مرگ مولف و عین‌القضات‏

پژوهشى در مکاتیب عین القضات همدانى و معرفى وى به عنوان منتقد ادبى

پیش‌گفتار
بعد از ورود اسلام و پشت سر گذاشتن قرون اولیه تسلط اعراب بر ایرانیان، آنچه که در زمینه دانش و آگاهى و ادب و فلسفه در ایران زمین به وقوع پیوست شگرف و بى بدیل بود. رشد علوم مختلفى چون نجوم، پزشکى، ریاضیات، شیمى و بارورى حکمت و فلسفه و اندیشه و ادب از دو قرن پس از تسلط اعراب تا ایلغار مغول، نتیجه برخورد و امتزاج فرهنگ و ادب پارسى با عقاید اسلام بود. این رشد و بارورى به حدى عظیم و گسترده است که با مطالعه دقیقى بر یافته‏هاى علمى و تجربى آن دوران در حوزه دانش و نیز انگاره‏ها و نظریه‏ها و عقاید آنان در حوزه ادب و فلسفه، در خواهیم یافت که آنچه اروپاییان بعد از قرون وسطى و سلطه کلیساى مدرسى کاتولیک به آن دست یافتند همه در حوزه‏هاى مختلف علوم و ادب در ایران دوران ذکر شده یا کشف شده بود و یا به صورت مباحث علمى و ادبى به آن پرداخته شده بود. شک نیست که اروپاییان بعد از آشنایى با کتابها و تالیفات دانشمندان ایرانى و اندیشمندان مسلمان وام‏دار آنها گشته از بسیارى یافته‏هاى آنان به نحو احسن استفاده کردند و چه بسا بسیارى از آن یافته‏ها را به نام خود ثبت و ضبط گردانیدند [ر. ک : ماهنامه‏ى پژوهش‏هاى ایران‏شناسى، آناهید. شماره نخست سال نخست. مرداد و شهریور ۱۳۸۳ صفحه ۳]
اما قصد این تحقیق ایراد شعار و یا سفسطه‏هاى ناسیونالیستى نیست و قصد ندارد که تاریخ بشر را مدیون و وامدار فرهنگ و ادب ایرانى جلوه دهد. اما واقعیت این است که ما به خوبى نتوانسته‏ایم که از داشته‏ها و مخازن غنى فرهنگى و ادبى گذشته خود به درستى استفاده کنیم. همانطور که مى‏دانید پژوهش و پژوهش‏گرى در کشور ما مقوله‏اى است تعریف نشده، ساده پنداشته و بى اهمیت، که هر چند در سالهاى معاصر جدى‏تر به آن پرداخته مى‏شود ولى هنوز تا کمال آن راه بسیارى در پیش است. سخن اینجاست که اگر در دایرةالمعارفى چون بریتانیکا و آمریکانا نامى از دانشمندان پارسى به میان نیامده است و امثال ابن‏سینا و فارابى و خوارزمى و بیرونى دانشمند عرب شناخته مى‏شوند، تقصیر ماست و ناشى از اهمال و عدم توجه به مسائل است.
امروزه با توجه به پژوهش هاى انجام شده در رابطه با کتابها و دواوین و آثار علمى ادبى بزرگان علم و ادب و فلسفه مى‏توان دریافت که اگر سابقه پژوهش در کشور ما به کمى قبل‏تر باز مى‏گشت، چه بسا امروزه واضع بسیارى از نظریات و تفکرات علمى و ادبى ما ایرانیان بودیم و نام دانشمندان پارسى به عنوان مکتشف و یا نظریه‏پرداز آن قلمداد مى‏شد. به واقع پژوهش در این عرصه‏هاست که موجب مى‏شود که ابعاد دیگر شخصیت ادبا و نویسندگان و روى دیگر تفکر آنها بر ما آشکار شود و بدین وسیله است که آنچه این بزرگان گفته‏اند و تا بحال از دید ما پنهان بوده رویت شود، چنانکه که با مطالعه‏هاى بر آثار عین القضات همدانى در مى‏یابیم که وى علاوه بر درجات عرفان و بندهاى جنبه‏هاى مهم معنوى که داشته است و مضاف بر شاعر پیشه بودن و قلم تواناى نویسندگى‏اش، یک منتقد ادبى پیشرو در زمان خود بوده است. به طوریکه در نامه‏هاى خود به موردى اشاره کرده است که بعدها در نیمه‏هاى قرن بیستم به عنوان نظریه مرگ مولف مطرح شد و پایه‏گذار فصلى نو در نقد ادبى گردید.
عین‏القضات ابوالمعالى عبداللَّه بن محمدبن على میانجى همدانى از کبار مشایخ متصوفه در آغاز قرن ششم است. ولادتش در اواخر قرن پنجم، در همدان اتفاق افتاد و اجداد او از شهر میانه بوده‏اند. وى با آنکه در عنفوان شباب بدست متعصبان کشته شد، هم در جوانى جامع کمالات و از نوابغ روزگار بوده و نزد امام عمر خیام و شیخ احمد غزالى و شیخ محمد حمویه تلمذ کرد و در کلام و حکمت و عرفان و ادب پارسى و عربى صاحب اطلاع وافى بود و نظر بکثرت مطالعه در کتب امام محمد غزالى باید او را شاگرد بواسطه آن بزرگ نیز شمرد. شیخ احمد غزالى با همه جلالت قدر چندان او را دوست مى‏داشت که در مکتوبهاى خود او را «قرةالعین» خطاب مى‏کرد با آنکه مدت تلمذ عین‏القضات در نزد او چندان طول نکشیده بود. عین‏القضات خود در سخنان خویش از احمد غزالى و محمد حمویه بسیار نقل کرده و مخصوصاً صحبت بیست روزه خود را با احمد غزالى در همدان موجب توجه غائى خویش بکمالات دانسته است. نکته مهم قابل توجه در کیفیت تحصیلات عین‏القضات آنست که وى بیشتر اطلاعات خود را از طریق مطالعات شخصى و خصوصى فراهم آورد و همین امر باعث شد که او در عین جوانى و عنفوان شباب آن همه تبحر حاصل کند و در کار تحریر و تألیف آنقدر کامیاب باشد.

مرگ مولف از دیدگاه عین القضات‏
حال لازم است نگاهى به متن نامه بیست و پنجم عین‏القضات بیندازیم، آنجا که مى‏گوید مردانى که در راه خدا گام بر مى‏دارند، هر کدام از معنى اصلى، خبرى مقتضاى حال خود مى‏آورند و کسى نیست که گام در راه بنهد و همه را به یکباره دریابد و ببیند. بعد دو رباعى را مثال مى‏زند و بعد از رباعى‏ها چنین مى‏فرماید که :
«جوانمردا! این شعرها را چون آیینه دان! آخر دانى که آیینه را صورتى نیست در خود، اما هر که در او نگه کند، صورت خود تواند دید. همچنین مى‏دان که شعر را در خود هیچ معنى نیست، اما هر کسى از او آن تواند دیدن که نقد روزگار او بود و کمال کار اوست. و اگر گویى شعر را معنى آنست که قایلش خواست، و دیگران معنى دیگر وضع مى‏کنند از خود، این هم چنانست که کسى گوید: صورت آیینه صورت روى صیقل است که اول آن صورت نمود. و این معنى را تحقیق و غموضى هست که اگر در شرح آن آویزم از مقصود باز مانم.»
همانطور که مشاهده مى‏کنید، عین القضات در اینجا عرصه فهم شعر را مختص خواننده مى‏داند و با مثالى جالب این تفکر راکه معنى شعر آن چیزى است که گوینده یا شاعر در ذهن داشته را رد مى‏کند و مى‏گوید اگر چنین باشد پس باید گفت که تصویرى که در آیینه نقش مى‏بندد همان تصویر اولیه است که بعد از صیقل دادن بر آن ظاهر مى‏شود و تصاویر دیگر همه فرعى از اصل تصویر هستند. حال با توجه به آنچه گفته شده احساس نگارنده بر این است که مطلب آنقدر روشن و واضح است که دیگر نیازى به طرح دوباره مسئله نیست، فقط اى کاش عین القضات به تحقیق و نمو فى این معنى مى‏پرداخت و دریچه‏هاى دیگرى بر ما روشن مى‏کرد.
اما در اینجا بیان چند نکته لازم است:
۱- دیدیم که آنچه درنظریه مرگ مولف مطرح است در سخن عین‏القضات هم به روشنى و وضوح آمده است و در کلیات و اصل مطلب یکى مى‏باشد که همانا حذف مولف از متن و نوشته است و اجازه به خواننده در افاده معنى دلخواه خارج از حکم نویسنده و آنچه او در ذهن داشته است.
۲- ما چه به قولى عین‏القضات را اسماعیلى فرض کنیم و یا به قولى محکمتر شافعى بدانیم، در بیان این نکته خللى ایجاد نمى‏کند که وى بهرحال به نوعى از تأویل اعتقاد داشته است. البته باید پذیرفت که این مقوله در حوصله این نوشته نیست و جهت اثبات آن باید جداگانه به آن پرداخته شود. یعنى باید چنین گفت که با توجه به این قسمت از آثار وى مى‏توان گمان زد که وى گوشه چشم و یا اعتقاد کاملى به تاویل داشته است.
۳- رولان بارث درجایى مرگ مولف را پى آمد انقلاب فرانسه مى‏داند، یعنى زمانى که براى نخستین بار، زبان تالیفى به منظور دستیابى به اهداف سیاسى به کار گرفته شد. این گفته دقیقاً در مورد زمانه عین‏القضات و خود او صادق است. چرا که اولاً دوران زندگى وى از نابسامان‏ترین دوره‏هاى تاریخى ایران بوده و توده در بدترین وضع موجود گذران زندگى مى‏کرده و درگیرى‏هاى دینى و فرقه‏اى و حکومتى در اوج بوده‏اند. و همانطور که در بخش‏هاى گذشته دیدید عین‏القضات از قلم خود در جهت نقد حکام و وضع موجود بهره مى‏جسته و بى‏پروا دروغ‏ها و نیرنگ‏هاى زاهدان و عابدان و مجریان دربار را به زبان تند و تیزى بیان مى‏داشته است. پس اگر نتوان گفت که عین‏القضات تالیف را صرفاً به قصد سیاست مورد استفاده قرار مى‏داده ولى مى‏توان گفت که اوضاع نابسامان اجتماعى در همان اندک نقدها و نگرش‏هاى تند و تیز او بى تاثیر نبوده، همانطور که بارث اوضاع پس از انقلاب فرانسه را که اوضاعى ملتهب و مشوش و نابسامان بوده را علت ظهور نظریه مرگ مولف مى‏داند.
۴- لازم به ذکر است که در دیگر مواردى که عین‏القضات در کشف و ابراز نظریه بخصوص در فسلفه از اروپاییان پیش مى‏توان به قائم به ذات بودن اشیا و یا به مفهوم [شى‏ء در خود] اشاره کرد که عین‏القضات شش سده پیش از دکارت و اسپینوزا وکانت در مورد آن به مباحثه نشسته است. [ر. ک. WWW.alfabetmaxima.com - مقاله‏اى از عباس منصوران به تاریخ هشتم آوریل ۲۰۰۳]
۵- مطالعه این نوشته و مقایسه آنچه عین‏القضات به آن پرداخته و آنچه که دیگران در حوزه نقد ادبى و فلسفه گفته‏اند، ما را بیش از پیش به این نتیجه مى‏رساند که هنوز آنچنان که باید در حوزه ادب پژوهش و نگرش صورت نگرفته است و نیز در مى‏یابیم که ادب ما از چه محتویات بالقوه و غنى و سرشارى لبریز است.
۶- بهرحال اگر نتوانیم عین القضات را واضع اصلى طرح این انگاره بنانیم، ولى مسلم و معلوم است که وى از متقدمین طرح این انگاره مى‏باشد که لازم است نامش در کنار دیگر پرورندگان این نظریه برده شود.

مبحثى پیرامون نظریه مرگ مولف از رولان بارث‏
رولان بارث (۱۹۸۰ – ۱۹۱۵) درخشان‏ترین و مؤثرترین متفکر از نسل منتقدان ادبى فرانسوى دهه‏ى ۱۹۶۰ بود. وى در سال ۱۹۶۸ مقاله‏اى تحت عنوان مرگ نویسنده منتشر کرد. در این مقاله، بارث این نظریه را بیان مى‏کند که «تولد خواننده به بهاى مرگ نویسنده است». این مطلب به مفهوم مرکززدایى از متن است. وى در ادامه مى‏نویسد: «نویسنده شخصیت عصر نو و تولید جامعه‏ى ماست که تجربه‏گرایى قرون وسطى و عقل گرایى فرانسوى به ظهور آن کمک کرده است.» با این جمله، بارث در مقاله‏اش بیان مى‏کند که چگونه اندیشه و طرز تفکر انسان گرایانه در نقش نویسنده، باز – نمایانده شده است: نویسنده به مفهوم کسى که به اثر جان مى‏دهد و باعث ادامه‏ى حیات آن مى‏شود. بارث اقتدار نویسنده را بر متن زیر سئوال مى‏برد و بیان مى‏کرد که نویسنده دیگر منشاء و تولید کننده‏ى اثر ادبى نیست: «نویسنده مدرن همزمان با متن متولد مى‏شود و هرگز پیش از متن، هستى ندارد.»
بارث چنین مى‏نویسد: «نویسنده آن جا که شناخته شده باشد، همواره چونان گذشته‏ى کتابش به تصویر میآید. کتاب و نویسنده به گونه‏اى خودکار در یک خط قرار مى‏گیرند که به «پیش از» و «پس از» تقسیم شود. فرض بر این است که نویسنده کتاب را مى‏پروراند، یعنى «پیش از» کتاب وجود دارد، بدان مى‏اندیشد، به خاطرش رنج مى‏برد و زندگى مى‏کند؛ نسبت متقدم او با کارش همچون نسبت پدرى است با فرزندش. به بیان دیگر، هنگامى که مى‏کوشیم تا اثرى را درک کنیم، از زندگى مؤلف مى‏آغازیم، همانگونه که کودک حضور پدرش را تکرار مى‏کند، متن نیز به شکلى خاص حضور نویسنده‏اش را مکرر مى‏کند. البته این رویکرد را در نقد ادبى براساس زندگى نامه‏ى نویسنده مشاهده مى‏کنیم که امروزه نقش زیادى در نقد آثار ادبى و هنرى ندارد.»
در دنباله، بارث چنین بیان مى‏دارد: «اکنون مى‏دانیم که یک متن، خطى از کلمات نیست که تنها یک معناى خداگونه (پیام نویسنده به عنوان خدا / خالق اثر) را بیان کند، بلکه واقعیتى چند ساحتى است که در آن مجموعه‏اى از نوشته‏ها، که هیچ یک اصیل نیستند، ترکیب مى‏شوند و با هم برخورد مى‏کنند. یک متن، بافتى از نقل قول‏هاست که ازمراکز غیر قابل شمارش فرهنگ به وجود مى‏آید.» این سخن به این معناست که فقط یک معناى ثابت در متن وجود ندارد و در متن با چند گانگى معنا مواجهیم و هیچ کدام از این معانى در حکم معناى اصیل و نهایى اثر نیست.
بارث ادامه مى‏داد: «اما مکانى وجود دارد که این چندگانگى‏ها در آن متمرکز مى‏شوند، و آن مکان، «خواننده» است و نه آن طور که تاکنون گفته شده، «نویسنده». وحدت متن، نه در مبدأ، بلکه در مقصد آن (خواننده) قرار دارد.» بارث ثابت مى‏کند که «این زبان است که سخن مى‏گوید، نه نویسنده». همچنین به این نتیجه مى‏رسد که این، خواننده است که سازنده‏ى معناست و به متن معنا مى‏دهد، نه شخص نویسنده.
نظریه‏ى رولان بارث و میشل فوکو (۱۹۸۴ – ۱۹۲۶) درباره‏ى نقش نویسنده به عنوان خالق اثر، با هم در یک راستا قرار دارند. هر دو عقیده دارند که نویسنده به هیچ وجه گذشته یا پدر یا سرچشمه‏ى اثرش نیست. به جاى اینکه نویسنده اثرى ایجاد کند که بیانگر او شود، اثر به معناى واقعى، آفریننده‏ى نویسنده است. هر دو معتقدند که با نسبت دادن نام یک نویسنده به یک اثر، محدودیتى را به متن تحمیل مى‏کنیم و براى متن یک مدلول نهایى قایل مى‏شویم. نظریه‏ى بارث از این لحاظ که به متن اثر توجه مى‏کند، به نظریه‏ى فرمالیست‏ها شباهت دارد.
انگاره «تألیف» و مفهوم «مؤلف»، از دیدگاه تاریخى، پیشینه‏یى دراز و مسأله‏ساز دارد، چرا که از همان آغاز در پیوند با یک فرد، یا بگوییم سوبژه فردى و پایگاه قانونى و حقوقى او بوده است. مفهوم متعارف مؤلف ظاهراً در اشاره به فردى است که براى ساخت و ساز یک متن ادبى، هم از نیروى تصورات و خیال‏پردازى خود بهره مى‏گیرد و هم از توان عقلانى خود، اماواقعیت آن است که از این واژه در گستره پر دامنه‏یى از فعالیت‏ها استفاده مى‏شود. مؤلف مى‏تواند کسى باشد که یک بازى را آغاز مى‏کند، یا دستگاهى را اختراع مى‏کند، یا نظریه‏یى را فرمول بندى مى‏کند، یا بر آزادى‏هاى سیاسى تأکید مى‏ورزد، یا اثرى تجسمى را هستى مى‏دهد و… یا کسى که کتابى را مى‏نویسد. واژه مؤلف، بسته به فعالیت و کاربرد مورد نظر، مى‏تواند ناظر بر معانى تلویحى و نهفته ابداع، خلاقیت، اختیارات و اصالت نیز باشد. بر خلاف پاره‏یى از عبارات دیگر، مانند مقاله نویس، داستان نویس، شاعر، درام نویس و… که به نوع فعالیت‏هاى یک نویسنده اشاره دارد، در مورد مؤلف، مسأله مرجعیت، اختیارات و صلاحیت هم گاه به تصریح و گاه به تلویح مطرح مى‏شود و این پرسش را بر مى‏انگیزد که آیا یک فرد مى‏تواند منبع تأثیرگذارى و صاحب اختیارات خاص آن باشد؟
فرایند گزینش یک فرد و بر نشاندن او در مقام «مؤلف» در قرون گذشته موضوع بحث و نظرهاى فراوان بوده و در هر زمینه و حوزه‏یى هم بر یک ویژگى خاص تأکید شده است. اما پرسشى که از سوى همگان، چه سیاستمداران، چه اقتصاددانان، چه اهل دیانت، چه فلاسفه و هنرمندان و ادیبان مطرح شده این است که آیا مى‏توان یک فرد را «خودکار» و «خودمختار» تصور کرد؟ آیا نباید فکر کرد که حد و حدود اختیارات او را شرایط تاریخى و مادى معین مى‏دارد؟ آیا انسان یک نفس بیکران است یا کرانمند و محدود؟ آیا یک فرد مى‏تواند با اتکاء بر توان خلاقیت فردى، از اختیارات سیاسى هم برخوردار باشد؟ اساس و مبناى آزادى انسان چیست؟ آیا هنرمند مى‏تواند مدعى اصالت مطلق باشد؟ گفتن ندارد که پاسخ و واکنش فرهنگ‏هاى گوناگون به این پرسش‏ها متفاوت بوده است و همین گوناگونى، معانى نهایى واژه مؤلف را شکل داده است. بنابراین، یکى از راه‏هاى تفکیک کردن معانى چندگانه و گاه متضاد این واژه، بهره‏جویى از روایات تاریخى است، اما این روایت هم، مانند بسیارى از روایات دیگر، گستره‏یى از زمان را در مجالى اندک مى‏پوشاند و فقط بخشى از کناره‏ها و حاشیه‏هاى یک ظهور و رشد تاریخى را نمایان مى‏کند؛ ناگفته پیداست که در شرایطى از این دست، پاسخى که به برخى از پرسش‏ها داده مى‏شود، شکلى گزینشى خواهد داشت.
از اواخر قرن پانزدهم تا نیمه‏هاى قرن نوزدهم به طور مداوم بر اعتبار و منزلت و اختیارات مؤلف افزوده مى‏شد، از قرن شانزدهم تا قرن هفدهم مالک تام‏الاختیار و بلامنازع زبان، مؤلف بود؛ هیچ فرد دیگرى حرف نمى‏زد اما همپاى این همه، حریم و حدود مفهوم «تألیف» و «مؤلف» نیز در دایره اندیشگى غرب شناخته بود؛ همگان در مورد معناى آن توافق داشتند و پذیرفته بودند که مراد از مؤلف، فردى است که کتاب، داستان، مقاله، شعر یا متنى را نوشته است یا مى‏نویسد. اما از این تاریخ، پاى مباحث، استدلال‏ها، احتجاج‏ها، ارجاعات و استناداتى به میان آمد که بر ارتباط تألیف و مؤلف با شرایط زمان انگشت مى‏گذاشت وبر آن بود که فرایند تولید متن، تابعى از این متغیرهاست. در نیمه‏هاى قرن نوزدهم، نخست در مؤلفان به چشم یک گروه حرفه‏یى با حقوق و امتیازات خاص نگریسته شد و بعد پرسش‏هایى مطرح شد در باب این که آیا مى‏توان اهداف مؤلف را پایه و اساس معناى یک متن به حساب آورد؟ آیا مى‏توان هر نویسنده‏یى را مؤلف نامید؟ و آیا هنوز این امکان وجود دارد که با بازگشت به اندیشه‏هاى افلاطونى، مؤلف ابزار و کانال الهام‏هاى قدسى یا شیطانى تصور شود؟ چندى بعد، در مدرنیسم قرن نوزدهم، بار دیگر در مؤلف و مرکزیت او به تردید نگریسته شد و کار به جایى کشید که گفتند شعر استفن مالارمه «از طریق یک نوشتار غیر فردى و بى آن که به بیان روان شناختى، یا ذهنیت شاعر و یا بازنمایى چیزى بیرون از خود اتکاء داشته باشد، زبان گویاى خودش را دارد.»

به هر حال، از اواخر قرن نوزدهم به بعد بسیارى از نویسندگان تعریف‏هاى تازه‏یى از مؤلف به دست دادند که مقدمه شکست افتادن در دیواره دژ مستحکم مؤلف را فراهم آورد و در چیدن زمینه لازم براى اعلان مرگ او نقش داشت. از دیدگاه باختین، آن چه یک اثر درباره مؤلف یا شکل عینى جهان بازتاب مى‏داد اهمیتى نداشت و مهم، نحوه با کار بردن زبان بود؛ اهمیت در آن بود که یک اثر، به عنوان کاربست زبان، در چه مقام و جایگاهى قرار مى‏گیرد.
بوریس توماشفسکى، معتقد بود: از آن جا که «شاعرانى همچون پوشکین، تمام عمر خود رإ؛ صرف اهداف ادبى مى‏کردند، خواندن زندگینامه آن‏ها امرى ضرورى شمرده مى‏شد. خواننده فریاد مى‏زد مؤلف، مؤلف، اما مرادش از مؤلف، جوانى نحیف و لاغر اندام با چهره‏یى معمایى و تردیدآمیز بود که ردایى کهنه به تن و چنگى در دست داشت. همین نیاز به یک مؤلف بالقوه، چه واقعى و چه غیر واقعى، به نوعى ادبیات بى نام و نشان هستى داد؛ ادبیاتى با یک مؤلف ساختگى که زندگینامه او جزو لاینفک اثر ادبى شمرده مى‏شد.»
در دهه‏هاى پایانى قرن بیستم مفهوم مؤلف دستخوش دگرگونى‏هاى ریشه‏یى شد. ژولیا کریسته وا، با بهره‏جویى از متون مدرن، بر این اعتقاد بود که انقلاب در زبان مى‏تواند بدون آن که به مؤلفى خاص منتسب شود، در واکنش و همسویى با انقلاب اجتماعى باشد. این نگرش یا الگوهاى آدورنو و برزخى که لوکاچ، مؤلف را در آن در میان اجتماع و ادبیات قرار داده بود تفاوت داشت. لوکاچ (۱۹۳۴)، با اشاره به نظریات انگلس، بر این نکته تأکید داشت که آن چه بالزاک در مقام مؤلف مى‏خواست بنویسد، همان چیزى نبود که مى‏نوشت. اگرچه از موضع و منظر لوکاچ، تئورى ادبى نقشى ثابت و شفاف را به مؤلف واگذار نمى‏کرد و در اکثر موارد، به منظور بازتاب دادن جهان در اثر ادبى، از مؤلف دورى مى‏گرفت، با این همه، هرگز ناظر بر کم اهمیت شمردن حضور آفرینشگر مؤلف نبود و حتى در بسیارى موارد، بازنمایى دقیق را نشانه عظمت هنرى مؤلف مى‏دانست. لوسین گلدمن، که هم در زمینه فلسفه قلم مى‏زد و هم درباره ادبیات مى‏نوشت، اعتقاد داشت که در بسیارى موارد، «معانى عینى» یک اثر ادبى یا فلسفى، براى خود مؤلف هم روشن نیست. گلدمن براى اثبات نظریات خود مى‏گفت: «هیوم و دکارت هر دو به خداوند اعتقاد داشتند، اما نوشته‏هاى فلسفى هیوم بسیار شک اندیشانه است و نوشته‏هاى دکارت، بسیار خردورزانه. گلدمن دل نگران ربط دادن اثر ادبى به مؤلف و شخصیت او در کانون متن نبود و بیشتر به فکر ربط معنایى و پیوستگى ساختار اثر با آن چیزى بود که آن را «ساختار ذهنى» مؤلف و گروه‏هاى اجتماعى مى‏دانست؛ همان گروه‏هایى که مؤلف به آن تعلق داشت و بخشى از آن شمرده مى‏شد.
دستاویزها :
۱- نامه‏هاى عین‏القضات همدانى – به اهتمام علینقى منزوى و عفیف عسیران – انتشارات بنیاد فرهنگ ایران – جلد اول.
۲- فرهنگ اصطلاحات نقد ادبى – دکتر بهرام مقدادى – انتشارات فکر روز – چاپ اول ۱۳۷۸٫
۳- ماهنامه ادبى، هنرى گلستانه – سال چهارم، تیر ۸۱، شماره ۴۱ – سال پنجم، تیر ۸۲، شماره ۴۹٫
۴- تاریخ ادبیات ایران – تألیف دکتر ذبیح اله صفا. انتشارات ققنوس – خلاصه جلد اول و دوم. چاپ بیست و دوم ۱۳۸۳٫
۵- از شور و شکفتن – بازنویسى کتاب تمهیدات اثر عین‏القضات همدانى، به کوشش رضا اسدپور – موسه فرهنگى اهل قلم – چاپ دوم. زمستان ۱۳۸۲٫
۶- روزنامه شرق – سال دوم، شماره ۲۶۹، ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳ – مقاله‏اى از نسیم خلیلى با نام : کندو کاوى در شخصیت، زندگى و اندیشه‏هاى عین القضات همدانى.
۷- عین القضات و استادان او – دکتر نصراله پور جوادى – انتشارات اساطیر – تهران ۱۳۷۴٫
۸- احوال و آثار عین القضات – دکتر رحیم فرمنش – تهران ۱۳۳۸ – چاپ آفتاب‏
۹- مقدمه‏اى بر مبانى عرفان و تصوف – دکتر سیدضیاءالدین سجادى – سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانى دانشگاهى (سمت) چاپ نهم ۱۳۸۰

شنبه, ۱ اسفند ۱۳۸۸
دیدگاه شما

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>