شک

به پرستارش مشکوک بود، البته نه حالا، آن روز که به دنیا آمده بود به پرستارش شک کرده بود که چرا او را به دنیا آورده است. بعدها که بزرگ‌تر شد و فهمید کار پدر و مادرش بوده که پایش را به این دنیا باز کرده‌اند به هر دوی آنها مشکوک شد. شک داشت که آنها با علاقه او را ساخته باشند، همیشه فکر می‌کرد حاصل یک اتفاق است، یا یک حاصل یک بی‌توجهی. بعدها که پدرش مادرش را طلاق داد و مادرش با یکی دیگر ازدواج کرد و بچه‌دار شد شک‌اش تبدیل به یقین شد. شک از همان کودکی با او بود، این که می‌دانست تولدش یک اتفاق است آزارش می‌داد، نمی‌دانست همه‌ی مردم هم حاصل یک اتقاق هستند. دکترش می‌گفت جهان هم حاصل یک اتفاق است ولی او باور نمی‌کرد، چه طور می‌توانست قبول کند جهان اتفاقی به وجود آمده باشد، چه طور می‌توانست اصلا اتفاق را قبول کند. تمام سال‌های زندگی‌اش دنبال این بود که از دهان مادرش بشنود عاشق پدرش بوده و او را با عشق به دنیا آورده است. عشق برای‌اش همه چیز بود. دوست داشت بداند وقتی که به دنیا آمده است مادرش گریه کرده است، پدرش فریاد زده است. شک از کودکی با او بود، از همان وقتی که شک کرد با عشق به دنیا آمده است یا بی‌عشق به همه چیز مشکوک شد.
وقتی مدیر مدرسه می‌خواست با او تنها در اتاق حرف بزند شک می‌کرد. وقتی دولت حقوق‌اش را زیاد می‌‌کرد شک می‌کرد. به دختری که او را عاشقانه دوست داشت شک کرده بود. به قرص‌هایی که دکتر می‌نوشت شک داشت. به همسایه‌هایش شک داشت، همیشه با خودش اسلحه حمل می‌کرد چون شک داشت، فکر می‌کرد دنبال‌اش هستند، اما چه کسانی؟ نمی‌دانست. می‌ترسید. آن قدر می‌ترسید که شک داشت به پلیس شکایت کند که می‌خواهند او را بکشند. تا پلیس می‌دید فرار می‌کرد. از نزدیکی مراکز دولتی رد نمی‌شد. وقتی تجمعات اعتراضی برگزار می‌شد فوری از دکترش گواهی می‌‌گرفت که مریض است و باید بستری شود.
روزنامه‌ها را نمی‌خواند چون به نوشته‌هایشان شک داشت، چون روزنامه‌ها دنیا را طوری که او حس می‌کرد نمی‌دیدند. نمی‌دانست ممکن است روزنامه‌نگاران هم شک داشته باشند، فکر می‌کرد آنها دست‌شان با دولت  در یک کاسه است. از این که دست خیلی‌ها با هم در یک کاسه است وحشت می‌کرد. اهل هیچ کاسه‌ای نبود، می‌ترسید اتفاقی بیایند سراغ‌اش. از این که می‌شود اتفاقی کسی را گرفت می‌ترسید، به اتفاق عقیده داشت. خودش آدمی اتفاقی بود، می‌دانست اتفاق‌ها می‌افتند بدون هیچ این که هیچ توجیهی داشته باشند. وقتی به پدر و مادرش می‌گفت شما من را بدون عشق به دنیا آورده‌اید مادر و پدرش می‌گفتند مدرکت کو؟ می‌گفت شما من را به دنیا آورده‌اید شما باید مدرک بدهید نه من.

به پرستارش مشکوک بود، همین پرستاری که چند روز پیش آمده تا از او مراقبت کند. چند روز پیش به شدت تشنج کرد، خیلی اتفاقی. دکترش می‌گفت تشنج‌اش بی‌دلیل است، همین او را می‌ترساند و مشکوک می‌کرد شاید ماده‌ی تشنج‌زا به خوردش داده‌اند. اما چه کسانی؟ کی؟ کجا؟ می‌دانست تشنج‌اش دلیل دارد. می‌ترسید دلیل تشنج‌اش سیاسی باشد. اسم سیاست که می‌آمد تنش می‌لرزید. به همین لرزش هم شک داشت. خوب می‌دانست هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد به همین دلیل از هیچ اتفاقی تعجب نمی‌کرد، خودش اتفاقی بود. یک اتفاق که دنبال مدرک می‌گشت.

پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۸۸
  • مسعود ساکی
    اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۰۳:۴۰ | #1

    سلام به همه عزیزان… وبلاگ کافه ترانه با شعری با عنوان “آسمون تنهایی” از سرکار خانووم “نرگس پورعاشوری” به روز شد… اینجا پاتوقیه برای دیده شدن و فرصتی برای مطرح کردن… پس وقت رو از دست ندین… همه منتظر نظر شما عزیزان در خصوص این ترانه هستیم… پس منتطریم به آدرس زیر

    http://www.kafe-tarane.blogfa.com

    [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>