ببخشید، ما دستمال کاغذی نیستیم
میدانم شما هم همدرد ما هستید. بسیار اتفاق افتاده که نوشتهاید اما پول نگرفتهاید. میدانم امروز روز خوبی برای روزنامهها نبود، بسته شدن هر روزنامهای دردآور است، بیکار شدن هر همکار و رفیقی زجرآور است، خاصه در پایان سال. اما ما چند نفر تصمیم گرفتهایم تا این بار حق خود را بگیریم، اصلا مسخرگی و مطربی پیشه کردهایم تا بتوانیم حق خود را کهتر و مهتر بگیریم، حالا از مهتر نشد از کهتر که میتوانیم بگیریم؟ اصلا شاید در این روزگار نشود حق را از کهتر هم گرفت، باشد، ماتابعایم، اصلا حلالشان، ما فقط خواستیم بگوییم:
ببخشید، ما دستمال کاغذی نیستیم
سخنی با همشهری یا رسانهی شهر یا علی طلوعی یا ناصر علاقمندان یا همهی اینها
یک سال از انتشار آخرین شمارهی «همشهری عصر» و «ستون طنز» صفحه آخرش میگذرد. ستونی که با نوشتههای پنج نویسنده طنزپرداز منتشر میشد و لابد آنقدر برای مسئولان و خوانندگان همشهری عصر میارزید که صبح به صبح پیگیر نوشتنش باشند و رسیدنش به صفحه و… خلاصه اینکه روزگار شیرینی بود و اگر نبود تلخیِ پس از این شیرینی (که تا امروز هم ادامه داشته و بهانه نوشتن این چند کلمه هم هست) به یکی از خاطرات شیرین مطبوعاتی این پنج نفر تبدیل میشد.
یک سال از آن روزها گذشته است و حالا این پنج طنزنویس نمیدانند مخاطب این نوشتهشان کیست. «مؤسسه همشهری» که همشهری چاپ عصر را چاپ و منتشر و توزیع و… میکرد؟ «مؤسسه رسانهی شهر» که مجری طرح تولید همشهری عصر بود؟ آقای «علی طلوعی» که سردبیری همشهری عصر را بر عهده داشت؟ آقای «ناصر علاقمندان» که ظاهراً معاون سردبیر و متولی حساب و کتاب مالی همشهری عصر بود؟ یا خبرنگار سرویس فرهنگی همشهری عصر، که میگویند بخشی از حقالتألیف نویسندگان ستون طنز را هم تحویل گرفته و دیگر پیدایش نیست؟ این پنج طنزپرداز، تنها این را میدانند که بیش از پنج ماه برای همشهری عصر قلم زدند و طنز نوشتند و پس از گذشت یکسال از توقف انتشار آن، بخش عمدهی حقالتألیفشان را نگرفتهاند و حالا هریک از مخاطبان احتمالیِ این نوشته، آنها را به یک دیگریِ دیگر حواله میدهد و آقای علی طلوعی هم (که علیالاصول به تبع قراردادی که با همشهری داشتند، مسئولیت همهچیز همشهری عصر بر عهده ایشان بوده و هست) اینطور که پیداست جیب مبارک را بیشتر از کسانی که روزی برای روزنامهاش قلم میزدند هواداری میکنند و خود را موظف نمیدانند که به موضوع مطالبات معوقه این پنج طنزپرداز، حتی فکر کنند! گویی تاریخ مصرف این نویسندهها تمام شده است و البته که کسی خود را موظف نمیداند به چند نویسندهی تاریخ مصرف گذشته توجه کند. این نویسندهها تا وقتی ارزش داشتند که قلمی میزدند و صفحهای را پر میکردند و خوانندهای را جذب، تا احتمالاً آگهی بیشتری سراغ روزنامه بیاید و الی آخر. و حالا که نه روزنامهای هست و نه آگهیای و نه غیره، حضرات نیازی به یک مشت قلم به دست ندارند. میخواهند چهکار؟ حق و حساب خودشان را گرفتهاند و به سلامتی کرکره را پایین کشیدهاند. حالا این قلم به مزدها هرچه از پشت در بسته مؤدبانه و متواضعانه صدا میزنند که «ببخشید، پس چندرغاز حق و حقوق قلمزنی ما چه میشود» چرت عصرگاهیشان پاره نمیشود که نمیشود. تازه اگر هم گاهی سر از این چرت بردارند لابد از خودشان یا ما یا شما میپرسند «حالا مگر این حق و حقوق چقدر هست که اینهمه سر و صدا میکنید.» و البته که حقالتحریر پنج نویسنده طنزپرداز در برابر مبالغ پیشنهادی و دریافتی حضراتِ کارفرما رقمی نیست و چه راحت میشود همین چندرغاز را هم به نویسندههایی که نه بیمهشان کردهاند و نه مزایایی برایشان در نظر گرفتهاند مرحمت نکرد و به چرت عصرگاهی ادامه داد.
البته آنچه این پنج نفر نویسنده طنزپرداز را به نوشتن این مختصر واداشته، صرفاً احیای حقوق معوقه و بالاکشیدهشان نیست ـ که اگر هم بود، حقشان است و حلالشان و باید هم که احیایش کنند. این است که ظاهراً در مطبوعات ما، کارفرما به خودش حق میدهد تعهد صریحش به نویسنده را فراموش کند و در بهترین حالت با او مثل یک «دستمال کاغذی» برخورد کند. یعنی پس از مصرف، بیندازدش دور. و تا وقتی ما قلم به دستها، سرمان را پایین بیندازیم و ببینیم پروژهبگیرها و کارفرماها، به همراه برآوردهای میلیاردی و میلیونیِ خودشان، حق ما را هم میخورند و یک آب هم روش، و بعد از اینکه استفادهشان را از ما کردند، میاندازندمان دور، اوضاع همین است که هست…
حالا این پنج نویسنده طنزپرداز، میخواهند یکبار هم که شده پای احیای حق و حقوق پایمالشدهشان بایستند و به حضرات بگویند که: «ما دستمال کاغذی نیستیم».
رضا ساکی، جلال سمیعی، علیرضا لبش، عبدالله مقدمی، امید مهدینژاد



آفرین
کار خوبیه. تا حالا این بلا بر من نیز بسیار نازل شده. آخرینش اینکه من و ۶-۵طنزنویس دیگه خردادماه برای سازمان فرهنگی هنری هرکدام یک کتاب مترو نوشتیم و تاکنون از نامبرده* بی خبریم.
——————————————-
*نامبرده: سازمان فرهنگی هنری، چک سازمان فرهنگی هنری، برآورد سازمان فرهنگی هنری، خبر سازمان فرهنگی هنری
ببخشید اون ناصر علاقبندان نیست؟ اشتباه تایپی نشده ؟
admin پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ ۱۰:۱۶ ب.ظ:
خیر
دمتان گرم!
حق گرفتنیه دادنی نیست
سلام بر جناب ساکی با رادیو ساکی اختصاصیش !!
بسیار خرسند و مشعوف و دل شادمانیییییییییم که حضرت آقا در این اوضاع قمر در عقرب بی خانمانی ÷رین و مادرش بالاخره صاحب یک خانه نو نوار و تازه و شیک و پیک گشته اید و درها را نیز بر روی همگان چهار طاق (!) گذاشته اید
خرسندیم که در این دل شب به خانه مجل شما بدون دعوت شرف یاب شدیم ……
به خانه ÷دری ما نیز که کلیدش را داریم شما نیز سری بزنید …. کلبه ایست درویشی ……….
دور هم یک نان و ماستی در رگ میزنیم … مطمئن باشد خوش نگذرد حتما نامتعادل میگذرد …
اشکالی ندارد یک بار که هزار بار نمیشود ……… سری به ما بزنید
رادیوتان هم بیاورید که ما نیز یک رادیویی اصیل بوده ایم و هستیم