مرگ مولف و عینالقضات
پژوهشى در مکاتیب عین القضات همدانى و معرفى وى به عنوان منتقد ادبى
پیشگفتار
بعد از ورود اسلام و پشت سر گذاشتن قرون اولیه تسلط اعراب بر ایرانیان، آنچه که در زمینه دانش و آگاهى و ادب و فلسفه در ایران زمین به وقوع پیوست شگرف و بى بدیل بود. رشد علوم مختلفى چون نجوم، پزشکى، ریاضیات، شیمى و بارورى حکمت و فلسفه و اندیشه و ادب از دو قرن پس از تسلط اعراب تا ایلغار مغول، نتیجه برخورد و امتزاج فرهنگ و ادب پارسى با عقاید اسلام بود. این رشد و بارورى به حدى عظیم و گسترده است که با مطالعه دقیقى بر یافتههاى علمى و تجربى آن دوران در حوزه دانش و نیز انگارهها و نظریهها و عقاید آنان در حوزه ادب و فلسفه، در خواهیم یافت که آنچه اروپاییان بعد از قرون وسطى و سلطه کلیساى مدرسى کاتولیک به آن دست یافتند همه در حوزههاى مختلف علوم و ادب در ایران دوران ذکر شده یا کشف شده بود و یا به صورت مباحث علمى و ادبى به آن پرداخته شده بود. شک نیست که اروپاییان بعد از آشنایى با کتابها و تالیفات دانشمندان ایرانى و اندیشمندان مسلمان وامدار آنها گشته از بسیارى یافتههاى آنان به نحو احسن استفاده کردند و چه بسا بسیارى از آن یافتهها را به نام خود ثبت و ضبط گردانیدند [ر. ک : ماهنامهى پژوهشهاى ایرانشناسى، آناهید. شماره نخست سال نخست. مرداد و شهریور ۱۳۸۳ صفحه ۳]
اما قصد این تحقیق ایراد شعار و یا سفسطههاى ناسیونالیستى نیست و قصد ندارد که تاریخ بشر را مدیون و وامدار فرهنگ و ادب ایرانى جلوه دهد. اما واقعیت این است که ما به خوبى نتوانستهایم که از داشتهها و مخازن غنى فرهنگى و ادبى گذشته خود به درستى استفاده کنیم. همانطور که مىدانید پژوهش و پژوهشگرى در کشور ما مقولهاى است تعریف نشده، ساده پنداشته و بى اهمیت، که هر چند در سالهاى معاصر جدىتر به آن پرداخته مىشود ولى هنوز تا کمال آن راه بسیارى در پیش است. سخن اینجاست که اگر در دایرةالمعارفى چون بریتانیکا و آمریکانا نامى از دانشمندان پارسى به میان نیامده است و امثال ابنسینا و فارابى و خوارزمى و بیرونى دانشمند عرب شناخته مىشوند، تقصیر ماست و ناشى از اهمال و عدم توجه به مسائل است.
امروزه با توجه به پژوهش هاى انجام شده در رابطه با کتابها و دواوین و آثار علمى ادبى بزرگان علم و ادب و فلسفه مىتوان دریافت که اگر سابقه پژوهش در کشور ما به کمى قبلتر باز مىگشت، چه بسا امروزه واضع بسیارى از نظریات و تفکرات علمى و ادبى ما ایرانیان بودیم و نام دانشمندان پارسى به عنوان مکتشف و یا نظریهپرداز آن قلمداد مىشد. به واقع پژوهش در این عرصههاست که موجب مىشود که ابعاد دیگر شخصیت ادبا و نویسندگان و روى دیگر تفکر آنها بر ما آشکار شود و بدین وسیله است که آنچه این بزرگان گفتهاند و تا بحال از دید ما پنهان بوده رویت شود، چنانکه که با مطالعههاى بر آثار عین القضات همدانى در مىیابیم که وى علاوه بر درجات عرفان و بندهاى جنبههاى مهم معنوى که داشته است و مضاف بر شاعر پیشه بودن و قلم تواناى نویسندگىاش، یک منتقد ادبى پیشرو در زمان خود بوده است. به طوریکه در نامههاى خود به موردى اشاره کرده است که بعدها در نیمههاى قرن بیستم به عنوان نظریه مرگ مولف مطرح شد و پایهگذار فصلى نو در نقد ادبى گردید.
عینالقضات ابوالمعالى عبداللَّه بن محمدبن على میانجى همدانى از کبار مشایخ متصوفه در آغاز قرن ششم است. ولادتش در اواخر قرن پنجم، در همدان اتفاق افتاد و اجداد او از شهر میانه بودهاند. وى با آنکه در عنفوان شباب بدست متعصبان کشته شد، هم در جوانى جامع کمالات و از نوابغ روزگار بوده و نزد امام عمر خیام و شیخ احمد غزالى و شیخ محمد حمویه تلمذ کرد و در کلام و حکمت و عرفان و ادب پارسى و عربى صاحب اطلاع وافى بود و نظر بکثرت مطالعه در کتب امام محمد غزالى باید او را شاگرد بواسطه آن بزرگ نیز شمرد. شیخ احمد غزالى با همه جلالت قدر چندان او را دوست مىداشت که در مکتوبهاى خود او را «قرةالعین» خطاب مىکرد با آنکه مدت تلمذ عینالقضات در نزد او چندان طول نکشیده بود. عینالقضات خود در سخنان خویش از احمد غزالى و محمد حمویه بسیار نقل کرده و مخصوصاً صحبت بیست روزه خود را با احمد غزالى در همدان موجب توجه غائى خویش بکمالات دانسته است. نکته مهم قابل توجه در کیفیت تحصیلات عینالقضات آنست که وى بیشتر اطلاعات خود را از طریق مطالعات شخصى و خصوصى فراهم آورد و همین امر باعث شد که او در عین جوانى و عنفوان شباب آن همه تبحر حاصل کند و در کار تحریر و تألیف آنقدر کامیاب باشد.
مرگ مولف از دیدگاه عین القضات
حال لازم است نگاهى به متن نامه بیست و پنجم عینالقضات بیندازیم، آنجا که مىگوید مردانى که در راه خدا گام بر مىدارند، هر کدام از معنى اصلى، خبرى مقتضاى حال خود مىآورند و کسى نیست که گام در راه بنهد و همه را به یکباره دریابد و ببیند. بعد دو رباعى را مثال مىزند و بعد از رباعىها چنین مىفرماید که :
«جوانمردا! این شعرها را چون آیینه دان! آخر دانى که آیینه را صورتى نیست در خود، اما هر که در او نگه کند، صورت خود تواند دید. همچنین مىدان که شعر را در خود هیچ معنى نیست، اما هر کسى از او آن تواند دیدن که نقد روزگار او بود و کمال کار اوست. و اگر گویى شعر را معنى آنست که قایلش خواست، و دیگران معنى دیگر وضع مىکنند از خود، این هم چنانست که کسى گوید: صورت آیینه صورت روى صیقل است که اول آن صورت نمود. و این معنى را تحقیق و غموضى هست که اگر در شرح آن آویزم از مقصود باز مانم.»
همانطور که مشاهده مىکنید، عین القضات در اینجا عرصه فهم شعر را مختص خواننده مىداند و با مثالى جالب این تفکر راکه معنى شعر آن چیزى است که گوینده یا شاعر در ذهن داشته را رد مىکند و مىگوید اگر چنین باشد پس باید گفت که تصویرى که در آیینه نقش مىبندد همان تصویر اولیه است که بعد از صیقل دادن بر آن ظاهر مىشود و تصاویر دیگر همه فرعى از اصل تصویر هستند. حال با توجه به آنچه گفته شده احساس نگارنده بر این است که مطلب آنقدر روشن و واضح است که دیگر نیازى به طرح دوباره مسئله نیست، فقط اى کاش عین القضات به تحقیق و نمو فى این معنى مىپرداخت و دریچههاى دیگرى بر ما روشن مىکرد.
اما در اینجا بیان چند نکته لازم است:
۱- دیدیم که آنچه درنظریه مرگ مولف مطرح است در سخن عینالقضات هم به روشنى و وضوح آمده است و در کلیات و اصل مطلب یکى مىباشد که همانا حذف مولف از متن و نوشته است و اجازه به خواننده در افاده معنى دلخواه خارج از حکم نویسنده و آنچه او در ذهن داشته است.
۲- ما چه به قولى عینالقضات را اسماعیلى فرض کنیم و یا به قولى محکمتر شافعى بدانیم، در بیان این نکته خللى ایجاد نمىکند که وى بهرحال به نوعى از تأویل اعتقاد داشته است. البته باید پذیرفت که این مقوله در حوصله این نوشته نیست و جهت اثبات آن باید جداگانه به آن پرداخته شود. یعنى باید چنین گفت که با توجه به این قسمت از آثار وى مىتوان گمان زد که وى گوشه چشم و یا اعتقاد کاملى به تاویل داشته است.
۳- رولان بارث درجایى مرگ مولف را پى آمد انقلاب فرانسه مىداند، یعنى زمانى که براى نخستین بار، زبان تالیفى به منظور دستیابى به اهداف سیاسى به کار گرفته شد. این گفته دقیقاً در مورد زمانه عینالقضات و خود او صادق است. چرا که اولاً دوران زندگى وى از نابسامانترین دورههاى تاریخى ایران بوده و توده در بدترین وضع موجود گذران زندگى مىکرده و درگیرىهاى دینى و فرقهاى و حکومتى در اوج بودهاند. و همانطور که در بخشهاى گذشته دیدید عینالقضات از قلم خود در جهت نقد حکام و وضع موجود بهره مىجسته و بىپروا دروغها و نیرنگهاى زاهدان و عابدان و مجریان دربار را به زبان تند و تیزى بیان مىداشته است. پس اگر نتوان گفت که عینالقضات تالیف را صرفاً به قصد سیاست مورد استفاده قرار مىداده ولى مىتوان گفت که اوضاع نابسامان اجتماعى در همان اندک نقدها و نگرشهاى تند و تیز او بى تاثیر نبوده، همانطور که بارث اوضاع پس از انقلاب فرانسه را که اوضاعى ملتهب و مشوش و نابسامان بوده را علت ظهور نظریه مرگ مولف مىداند.
۴- لازم به ذکر است که در دیگر مواردى که عینالقضات در کشف و ابراز نظریه بخصوص در فسلفه از اروپاییان پیش مىتوان به قائم به ذات بودن اشیا و یا به مفهوم [شىء در خود] اشاره کرد که عینالقضات شش سده پیش از دکارت و اسپینوزا وکانت در مورد آن به مباحثه نشسته است. [ر. ک. WWW.alfabetmaxima.com - مقالهاى از عباس منصوران به تاریخ هشتم آوریل ۲۰۰۳]
۵- مطالعه این نوشته و مقایسه آنچه عینالقضات به آن پرداخته و آنچه که دیگران در حوزه نقد ادبى و فلسفه گفتهاند، ما را بیش از پیش به این نتیجه مىرساند که هنوز آنچنان که باید در حوزه ادب پژوهش و نگرش صورت نگرفته است و نیز در مىیابیم که ادب ما از چه محتویات بالقوه و غنى و سرشارى لبریز است.
۶- بهرحال اگر نتوانیم عین القضات را واضع اصلى طرح این انگاره بنانیم، ولى مسلم و معلوم است که وى از متقدمین طرح این انگاره مىباشد که لازم است نامش در کنار دیگر پرورندگان این نظریه برده شود.
مبحثى پیرامون نظریه مرگ مولف از رولان بارث
رولان بارث (۱۹۸۰ – ۱۹۱۵) درخشانترین و مؤثرترین متفکر از نسل منتقدان ادبى فرانسوى دههى ۱۹۶۰ بود. وى در سال ۱۹۶۸ مقالهاى تحت عنوان مرگ نویسنده منتشر کرد. در این مقاله، بارث این نظریه را بیان مىکند که «تولد خواننده به بهاى مرگ نویسنده است». این مطلب به مفهوم مرکززدایى از متن است. وى در ادامه مىنویسد: «نویسنده شخصیت عصر نو و تولید جامعهى ماست که تجربهگرایى قرون وسطى و عقل گرایى فرانسوى به ظهور آن کمک کرده است.» با این جمله، بارث در مقالهاش بیان مىکند که چگونه اندیشه و طرز تفکر انسان گرایانه در نقش نویسنده، باز – نمایانده شده است: نویسنده به مفهوم کسى که به اثر جان مىدهد و باعث ادامهى حیات آن مىشود. بارث اقتدار نویسنده را بر متن زیر سئوال مىبرد و بیان مىکرد که نویسنده دیگر منشاء و تولید کنندهى اثر ادبى نیست: «نویسنده مدرن همزمان با متن متولد مىشود و هرگز پیش از متن، هستى ندارد.»
بارث چنین مىنویسد: «نویسنده آن جا که شناخته شده باشد، همواره چونان گذشتهى کتابش به تصویر میآید. کتاب و نویسنده به گونهاى خودکار در یک خط قرار مىگیرند که به «پیش از» و «پس از» تقسیم شود. فرض بر این است که نویسنده کتاب را مىپروراند، یعنى «پیش از» کتاب وجود دارد، بدان مىاندیشد، به خاطرش رنج مىبرد و زندگى مىکند؛ نسبت متقدم او با کارش همچون نسبت پدرى است با فرزندش. به بیان دیگر، هنگامى که مىکوشیم تا اثرى را درک کنیم، از زندگى مؤلف مىآغازیم، همانگونه که کودک حضور پدرش را تکرار مىکند، متن نیز به شکلى خاص حضور نویسندهاش را مکرر مىکند. البته این رویکرد را در نقد ادبى براساس زندگى نامهى نویسنده مشاهده مىکنیم که امروزه نقش زیادى در نقد آثار ادبى و هنرى ندارد.»
در دنباله، بارث چنین بیان مىدارد: «اکنون مىدانیم که یک متن، خطى از کلمات نیست که تنها یک معناى خداگونه (پیام نویسنده به عنوان خدا / خالق اثر) را بیان کند، بلکه واقعیتى چند ساحتى است که در آن مجموعهاى از نوشتهها، که هیچ یک اصیل نیستند، ترکیب مىشوند و با هم برخورد مىکنند. یک متن، بافتى از نقل قولهاست که ازمراکز غیر قابل شمارش فرهنگ به وجود مىآید.» این سخن به این معناست که فقط یک معناى ثابت در متن وجود ندارد و در متن با چند گانگى معنا مواجهیم و هیچ کدام از این معانى در حکم معناى اصیل و نهایى اثر نیست.
بارث ادامه مىداد: «اما مکانى وجود دارد که این چندگانگىها در آن متمرکز مىشوند، و آن مکان، «خواننده» است و نه آن طور که تاکنون گفته شده، «نویسنده». وحدت متن، نه در مبدأ، بلکه در مقصد آن (خواننده) قرار دارد.» بارث ثابت مىکند که «این زبان است که سخن مىگوید، نه نویسنده». همچنین به این نتیجه مىرسد که این، خواننده است که سازندهى معناست و به متن معنا مىدهد، نه شخص نویسنده.
نظریهى رولان بارث و میشل فوکو (۱۹۸۴ – ۱۹۲۶) دربارهى نقش نویسنده به عنوان خالق اثر، با هم در یک راستا قرار دارند. هر دو عقیده دارند که نویسنده به هیچ وجه گذشته یا پدر یا سرچشمهى اثرش نیست. به جاى اینکه نویسنده اثرى ایجاد کند که بیانگر او شود، اثر به معناى واقعى، آفرینندهى نویسنده است. هر دو معتقدند که با نسبت دادن نام یک نویسنده به یک اثر، محدودیتى را به متن تحمیل مىکنیم و براى متن یک مدلول نهایى قایل مىشویم. نظریهى بارث از این لحاظ که به متن اثر توجه مىکند، به نظریهى فرمالیستها شباهت دارد.
انگاره «تألیف» و مفهوم «مؤلف»، از دیدگاه تاریخى، پیشینهیى دراز و مسألهساز دارد، چرا که از همان آغاز در پیوند با یک فرد، یا بگوییم سوبژه فردى و پایگاه قانونى و حقوقى او بوده است. مفهوم متعارف مؤلف ظاهراً در اشاره به فردى است که براى ساخت و ساز یک متن ادبى، هم از نیروى تصورات و خیالپردازى خود بهره مىگیرد و هم از توان عقلانى خود، اماواقعیت آن است که از این واژه در گستره پر دامنهیى از فعالیتها استفاده مىشود. مؤلف مىتواند کسى باشد که یک بازى را آغاز مىکند، یا دستگاهى را اختراع مىکند، یا نظریهیى را فرمول بندى مىکند، یا بر آزادىهاى سیاسى تأکید مىورزد، یا اثرى تجسمى را هستى مىدهد و… یا کسى که کتابى را مىنویسد. واژه مؤلف، بسته به فعالیت و کاربرد مورد نظر، مىتواند ناظر بر معانى تلویحى و نهفته ابداع، خلاقیت، اختیارات و اصالت نیز باشد. بر خلاف پارهیى از عبارات دیگر، مانند مقاله نویس، داستان نویس، شاعر، درام نویس و… که به نوع فعالیتهاى یک نویسنده اشاره دارد، در مورد مؤلف، مسأله مرجعیت، اختیارات و صلاحیت هم گاه به تصریح و گاه به تلویح مطرح مىشود و این پرسش را بر مىانگیزد که آیا یک فرد مىتواند منبع تأثیرگذارى و صاحب اختیارات خاص آن باشد؟
فرایند گزینش یک فرد و بر نشاندن او در مقام «مؤلف» در قرون گذشته موضوع بحث و نظرهاى فراوان بوده و در هر زمینه و حوزهیى هم بر یک ویژگى خاص تأکید شده است. اما پرسشى که از سوى همگان، چه سیاستمداران، چه اقتصاددانان، چه اهل دیانت، چه فلاسفه و هنرمندان و ادیبان مطرح شده این است که آیا مىتوان یک فرد را «خودکار» و «خودمختار» تصور کرد؟ آیا نباید فکر کرد که حد و حدود اختیارات او را شرایط تاریخى و مادى معین مىدارد؟ آیا انسان یک نفس بیکران است یا کرانمند و محدود؟ آیا یک فرد مىتواند با اتکاء بر توان خلاقیت فردى، از اختیارات سیاسى هم برخوردار باشد؟ اساس و مبناى آزادى انسان چیست؟ آیا هنرمند مىتواند مدعى اصالت مطلق باشد؟ گفتن ندارد که پاسخ و واکنش فرهنگهاى گوناگون به این پرسشها متفاوت بوده است و همین گوناگونى، معانى نهایى واژه مؤلف را شکل داده است. بنابراین، یکى از راههاى تفکیک کردن معانى چندگانه و گاه متضاد این واژه، بهرهجویى از روایات تاریخى است، اما این روایت هم، مانند بسیارى از روایات دیگر، گسترهیى از زمان را در مجالى اندک مىپوشاند و فقط بخشى از کنارهها و حاشیههاى یک ظهور و رشد تاریخى را نمایان مىکند؛ ناگفته پیداست که در شرایطى از این دست، پاسخى که به برخى از پرسشها داده مىشود، شکلى گزینشى خواهد داشت.
از اواخر قرن پانزدهم تا نیمههاى قرن نوزدهم به طور مداوم بر اعتبار و منزلت و اختیارات مؤلف افزوده مىشد، از قرن شانزدهم تا قرن هفدهم مالک تامالاختیار و بلامنازع زبان، مؤلف بود؛ هیچ فرد دیگرى حرف نمىزد اما همپاى این همه، حریم و حدود مفهوم «تألیف» و «مؤلف» نیز در دایره اندیشگى غرب شناخته بود؛ همگان در مورد معناى آن توافق داشتند و پذیرفته بودند که مراد از مؤلف، فردى است که کتاب، داستان، مقاله، شعر یا متنى را نوشته است یا مىنویسد. اما از این تاریخ، پاى مباحث، استدلالها، احتجاجها، ارجاعات و استناداتى به میان آمد که بر ارتباط تألیف و مؤلف با شرایط زمان انگشت مىگذاشت وبر آن بود که فرایند تولید متن، تابعى از این متغیرهاست. در نیمههاى قرن نوزدهم، نخست در مؤلفان به چشم یک گروه حرفهیى با حقوق و امتیازات خاص نگریسته شد و بعد پرسشهایى مطرح شد در باب این که آیا مىتوان اهداف مؤلف را پایه و اساس معناى یک متن به حساب آورد؟ آیا مىتوان هر نویسندهیى را مؤلف نامید؟ و آیا هنوز این امکان وجود دارد که با بازگشت به اندیشههاى افلاطونى، مؤلف ابزار و کانال الهامهاى قدسى یا شیطانى تصور شود؟ چندى بعد، در مدرنیسم قرن نوزدهم، بار دیگر در مؤلف و مرکزیت او به تردید نگریسته شد و کار به جایى کشید که گفتند شعر استفن مالارمه «از طریق یک نوشتار غیر فردى و بى آن که به بیان روان شناختى، یا ذهنیت شاعر و یا بازنمایى چیزى بیرون از خود اتکاء داشته باشد، زبان گویاى خودش را دارد.»
به هر حال، از اواخر قرن نوزدهم به بعد بسیارى از نویسندگان تعریفهاى تازهیى از مؤلف به دست دادند که مقدمه شکست افتادن در دیواره دژ مستحکم مؤلف را فراهم آورد و در چیدن زمینه لازم براى اعلان مرگ او نقش داشت. از دیدگاه باختین، آن چه یک اثر درباره مؤلف یا شکل عینى جهان بازتاب مىداد اهمیتى نداشت و مهم، نحوه با کار بردن زبان بود؛ اهمیت در آن بود که یک اثر، به عنوان کاربست زبان، در چه مقام و جایگاهى قرار مىگیرد.
بوریس توماشفسکى، معتقد بود: از آن جا که «شاعرانى همچون پوشکین، تمام عمر خود رإ؛ صرف اهداف ادبى مىکردند، خواندن زندگینامه آنها امرى ضرورى شمرده مىشد. خواننده فریاد مىزد مؤلف، مؤلف، اما مرادش از مؤلف، جوانى نحیف و لاغر اندام با چهرهیى معمایى و تردیدآمیز بود که ردایى کهنه به تن و چنگى در دست داشت. همین نیاز به یک مؤلف بالقوه، چه واقعى و چه غیر واقعى، به نوعى ادبیات بى نام و نشان هستى داد؛ ادبیاتى با یک مؤلف ساختگى که زندگینامه او جزو لاینفک اثر ادبى شمرده مىشد.»
در دهههاى پایانى قرن بیستم مفهوم مؤلف دستخوش دگرگونىهاى ریشهیى شد. ژولیا کریسته وا، با بهرهجویى از متون مدرن، بر این اعتقاد بود که انقلاب در زبان مىتواند بدون آن که به مؤلفى خاص منتسب شود، در واکنش و همسویى با انقلاب اجتماعى باشد. این نگرش یا الگوهاى آدورنو و برزخى که لوکاچ، مؤلف را در آن در میان اجتماع و ادبیات قرار داده بود تفاوت داشت. لوکاچ (۱۹۳۴)، با اشاره به نظریات انگلس، بر این نکته تأکید داشت که آن چه بالزاک در مقام مؤلف مىخواست بنویسد، همان چیزى نبود که مىنوشت. اگرچه از موضع و منظر لوکاچ، تئورى ادبى نقشى ثابت و شفاف را به مؤلف واگذار نمىکرد و در اکثر موارد، به منظور بازتاب دادن جهان در اثر ادبى، از مؤلف دورى مىگرفت، با این همه، هرگز ناظر بر کم اهمیت شمردن حضور آفرینشگر مؤلف نبود و حتى در بسیارى موارد، بازنمایى دقیق را نشانه عظمت هنرى مؤلف مىدانست. لوسین گلدمن، که هم در زمینه فلسفه قلم مىزد و هم درباره ادبیات مىنوشت، اعتقاد داشت که در بسیارى موارد، «معانى عینى» یک اثر ادبى یا فلسفى، براى خود مؤلف هم روشن نیست. گلدمن براى اثبات نظریات خود مىگفت: «هیوم و دکارت هر دو به خداوند اعتقاد داشتند، اما نوشتههاى فلسفى هیوم بسیار شک اندیشانه است و نوشتههاى دکارت، بسیار خردورزانه. گلدمن دل نگران ربط دادن اثر ادبى به مؤلف و شخصیت او در کانون متن نبود و بیشتر به فکر ربط معنایى و پیوستگى ساختار اثر با آن چیزى بود که آن را «ساختار ذهنى» مؤلف و گروههاى اجتماعى مىدانست؛ همان گروههایى که مؤلف به آن تعلق داشت و بخشى از آن شمرده مىشد.
دستاویزها :
۱- نامههاى عینالقضات همدانى – به اهتمام علینقى منزوى و عفیف عسیران – انتشارات بنیاد فرهنگ ایران – جلد اول.
۲- فرهنگ اصطلاحات نقد ادبى – دکتر بهرام مقدادى – انتشارات فکر روز – چاپ اول ۱۳۷۸٫
۳- ماهنامه ادبى، هنرى گلستانه – سال چهارم، تیر ۸۱، شماره ۴۱ – سال پنجم، تیر ۸۲، شماره ۴۹٫
۴- تاریخ ادبیات ایران – تألیف دکتر ذبیح اله صفا. انتشارات ققنوس – خلاصه جلد اول و دوم. چاپ بیست و دوم ۱۳۸۳٫
۵- از شور و شکفتن – بازنویسى کتاب تمهیدات اثر عینالقضات همدانى، به کوشش رضا اسدپور – موسه فرهنگى اهل قلم – چاپ دوم. زمستان ۱۳۸۲٫
۶- روزنامه شرق – سال دوم، شماره ۲۶۹، ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳ – مقالهاى از نسیم خلیلى با نام : کندو کاوى در شخصیت، زندگى و اندیشههاى عین القضات همدانى.
۷- عین القضات و استادان او – دکتر نصراله پور جوادى – انتشارات اساطیر – تهران ۱۳۷۴٫
۸- احوال و آثار عین القضات – دکتر رحیم فرمنش – تهران ۱۳۳۸ – چاپ آفتاب
۹- مقدمهاى بر مبانى عرفان و تصوف – دکتر سیدضیاءالدین سجادى – سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانى دانشگاهى (سمت) چاپ نهم ۱۳۸۰


