طنز در شعر خاقانی

طنز به عنوان گونه‌ای از شوخ‌طبعی و عالی‌ترین نوع آن همواره در اشعار به ویژه مدایح، چون حربه‌ای در دست شاعر است که می‌تواند با آن حق مطلب را به گونه‌ای ادا کند که ضمن مدح شاه و یا ممدوح نسبت به آن چه که کار ناروا و یا اخلاق ناپسند است اعتراض کند. گاه چنین احساس می‌شود که مدایح شاعران بزرگی چون خاقانی فقط و فقط مدح و ثنای ممدوح است. البته شکی نیست که در شعر خود خاقانی و بسیاری از شعرا این نکته وجود دارد، ولی با بررسی در شعر بزرگانی چون خاقانی و انوری که در مدح سرآمد شاعران است در می‌یابیم انوری شاعری صرفا درباری و ثناگو نبوده است و شعر را تمامی به زر نمی فروخته است، بلکه در ضمن مدح با حربه طنز و زبان کنایه حق مطلب را ادا می‌کرده است و از ظلم و ستم ممدوح و بی عدالتی های زمانه و او پرده برمی‌داشته است چنانکه به عنوان مثال در قصیده ای در مدح پیروز شاه از امرای بزرگ سلاجقه می‌فرماید:

عدل تو چنان کرد که از گرگ امین‌تر

در حفظ رمه یار دگر نیست شبان را

که خود پیداست که خواسته‌ی عدالت چیز دیگری است. اما درباب طنز در شعر شاعرانی چون حافظ، مولانا، انوری، سعدی و… مقالات وبعضا کتاب‌های زیادی نوشته شده است. به جرات می‌توان گفت که کمتر اثری در ادبیات ما یافت می‌شود که خالی از عنصر طنز و انواع شوخی باشد یا اگر بهتر بگوییم چنین است که در بیشتر آثار ادبی ما حتی در آثاری مانند اسرار التوحید یا الهی نامه که از لحاظ زبان، قالب و مضمون و نوع ادبی آن انتظار طنز آفرینی نمی‌رود رد پای طنز و شوخی به وضوح قابل شناسایی است. به عنوان مثال فردوسی در شاهنامه در مدح محمود غزنوی   می‌فرماید:

چو کودک لب از شیر مادر بشست

ز گهواره محمود گوید نخست

که شما اگر تصویر کودکی گریان در گهواره را مجسم کنید که جای گریه کردن و بابا گفتن می‌گوید: محمود غزنوی، در می‌یابید که طنز فردوسی با محمود چه کرده است.

اما برای این که بیشتر با طنز در شعر آشنا بشویم به سراغ حضرت خاقانی می‌رویم. در جلسات قبلی و در حین گفت‌وگو از گونه‌های مختلف شوخ طبعی امثال زیادی از اشعار طنز آوردیم که در شعر سعدی حافظ و مولوی بسیار یافت می‌شود اما حالا برای بررسی بیشتر به سراغ خاقانی می‌رویم چرا که رگه‌های طنز در شعر او  هم بسیار است و ویژگی‌های خاص خودش را دارد.اینکه خاقانی دستی بر آتش هجا و هجو داشته و نیز در جای جای اشعارش دست به طنازی می‌زده است برای ما جای شکی نیست. شعر و زبان خاقانی اگرچه دشوار و پرمغز و گاه غیر قابل فهم و بسیار تاویل پذیر است اما خاقانی در میان همین دشوار گویی‌ها به ویژه در قصاید خود از عناصر شوخی به خوبی استفاده کرده است و فرا تر از استعارات و در محتوا یا حتی بازی با شکل کلمات و مضمون دست به طنزآفرینی زده است. خاقانی هجا گویی قدر است و طنز را به خوبی می‌شناسد و با گونه‌های مختلف شوخ طبعی آشناست و به آنها مسلط است و به همین جهت است که در هجو از کسی چون رشید وطواط  برمی‌آید. طنز در شعر خاقانی و رگه‌های شوخی در آثار وی کم نیست:

گیرم که دل درست ما نیست

آخر نام درست ما هست

خاقانی را اگر سفیهی

هنگام جدل زبان فروبست

اینهم زعجایب خواص است

که الماس بضرب سرب بشکست

یا:

حوری ازکوفه به کوری ز عجم

دم همی‌داد و حریفی می‌جست

گفتم ای کور دم حور مخور

کو حریف تو ببوی زر تست

هان و هان تا نه خری دم نخوری

ور خوری این مثلش گوی نخست

که خری را به عروسی خواندند

خر بخندید و شد از قهقه سست

گفت من رقص ندانم بسزا

مطربی نیز ندانم به درست

بهر حمالی خوانند مرا

کاب نیکو کشم و هیزم چست

یا :

لاف از هنر میار که بر مرکب هنر

جای عنان منم، محل پاردم تویی

یا :

مادرم کرد وقت نزع دعا

که ترا بانگ و نام سرمد باد

عمر توعمر نوح باد ولی

دولتت دولت محمد باد

اما اولین قصیده  انتخابی برای این نوشته قصیده‌ای است که در مذمت آب و هوای ری سروده شده است.خاقانی در فاصله ۵۴۹ و ۵۵۰ از شروانشاه اجازه خواسته که به خراسان برود اما هنگام رسیدن به ری بیمار می‌شود و  اهالی ری به اجبار مانع رفتن او به خراسان می‌شوند اما خاقانی که آب و هوای ری را بر نمی‌تابد قصیده‌ای  در بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف در مذمت آب و هوای ری می‌گوید و در آن از شوخ طبعی به خوبی استفاده می‌کند و می‌فرماید:

خاک سیاه بر سر آب و هوای ری

دور از مجاوران مکارم نمای ری

در خون نشسته ام که چرا خوش نشسته اند

این خواندگان خلد بدوزخ سرای ری

آن را که تن به آب و هوای ری آورند

دل آب و جان هوا شد از آب و هوای ری

ری نیک بد و لیک صدورش عظیم نیک

من شاکر صدور و شکایت فزای ری

نیک آمدم به ری بد من بین بجای من

ایکاش دانمی که چه کردم بجای ری

عقرب نهند طالع ری من ندانم آن

دانم که عقرب تن من شد لقای ری

سرد است زهر عقرب از بخت من مرا

تبهای گرم زاد ز زهر جفای ری

ای جان ری فدای تن پاک اصفهان

وی خاک اصفهان حسد توتیای ری

میر منند و صدور منند و پناه من

سادات ری ائمه ری اتقیای ری

هم لطف و هم قبول و هم اکرام یافتم

ز احرار ری و افاضل ری و اولیای ری

از بس مکان مه داده و تمکین که کرده اند

خشنودم از کیای ری و ازکیای ری

چون نیست رخصت سوی خراسان شدن مرا

هم باز پس شوم نکشم پس بلای ری

گر باز رفتنم سوی تبریز اجازتست

شکرانه گویم از کرم پادشای ری

ری در قفای جان من افتاد و من بجهد

جان میبرم که تیغ اجل در قفای ری

دیدم سحر گهی ملک الموت را که پای

بی کفش میگریخت ز دست وبای ری

گفتم تو نیز گفت چو ری دست برگشاد

بویحیی ضعیف چه باشد بپای ری

در این قصیده خاقانی ضمن ذم ری و شکایت از آب و هوای ری و یاد کردن از خراسان و اصفهان دو مکان دوست داشتنی‌اش که بسیار در اشعارش از آنها یاد می‌کند و در مورد این دو مکان به ویژه خراسان قصاید غرایی دارد، چون قصیده ای با مطلع : ( چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارند…عندلیبم به گلستان شدنم نگذارند) ، سخن را به اینجا می‌کشاند که سحرگه عزرائیل را دیدم که پای برهنه از دست وبای ری فرار می‌کرد، به او گفتم تو نیز از ری فراری هستی؟ که جواب داد آری وقتی که ری دست گشاده است و این چنین جان می‌گیرد من هم در مقابلش کاری نمی‌توانم بکنم. خاقانی در پایان این قصیده استوار و درخور در وهله نخست طنزی عبارتی آفریده است که بسیار خنده دار و موجز است، اما اگر دو بیت پایانی ار قصیده را با دقت بیشتری مطالعه کنیم در می‌بابیم که خاقانی برای افاده‌ی معنی و طنزآفرینی چه کرده است. در تفکر رایج میان عامه این عزراییل است که همیشه اقدام کننده و دست برگشاده است برای گرفتن جان مردم اما این بار این عزراییل است که از دست وبای ری فرار می‌کند که مبادا وبای ری جان او را هم بگیرد. در ضمن بیان این نکته از سوی خاقانی که سحرگه عزراییل را دیده است هم طنازانه است چرا که نگفته است در خواب دیدم بلکه به واقع دیده است. در ادامه باید توجه داشت به طنز موقعیتی که در این دو بیت وجود دارد که نشان دهنده‌‌ی احاطه‌ی خاقانی بر تصویر سازی ذهنی است. بی‌کفش گریختن عزراییل در واقع چنین فضای طتز آمیز و کمدی موقعیتی را ذهن مجسم می کند: ۱- عزراییل ترسیده است. ۲- عزراییل بدون این که چیزی همراه داشته باشد می‌گریزد.۳- عزراییل در حال دویدن است و… نکته جالب دیگر در این دو بیت اقرار بویحیی به ضعف خویش است آنجا که عزراییل می‌گوید وبای ری چنان کرده که من هم در مقایل آن ضعیفم و کاری از دست من ساخته نیست! در مجموع فرار ملک‌الموت از مرگ شوخی با نمکی است که خاقانی با این مزاح از خجالت سختی‌های سفر در آمده است. باید توجه داشت واژه ری ۲۸ مرتبه در قصیده تکرار شده است که وجود این واژه در قافیه از نکات موثری است که خواننده را وادار به خنده و واکنش می‌کند ، به ویژه تکرار چند باره‌ی ترکیب” آب و هوای ری” در سه بیت نخستین هم در واقع استفاده از عنصر تکرار برای القا صفت منفی است که ابن تکرار، غلو است و از نوع اطناب ممل نیست که البته باعث شوخ طبعی  در قصیده و جان کلام شده است.
قصیده دوم قصیده ای است با عنوان در نکوهش حساد که خاقانی در مذمت  حاسدان خود سروده که قصیده ای است بسیار غرا و استوار و بی نظیر که صراحت لهجه و جسارت خاقانی به خوبی در آن مشهود است و که در بین طنازی خاقانی در آن غوغا می کند:

نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا
در جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا
مریم بکر معانی را منم روح القدس
عالم ذکر معالی را منم فرمانروا
شه طغان عقل را نایب منم نعم الوکیل
نو عروس فضل را صاحب منم نعم الفتی
درع حکمت پوشم و بی ترس گویم کالقتال
خوان فکرت سازم و بی بخل گویم کالصلا
نکته دوشیزه من حرز روح است از صفت
خاطر آبستن من نور عقل است از صفا
رشک نظم من خورد حسان ثابت را جگر
دست نثر من زند سحبان وایل را قفا
عقد نظامان سحر از من ستاند واسطه
قلب ضرابان شعر از من پذیرد کیمیا
هر کجا نعلی بیندازد براق طبع من
آسمان زو تیغ بران سازد از بهر قضا
بر سر همت بلا فخر از ازل دارم کلاه
بر تن عزلت بلا بغی از ابد برم قبا
پیشکار حرص را بر من نبینی دسترس
تا شهنشاه قناعت شد مرا فرمانروا
من زمن چون سایه و آیات من گرد زمین
آفتاب آسا رود منزل به منزل جا به جا
این از آن پرسان که آخر نام این فرزانه چیست؟
و آن بدین گویان که گویی جای این ساحر کجا؟
ترش و شیرین است قدح و مدح من با اهل عصر
از عنب می پخته سازند وز حصرم توتیا
هم امارت هم زبان دارم کلید گنج عرش
وین دو دعوی را دلیل است از حدیث مصطفا
من قرین گنج و اینان خاک بیزان هوس
من چراغ عقل و اینان روزکوران هوا
دشمنند این ذهن و فطنت را حریفان حسد
منکرند این سحر و معجز را رفیقان ریا
حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس
قول احمد را خطا گفتند جوقی ناسزا
من همی در هند معنی راست همچو آدمم
وین خران در چین صورت گوژ چون مردم گیا
چون میان کاسه ازریر دلشان بی فروغ
چون دهان کوزه سیماب کفشان بی عطا
من عزیزم مصر حرمت را و این نامحرمان
غز زنان برزنند و غرچگان روستا
گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند از آنک
من سهیلم کامدم بر موت اولادالزنا(۱)
جرعه خوار ساغر فکر منند از تشنگی
ریزه چین سفره راز منند از ناشتا
مغزشان در سر بیاشویم که پیلند از صفت
پوستشان از سر برون آرم که پیسند از لقا
لشکر عادند و کلک من چو صرصر در صریر
نسل یاجوجند و نطق من چو صور اندر صدا
خویشتن هم نام خاقانی شمارند از سخن
پارگین را ابر نیسانی شناسند از سخا
نی همه یک رنگ دارد در نیستانها و لیک
از یکی نی قند خیزد وز دگر نی بوریا
دانم از اهل سخن هرک این فصاحت بشنود
هم بسوزد مغز و هم سودا پزد بی منتها
گوید این خاقانی دریا مثابت خود منم
خوانمش خاقانی اما از میان افتاده قا

بر اهل ادب قدرت مضمون سازی خاقانی پوشیده نیست و به حتم شما یک بار دیگر از خواندن این قصیده زیبا و پر مغز لذت برده‌اید اما آن چه که می‌شود در باب این قصیده گفت خود سر فصل پژوهشی دیگر است چون اصولا زبان خاقانی و اشعار او پر محتوا و پر معناست و ازلفظ اندک ابیات، معنای بی‌‌کرانی دریافت می‌شود. اما باید گفت که خاقانی علاوه بر به کار بردن صنایع متعدد لفظی و معنوی در این قصیده برای نکوهش حساد، در چند بیت با استادی و چیره دستی حاسدان خود را به سخره گرفته است و آنها دست انداخته است. در سراسر قصیده استفاده از عناصر تضاد و تشبیهات مکرر، به کار بردن الفاظ تحقیر کننده، غلو و اغراق و مبالغه و… در مجموع فضایی را به وجود آورده که در آن حاسدان هر چه بیشتر تحقیر می‌شوند و شخصیت خاقانی هر چه بیشتر برجسته می‌شود. نکته ی قابل توجه در این قصیده آن است که خاقانی اگر چه مثلا در برخی حتی حاسدان را به صفاتی زشت و ناپسند موصوف می‌کند اما در مجموع با این که لغات هجو آمیز در آن کم نیست زبانش در این قصیده بسیار فاخر و حتی مودبانه است. حال با توجه به این که ظرایف کار خاقانی در این قصیده بر اهل ادب پوشیده نیست چند نکته برجسته ی طنز آمیز را در این قصیده کوتاه بیان می‌کنم که توضیح بیشتر در مورد قصیده مجال دیگری را طلب می‌کند. نکته اول در بیت ۵ قصیده است که خاقانی خود را با دو ادیب معروف و کاردان عرب مقایسه می کند و می‌گوید که «حسان ثابت» با آن همه تبحر حسرت اشعار مرا می‌خورد و قدرت دست نثر من به «سحبان وایل» پس گردنی می‌زند و او را طرد می‌کند که در این جا خاقانی برای تحقیر «سحبان وایل» این مضمون را پرداخته است و البته کاری به کار «حسان ثابت» نداشته است. گفتیم که خاقانی از عناصر تضاد در این قصیده فراوان استفاده است اما در بیت ۱۸ با نزدیک کردن دو واژه آدم و خر در پایان مصرع اول و آغاز مصرع دوم بیت، دست به طنز آفرینی زده است. خر در مصرع دوم استعاره آشکار از دشمنان و حاسدان خاقانی است، می‌دانیم که هند همواره عالم معنی بوده است و آدم بعد از رانده شدن از بهشت به سرندیب واقع در هند افکنده شد و از آنجا که مردم سرزمین چین همواره به صورت‌گری و نقاشی شهره بوده‌اند خاقانی با تشبیه خود به حضرت آدم و با تشبیه حاسدان به خر دست به طنز آفرینی زده است. در ضمن «مردم گیا» نام گیاهی است که در شکل شبیه آدم است و در مصرع دوم چین با صورت در معنی آژنگ و شکن ایهام تناسب دارد. اما در بیت پاپانی قصیده خاقانی دست به بازی با واژگان زده و طنازی کرده است و چنین گفته است که : خاقانی چنان در شیوا سخنی و فصاحت زبان استاد است که هر کس که اشعار او را بشنود و بخواند اشعار خاقانی را از خود خواهد شمرد و خواهد گفت که این خاقانی مانند دریا منم که خاقانی در پاسخ این کس می‌گوید که من او را خاقانی می‌خوانم ولی خاقانی‌ای که قا از میانش افتاده باشد، که خانی به معنای چشمه است و حاسدان در مقابل دریای هنر خاقانی جز چشمه ای کوچک نیستند!

پی نوشت:
۱- برای آگاهی از معنای این بیت و ابیات دیگر رجوع کنید به” دیوان خاقانی” ،جلد اول و “گزارش دشواری‌های دیوان خاقانی”  ،ویراسته و نوشته دکتر میر جلال الدین کزازی،نشر مرکز ۱۳۸۵، چرا که بسیاری از ابیات هجو این قصیده دارای تعقید لفظی و معنوی هستند که از مختصات سبکی دوره و زبان خاقانی است و البته شرح آن در حوصله این نوشته نیست!

شنبه, ۱ اسفند ۱۳۸۸
دیدگاه شما

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>