سی متر کمتر یا بیشتر

هر وقت کسی به او می‌گفت چرا ازدواج نمی‌کنی؟ برایش هزار و یک دلیل می‌آورد که ازدواج کردن در این دوره زمانه به صلاح نیست و آدم اگر عاقل باشد زن نمی‌گیرد و برای خودش دردسر درست نمی‌کند. می‌گفت: «من در یک خانه چهل متری دارم به خوبی و خوشی با خودم زندگی می‌کنم، تازه از این چهل متر سی مترش هم اضافه است، من ده متر جا برایم کافی است، گاهی اوقات که دلم می‌گیرد توی آن سی متر دیگر قدم می‌زنم صفا می‌کنم، اما آیا اگر زن بگیرم زنم در آن سی متر می‌تواند قدم بزند و صفا کند؟»
می‌گفت: «من ماهانه ۶۰ روبل درآمد دارم با بیست روبل آن کرایه خانه را می‌دهم و با بقیه‌اش عشق و حال می کنم، اما آیا اگر زن بگیرم می‌توان با بقیه پولم عشق و حال کنم؟»
می‌گفت: «وقتی آدم می‌تواند همه کار را با خودش تنهایی انجام بدهد چرا برود زن بگیرد خرج اضافه برای زندگی بسازد»
منظورش از همه‌ی کارها این بود که می‌شود تنهایی کریسمس را جشن گرفت، مسافرت رفت، سینما رفت، تولد گرفت و هر کار دیگری کرد! به آنهایی که به او توصیه می‌کردند ازدواج کند پیشنهاد می‌کرد زن‌هایشان را طلاق بدهند و زندگی کم‌خرج و راحت را مزه کنند. البته همه وقت این طور نبود که مخالف ازدواج باشد، در عمق تنهایی به ازدواج و زن فکر می‌کرد، به ویژه وقتی پروکسی پیدا نمی‌کرد یا شبهایی که اینترنت فیلتر می‌شد بدجور جای یک زن را در خانه احساس می‌کرد. مشکلی هم نداشت خیلی‌ها فکر می‌کردند مشکل از اوست اما نه تنها مشکلی نداشت اتفاقا از نظر پزشکی مورد خاصی حساب می‌شد که همه چیزش جز صورت استخوانی و بدفرمش منحصر به فرد بود. شاید اگر اعتقادش به کلیسا نبود و کمی از تجارت خوشش می‌آمد، می‌توانست قراردادهای خوبی هم امضا کند، این را یک بار حتا دکتر وقیحی به او گفته بود و چیزی نبود که نداند.
روزها از پی هم می‌گذشت و مدتافف به تنهایی زندگی می‌کرد. سالها کار در معدن و بعد از آن در مرزهای غربی او را خشن و سخت بار آورده بود، اصلا شاید به همین دلیل بود که به زن‌ها توجه نداشت؛ به جز مادرش و زنی که هر ماه یک بار از زیر کمین آنها در مرز بزهایش را رد می‌کرد زنی را ندیده بود. اصلا به زن‌ها نزدیک نمی‌شد، چون تشنج می‌کرد، یک بار بوی عطر زنی در فروشگاه آن هیکل را طوری به زمین انداخت که تا دو ماه صورتش کبود بود. از جلوی فروشگاه‌های لباس زنانه رد نمی‌شد، فشار را نمی‌توانست تحمل کند، سر به زیر بود و در ظاهر آرام اما در باطنش آتشفشانی داشت داغ و بیدار که گدازه‌هایش را نه به دریا که درون خودش می‌ریخت. در محل کارش خوشبختانه نه زنی بود و زنی می‌آمد، همه مردهای از خودش خشن‌تر بودند، چند سال بود در بخش تعمیرات و نگهداری ریل تانک مشغول به کار بود، از محل کارش بی‌نهایت راضی بود.
ریل تانک را با جرثقیل بالا برده بودند تا به بخش دیگری انتقال بدهند، ریل‌ها از وسط سالن و از روی یک خط قرمز رد می‌شدند تا اگر افتادند هم کسی صدمه نبیند، هنگام انتقال ریل صدای بوق اخطار هم به گوش می‌رسید، اصولا وقتی ریلی را جا به جا می‌کردند همه دست از کار می‌کشیدند تا ریل از سالن خارج شود، ریل‌ها بسیار سنگین بودند و جا به جایی هر جفت ریل ده دقیقه‌ای طول می‌کشید. آن روز روز بدشانسی او بود، در مسیر روی دکه چشمش به روزنامه‌ای افتاده بود که عکسی از دختر شایسته سال چاپ کرده بود، در مترو زنی کنارش نشسته بود و در ورودی پادگان زنی را دیده بود که از شدت گرما کمی خود را سبک کرده بود. اما ریل‌ها حین انتقال به روی او نیفتادند، همان وقت که داشتند آنها را با سیم فولادی محکم می‌کردند درست در لحظه‌ای که جرثقیل کمی زودتر جک را بالا برد یکی از ریل‌ها که حسابی روغن‌کاری شده بود سر خورد و افتاد و اگر مدتافف خودش را کنار نکشیده بود چه بسا بلایی بدتر از شکستی پا به سرش می‌آمد.
اسمش نادیا بود، دستان نرم و کوچکی داشت، صورتی بچه‌گانه، لاغر اندام، سرخ و سفید، قد متوسط، دندان‌های پیدا، چشمان مشکی و موهایی مشکی‌تر. این‌ها را نه در یک روز بلکه در مدت چهارماهی فهمیده بود که نادیا در بیمارستان از او پرستاری می‌کرد. دو روز اول در حالت شوک و بی‌هوشی بعد از جراحی بود، روز سوم که کم‌کم داشت  به هوش می‌آمد احساس کرد دست کسی روی پیشانی اوست، حس خوبی بود، گرمی دست را حس می‌کرد چون فشار خونش پایین بود، دستی کوچک بود، نمی‌دانست کجاست، فکر کرد خوابست و کودکی دارد با او بازی می‌کند، اما کجا؟ خواب؟ کودک؟ ناگهان چشمانش را باز کرد، نادیا آمده بود فشارش را بگیرد، دستش را گذاشته بود روی پیشانی او و با دست داشت دیگر ضربان را اندازه می‌گرفت، ناگهان نادیا متوجه شد بیمار بیدار است و دارد نگاهش می‌کند، نادیا به چشمان بیمار نگاه کرد و لبخندی زد، بیمار تشنج کرد و از هوش رفت! یک هفته‌ی تمام مدتافف تشنج می‌کرد و پزشکان نمی‌توانستند دلیلی برایش پیدا کنند، به ویژه هر وقت در تیم پزشکی زنی هم بود تشنج‌ها بیشتر می‌شد، کم‌کم داشت به قلب مدتافف فشار می‌آمد و پزشکان نگران بودند دوام می‌آورد یا نه، اما عاقبت این نادیا بود که اصل ماجرا را فهمید! پرستارش را عوض کردند، یک نره خر مثل خودش آمد بالای سرش که وقتی آمپول می‌زد صدای مدتافف را در‌می‌آورد، بیشتر به رییس یک مرده‌شورخانه شبیه بود تا یک پرستار. گاه و بی‌گاه نادیا را از پشت شیشه می‌دید که رفت و آمد می‌کرد و سعی می‌کرد داخل اتاق را نگاه نکند، روزها گذشت، دو ماه بود بستری بود و دیگر داشت حالش از پرستارش بهم می‌خورد، با خودش فکر می‌کرد نکند دل دختر را شکسته باشم. این فکر که نادیا از دست او ناراحت است عذاب دایمش شد.
اصلا به هم نمی‌آیند، تجسم کنید مردی با قد یک متر و نود دست زنی یک متر و شصت سانتی را گرفته و دارند قدم می‌زنند! آدم حس می‌کند پدری با دخترش بیرون آمده، اما آنها پدر و دختر نیستند زن و شوهرند،‌ مدتافف و نادیا.
داستان هنوز تمام نشده، سناریوی فیلم هندی که ننوشته‌ایم که همین جا رهایش کنیم، اما این چه اینجا مهم است ازدواج آن دوتاست، گیر ندهید که نادیا چطور و چرا عاشق مدتافف شد، به من شما چه مربوط در زندگی خصوصی مردم دخالت کنیم تا همین جا هم که وارد زندگی خصوصی مدتافف شدیم بس است، الان داریم به پایان داستان نزدیک می‌شوم و باید نتیجه اخلاقی بگیرم، انصافا مدتافف آدم خوش شانسی بود که زنی مانند نادیا عاشقش شد، اما زندگی واقعی داستان نیست اگر تا به حال ازدواج نکرده‌اید به فکر باشید، آدم عاقل چرا باید منتظر بشیند تا ریل تانک روی پایش بیفتد و بعد دختری یک متر شصت سانتی نصیبش بشود؟ نتیجه را گرفتید؟

دوشنبه, ۳ اسفند ۱۳۸۸
دیدگاه شما

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>