پیگیری

سوی قصه گفتن‌اش می‌داشت گوش
سوی نبض و جستن‌اش می‌داشت هوش
تا که نبض از نام کی گردد جهان
او بود مقصود جان‌اش در جهان

دکتر ژروتسکی بالای سر استپان ایستاده بود و نگاه‌اش می‌کرد. خسته شده بود. چند ساعت بود داشت با استپان سر و کله می‌زد بلکه بفهمد چه مرگ‌اش شده است. با دستمال عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد و سعی کرد آرام بنشیند و چند سوال دیگر از استپان بپرسد شاید چیزی از بیماری او بفهمد. استپان از چند روز پیش دچار شوک روانی شده بود و پیوسته نام دوست‌اش ایوان را صدا می‌زد و به دیوار اتاق نگاه می‌کرد. دکتر ژروتسکی با دست به مادر و پدر استپان که در اتاق بودند اشاره کرد تا بیرون بروند، بعد کنار استپان نشست و او را در آغوش گرفت و پرسید: چه شده استپان؟ لحظه‌ای در سکوت گذشت، دگتر بازوی استپان را فشار داد و تکرار کرد: چه شده استپان؟ لحظه‌ی دیگری در سکوت گذشت، دکتر آرام بازوی  استپان را رها کرد، بلند شد، عرق پیشانی‌اش را پاک کرد، کلاه‌اش را بر سر گذاشت تا برود که ناگهان استپان با صدایی ترسیده و لرزان گفت میدان سنت‌پترزبورگ. دکتر ژروتسکی ناگهان چون جوان بیست ساله‌ای جست زد و دوباره استپان را در آغوش گرفت و گفت: بگو عزیزم بگو، میدان سنت‌پترزبورگ چه؟ در میدان سنت‌پترزبورگ چه شد؟ استپان لحظه‌ای دیگر سکوت کرد و گفت: ایوان. دکتر محکم استپان را فشار داد و گفت: ایوان چه پسرم؟ ایوان چه شد؟ استپان لحظه‌ای دیگر سکوت کرد و گفت: آمدند. دکتر محکم‌تر استپان را فشار داد و گفت: چه کسانی آمدند استپان؟ استپان لحظه‌ای دیگر سکوت کرد و گفت: بردند. دکتر محکم‌تر از قبل استپان را فشار داد و گفت: فرزندم چه بردند؟ کی بردند؟ چه کسانی بردند؟ استپان لحظه‌ای دیگر سکوت کرد و گفت: زدند. دکتر محکم‌تر از قبل استپان را فشار داد و گفت: چه کسی را زدند؟ چه چیزی را زدند؟ استپان لحظه‌ای دیگر سکوت کرد و گفت: سرم. دکتر محکم‌تر از قبل استپان را فشار داد و گفت: سرت چه؟ سرت چه شده؟ استپان لحظه‌ای دیگر سکوت کرد و گفت: رفتیم. دکتر هر چه کرد استپان دیگر حرف نزند، برای دکتر مهم بود استپان و ایوان بعد از میدان سنت‌پترزبورگ کجا رفته‌اند، پس نبض استپان را گرفت و شروع کرد به نام بردن از خیابان‌ها و کوچه‌های شهر. نبض استپان با شنیدن نام برخی از خیابان‌ها تند و با شنیدن برخی از خیابان‌ها کند می‌زد.

جناب آقای j- 7 ظ
مسئول محترم اداره‌ی خوانش و تغییرات
سلام
کتاب داستان «فراموشی استپان» که قسمتی از فصل افتتاحیه‌ی آن را خدمت شما مکتوب کردیم به هبچ عنوان قابل چاپ نیست و مشکلات عدیده دارد. مستدعی است دستور فرمایید با تفتیش از خانه‌ی نویسنده‌ی متهم، تمام اوراق و مجلدات مربوط به این کتاب را جمع‌آوری کنند و برای درج در پرونده‌ی نام برده در اختیار اداره‌ی یکم بگذارند. کتاب حاضر طبق مواد ۷ و ۱۲ قانون جنگل‌داری فدرال و مواد ۳۴۶۵۷۵۸۶۲۴۴ و ۹۸۵۶۹۰۲۴۶۹۵ قانون جزای نویسندگان و بند چهار مصوبه‌ی کمون ارشد مصداق تشویش اذهان عمومی است و باید پیگیری بشود.
با احترام- ر.س ۱۲-d
مسئول جرح داستان

جمعه, ۷ اسفند ۱۳۸۸
دیدگاه شما

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>