بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید

از همه بیشتر موبایل کلافه اش کرده بود، زرت وزرت ویبره می زد و بدنش را تکان می داد، آن را از جیب درآورد و روی میز گذاشت. لحظه ای بعد که گوشی دوباره زنگ خورد ناگهان صدایی مثل صدای گاو فضای اتاق انتظار را پر کرد بلافاصله گوشی را برداشت و دوباره در جیب گذاشت. آقایی که روبرویش نشسته بود گفت: «ببخشید قربان برا قلبتون ضرر داره! اصلا خاموشش کنید.»
خانم میان سالی که کنار او نشسته بود و سعی می کرد خودش را به او بچسباند، گفت: «ماشاا… زنگ خورتون هم که بالاست. حتما خانومتون نگران شده، فکر کرده با یکی دیگه رفتین کافی شاپ!»
خانم دیگری که دورتر نشسته بود و دست بچه اش را محکم گرفته بود، گفت: «این موبایل ها هم شده دردسر مردم، مرده شورشو ببرن که داریم می میریم ولی باز زنگ می زنه.»
پسرک جوانی که سرش را الکی می جنباند، گفت: «آقا مدل گوشی تون بالاست، رمش چند گیگه؟ این بلوتوث شماست روشنه؟ یاس وحشی؟ که ناگهان خانمی که سعی می کرد خودش را به او بچسباند رو به پسرک کرد و گفت: «نه مال منه، نکنه شما هم آْل پاچینویی؟»
تصمیم گرفت گوشی را خاموش کند اما قبل از خاموش کردن، پیام ها را یکی یکی گوش کرد: «سلام استاد، نیوشا هستم می خواستم بگم اگه برای داستان بعدی تون نیاز به تجربه عشقی دارین من حاضرم به جای الگو… منظورم اینه که… چیزه… با من باشید تا داستانتون نوشته شه. مرسی عزیزم… الو سلام، من صابر هستم. من داستان یه جمله ای نو می نویسم، شماره شما رو به زحمت پیدا کردم، چند تاشو براتون می خونم. نظر بدین لطفا. داستان ها ایناست: علی از مدرسه به خانه برگشت، ساحل دریا اغلب صدف دارد، ماه از پشت ابر بیرون جست، خرما را از درخت می چینند… الو سلام استاد، اوژن هستم، دوباره به داستان گیر دادن می گن برای اخذ مجوز باید شخصیت سمیرا از داستان حذف بشه. لطفا هر چه زودتر تماس بگیرید. این یازدهمین مورد حذفه. با این حساب از داستان چیزی نمی مونه که… الو سلام بابایی رفتی دکتر؟ اکو کردی؟ الو بابایی… الو مردیکه خائن وطن فروش تُف به ذاتت بی غیرت… الو سلام، از نشریه بهار زندگی زنگ می زنم. خواستم بپرسم از چه رنگی خوشتون میاد و متولد چه ماهی هستین… سلام عیلکم. لطفا فردا راس ساعت دوازده تشریف بیاورید، جهت پاره ای از توضیحات به همان نشانی قبلی موفق باشید… دایی جان سلام، خوبی؟ ببین دایی من آزمایش رو نشون دکتر دادم. ایشون هم می گه هر چه زودتر باید عمل شی، قربونت برم دایی جونم. خوب می شی، دایی جون بهم زنگ بزن…»
گوشی را خاموش کرد و به صندلی تکیه داد؛ توجه اش به حرفهای زنی که سعی می کرد خودش را به او بچسباند، جلب شد. مجله زردی را در دست گرفته بود و به پسرک جوان نشان می داد و می گفت: «اینو ببین، این هنر پیشه رو، تو اوج شهرته، یعنی این از خدا چی می خواد، به هر دختری بگه بمیر، براش می میره!»

دوشنبه, ۳ اسفند ۱۳۸۸
دیدگاه شما

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>