گلستان با صدای ساعد باقری (۱)
این جمله را بسیار شنیدهایم: «تاریخ تکرار میشود». نمیدانم چرا این روزها وقتی حکایتهای قدیمی را میخوانم انگار این حکایتها برایم قدیمی نیستند، انگار نه انگار این حکایتها و شعرها و نکتههای اخلاقی و اجتماعی از پس قرنها به دست ما رسیده است. حکایتهای گلستان و بوستان و مثنوی و الهینامه و تاریخ بیهقی و … از بس تره و تازه و امروزی هستند که آدم از تعجب شاخ درمیآورد. راستی آیا تاریخ تکرار میشود؟ آیا تاریخ در همهی کشورها یک جور تکرار میشود؟ نمیدانم، همین قدر میدانم که زمانهی ما با زمانهی سعدی و حافظ خیلی فرقی ندارد، سند هم موجود است، سنداش همین حکایت باب اول گلستان که حکایت روباه بیچارهای را روایت میکند، روباهی که خیلی امروزی است، روباهی که چون شنیده است شتر را به سخره میگیرند پای به فرار گذاشته است…
حکایت شانزدهم از باب اول گلستان را با صدای استاد «ساعد باقری» انارالله برهانه بشنوید و لذت ببرید و ببینید آیا حکایت روباه برایتان حکایتی آشنا نیست؟ حکایتی که هنوز تازه است، قرنهاست تازه است. آنجایی که طنز طنز تلخ است و بعض راه گلوی آدمی را میبندد اینجاست، در این حکایت استاد سخن، سعدی:
گلستان – باب اول – حکایت شانزدهم
یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد، که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمیآرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد.
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست
بس جان به لب آمد که برو کس نگریست
باز از شماتت [۱] اعدا براندیشم که به طعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروّت حمل کنند و گویند:
مبین آن بی حمیّت را که هرگز نخواهد دید روی نیکبختی
که آسانی گزیند خویشتن را زن و فرزند بگذارد به سختی
و در علم محاسبت چنان که معلومست چیزی دانم و گر به جاه [۲] شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد، بقیت عمر از عهدهی شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم؛ گفتم عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید و بیم، یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید، متعرض این بیم شدن.
کس نیاید به خانهی درویش که خراج زمین و باغ بده
یا به تشویش و غصه راضی باش یا جگر بند، پیش زاغ بنه
گفت: این مناسب حال من نگفتی و جواب سوال من نیاوردی، نشنیدهای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد؟
راستی موجب رضای خداست کس ندیدم که گم شد از ره راست
و حکما گویند چار کس از چار کس به جان برنجند حرامی [۳] از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز [۴] و روسپی [۵] از محتسب [۶] و آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است.
مکن فراخ [۷] روی در عمل اگر خواهی
که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ
تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باک
زنند جامهی ناپاک، گازران [۸] بر سنگ
گفتم حکایت آن روباه مناسب حال تست که دیدندش گریزان و بیخویشتن افتان و خیزان. کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است؟ گفتا شنیدهام که شتر را به سخره [۹] میگیرند، گفت: ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شترست و گرفتار آیم که را غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند و تا تریاق [۱۰] از عراق آورده شود مارگزیده مرده بود؛ تو را همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت امّا متعنتان [۱۱] در کمیناند و مدّعیان گوشهنشین اگر آنچه حسن سیرت تـُست به خلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد؟ پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی.
به دریا در منافع بیشمار است و گر خواهی سلامت، بر کنار است
رفیق این سخن بشنید و به هم برآمد و روی از حکایت من درهم کشید و سخنهای رنجشآمیز گفتن گرفت، کین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت؟ قول حکما درست آمد که گفتهاند دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.
دوست مشمار آنکه در نعمت زند لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی
دیدم که متغیّر میشود و نصیحت به غرض میشنود؛ به نزدیک صاحبدیوان رفتم به سابقهی معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند چندی برین برآمد، لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد، همچنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت [۱۲] برسید و مقرّب حضرت و مشارٌ الیه [۱۳] و معتمدٌ علیه [۱۴] گشت بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم:
ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار
که آب چشمه ی حیوان درون تاریکی است
الا لا یجأرَنَّ اخو البلیّة
فللرّحمنِ الطافٌ خَفیّه [۱۵]
منشین ترش از گردش ایام که صبر
تلخ است و لیکن بر ِ شیرین دارد
در آن قربت مرا با طایفهای یاران اتفاق سفر افتاد چون از زیارت مکه باز آمدم، دو منزلم استقبال کرد ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیات درویشان، گفتم چه حالت است؟ گفت آن چنانکه تو گفتی طایفهای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و ملک دام مُلکُه در کشف حقیقت آن استقصا [۱۶] نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم [۱۷] از کلمهی حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.
نبینی که پیش خداوند جاه نیایش [۱۸] کنان دست بر برنهند
اگر روزگارش در آرد ز پای همه عالمش پای بر سر نهند
فیالجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا در این هفته که مژدهی سلامت حجاج برسید از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص. گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.
یا زر بهر دو دست کند خواجه در کنار یا موج روزی افکندش مرده بر کنار
مصلحت ندیدم از این بیش، ریش [۱۹] درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن، بدین کلمه اختصار کردیم.
ندانستی که بینی بند بر پای چو در گوشت نیامد پند مردم
دگر ره چون نداری طاقت نیش مکن انگشت در سوراخ گژدم
پانوشتها :
۱٫ بدگویی
۲٫ کنایه است از تحمل خطر و حاضر شدن برای هر گونه پیش آمد سخت.
۳٫ دزد بیابانی
۴٫ سخن چین
۵٫ زن نابکار ـ بدکار
۶٫ شبگرد و مأمور جلوگیری مردم از کارهای نامشروع
۷٫ زیاده روی
۸٫ رخت شوی
۹٫ چارپا و مردم را که بی مزد به کار گیرند.
۱۰٫ نوشدارو
۱۱٫ جویندگان خطای دیگران
۱۲٫ میل و دلخواه
۱۳٫ کسی که در کارهای مملکتی به او اشاره شود.
۱۴٫ کسی که در امور بروی اعتماد کنند.
۱۵٫ هان ای که مبتلا به بلای بسیاری محزون مباش که خداوند رحمن را بخشش های نهانی است.
۱۶٫ در کاری به نهایت کوشش کردن.
۱۷٫ گرم و صمیمی
۱۸٫ طاعت و بندگی
۱۹٫ زخم




سلام ، آقا بسیار زیبا بود، شبی نیست که من این حکایت رو با صدای دلربای استاد ساعد باقری گوش نکنم
امکان هست قسمت های بعدی هم گذاشته بشه؟
ممنون
رضا ساکی پاسخ در تاريخ مهر ۶م, ۱۳۹۰ ۸:۰۴ ب.ظ:
ایشان همهی گلستان را خوانش کردهاند. در فرصتی دیگر باز هم در رادیو ساکی میگذارم. از شما ممنونم که توجه کردید به این بخش.