر چه از کودکی‌ها می‌دانست و خاطره‌ی خوش داشت نوشت. از کودکی که بادبادک‌اش را تا آخر آسمان آبی هوا می‌کند. از مادری نگران. از دو بچه که پاهایشان را در آب سرد برکه فرو برده‌اند. از هیزم‌شکنی پیر. از دشتی پر از گل‌های زرد و سفید و از کلبه‌ای فقیرانه اما آشنا. داستان‌های روشن‌اش را که نوشت، مرد. در هفتاد سالگی جنازه‌ی او را میان هزاران برگ کاغذ پیدا کردند. یک طرف‌اش داستان‌های سیاه پخش بودند و در طرف دیگر داستان‌های روشن، انگار دو طرف تابوت‌اش را گرفته باشند. مرگ او مرگی عادی بود، کسی از مردن اش باخبر نشد اما او نویسنده‌ی بزرگی بود، دست‌کم شما دیگر این را می‌دانید.

چهارشنبه, ۲ تیر ۱۳۸۹
  • تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۲۳:۴۱ | #1

    بسیار بسیار زیبا و روان نوشته شده بود. این داستان زندگی هزاران نویسنده در سراسر دنیا است.

  • تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۰۷:۳۸ | #2

    خیلی خوب بود؛ خیلی

  • مجتبی
    تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۱۷:۰۷ | #3

    مرسی غمناک بود

  • تیر ۴م, ۱۳۸۹ در ۲۱:۰۹ | #4

    سلام …

    راستی چرا این طوریه ؟

    روزتون هم مبارک سردبیر خوب رادیو………

  • تیر ۶م, ۱۳۸۹ در ۱۸:۴۴ | #5

    سلام…غم انگیز بود…
    من فکر میکردم پیدا کردن شغل دوم راحته ولی وقتی خوندم….
    ولی چقدر این روزا دلخوشیا زیاده….

  • تیر ۸م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۲۳ | #6

    اخرش طور دیگه ای تموم میشد بهتر نبود؟

  • ندیده رسام
    تیر ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱۶:۱۷ | #7

    سلام.دیدم وبت خیلی صوت و کور است( به گفته خودت) بهمین دلیل این وظیفه ختیر رو من به عهده گرفتم…. انواع زنها ومردها….. اول دممم گرم:-) …

    انواع مردها
    >>>مردها مثل مخلوط کن هستند در هر خانه یکی از آنها هست ولی نمیدانید به چه درد میخورد
    >>>مردها مثل آگهی بازرگانی هستند حتی یک کلمه از چیزهائی را که میگویند نمیتوان باور کرد
    >>>مردها مثل کامپیوتر هستند. کاربری شان سخت است و هرگز حافظه ای قوی ندارند
    >>>مردها مثل سیمان هستند. وقتی جائی پهنشان میکنی باید با کلنگ آنها را از جا بکنی
    >>>مردها مثل طالع بینی مجلات هستند. همیشه به شما میگویند که چه بکنید و معمولاً اشتباه می گویند.
    >>>مردها مثل جای پارک هستند. خوب هایشان قبلا اشغال شده و آنهائی که باقی مانده اند یا کوچک هستند یا جلوی درب منزل مردم
    >>>مردها مثل پاپ کورن ( ذرت بو داده ) هستند. بامزه هستند ولی جای غذا را نمی گیرند
    >>>مردها مثل باران بهاری هستند . هیچوقت نمیدانید کی می آیند ، چقدر ادامه دارد و کی قطع میشود
    >>>مردها مثل پیکان دست دوم هستند ارزان هستند و غیر قابل اطمینان.
    >>>مردها مثل موز هستند، هرچه پیرتر میشوند وارفته تر میشوند
    >>>مردها مثل نوزاد هستند، در اولین نگاه شیرین و بامزه هستند اما خیلی زود از تمیز کردن و مراقبت از آنها خسته می شوید

    حالشو ببر:

    انواع زن‌ها
    >>>زنها مثل اطو هستند هم مصرفشان بالا است هم زود داغ می کنند البته بدون بخارش هم بدرد نمی‌خورد.
    >>>زن ها مثل پیاز هستند ظاهر سفید و ظریفی دارند اما باطنشان اشک آدم رو در می‌آورد.
    >>>زنها مثل سکوت هستند با کوچکترین حرفی میشکنند.
    >>>زنها مثل چراغ راهنمایی هستند هر چقدر هم با آنها حرف بزنی باز هم مرتب رنگ عوض می کنند.
    >>>زنها مثل تخت خوابگاه هستند نوها و تازه هایشان کمیابند و کهنه هایش هم سرو صدا زیاد می کنند.
    >>>زن ها مثل الکل هستند دیر بجنبی همهشان می پرند.
    >>>زنها مثل عینک دودی هستند با هردودنیا را تیره و تار می بینی.
    >>>زنها مثل ظرف سفالی هستند بدون رنگ و لعاب جلوه ای ندارند.
    >>>زنها مثل کامپیوتر هستند یک بار خودش را میگیری و یک عمر لوازم جانبی آنرا.
    >>>زنها مثل کیک خامه ای هستند با نگاه اول آب از لب و لوچه آدم آویزان می شود اما کمی بعد دل آدم را میزند.
    >>>زنها مثل زیر شلواری هستند مردا با هیچکدامشان جرأت نمی کنند به بازار بروند.
    >>>زنها مثل لاستیک سواری هستند کمتر از چهارتا بیفایده است.
    >>>زنها مثل بچه ها هستند تا وقتی که ساکتند خوبند

    این تنظز نویسیت منو کوشته!!!

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>