دیگر به پونصد هزار تومان «نیم میلیون» نمی‌گویند

کوچک که بودم واژه‌ی «اسکناس» واژه‌ای پر کاربرد بود. ما بچه‌ها آن وقت‌ها زیاد با اسکناس میانه‌ای نداشتیم، یعنی به دردمان نمی‌خورد. اسکناس را بیشتر عیدها می‌دیدیم آن هم وقتی اسکناس‌های نوی بیست تومانی و پنجاه تومانی و صد تومانی و نهایت دویست تومانی عیدی می‌گرفتیم. خرجی ما و پول توی جیبی‌مان سکه بود نه اسکناس. خوب یادم هست از مدرسه‌ی شهید «مرادداودی» در آن سر شهر خرم‌آباد با سه تومن تا خانه‌ی‌مان در آن سر دیگر شهر می‌رفتم. سه تا تک تومنی. آن وقت‌ها فرق ما با بزرگ‌ترها و باباها در این بود که آنها توی کیف‌شان اسکناس داشتند، اسکناس‌های قرمز پونصد تومنی و هزار تومنی یعنی درشت‌ترین پول روزگار ما که خیلی پول بود، خیلی. یادم هست اولین باری که پونصد تومانی عیدی گرفتم از پدرم بود و آن وقت بود که فهمیدم بزرگ شده‌ام.

حالا اما «اسکناس» واژه‌ای مهجور است. حالا به همه چیز پول می‌گوییم، دیگر پول خرد و اسکناس نداریم. دیگر به پونصد هزار تومان «نیم میلیون» نمی‌گویند. همین طور که روزگار عوض شده است ما عوض شده‌ایم و این چیزها هم که نوشتم عوض شده است. یادش بخیر دهه‌ی شصت با همه‌ی سختی و سیاهی و غصه‌ای که داشت. جنگ بود ولی از حالا بهتر بود گمانم.

پنجشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۰ | رضا ساکی

بخواهم قیمت دلار را واقعی ‌می‌کنم

من از همین تریبون رسمی اعلام می‌کنم که می‌توانم در یک روز قیمت دلار را واقعی کنم. اگر بخواهم این کار را می‌کنم. کار سختی هم نیست فقط کافی است همین فردا بروم و یک دلار نه بیشتر بخرم بعد خواهید دید که دلار دو هزار تومنی می‌شود پونصد تومن. امروز به یکی از رفقای هم‌طبقه از لحاظ حقوقی و معیشتی می‌گفتم: این بالا رفتن دلار به دلیل است که ما و امثال ما هنوز وارد بازار نشده‌اند و یقین داشته باشید به محض این که هر کدام ما  دلار یا سکه بخرد و ریسک کند و دارایی و زندگی‌اش را روی این کار بگذارد همه چیز ارزان می‌شود. بله من اگر بخواهم قیمت دلار را واقعی ‌می‌کنم.

دوشنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۰ | رضا ساکی

من هم راضی نیستم تو هوا را آلوده کنی

با تلنگر مادرم به خود آمدم که چه می‌کنی؟ گفتم چایی هم می‌زنم می‌بینی که. گفت: ده دقیقه است هم می‌زنی بس نیست؟ گفتم: چه زود گذشت فکر می‌کردم تازه شکر ریخته‌ام، کاش همه‌ی زندگی این طور می‌گذشت. چانه‌ام را بالا آورد و مهربانانه توی صورتم نگاه کرد و گفت: به من بگو پسر، دردت را به مادرت بگو. دستش را پس کشیدم و بلند شدم گفتم: کدام درد مادر؟ چیزی نگفت. نان را از توی تستر درآوردم و باز روبرویش نشستم. نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. گفتم: می‌دانی. گفت: بگو پسرم. لحن صدایش توی دلم را خالی کرد. گفتم: راستش مادر دخل و خرجم با هم نمی‌خواند. مادر در حالی که کاسه‌ی مربا را هل داد جلویم بلند و برافروخته گفت: جان به لبم کردی تا بگویی دخل و خرجم با هم نمی‌خواند؟ فکر کردم مریض شده‌ای یا دارند از اداره اخراجت می‌کنند. کمی طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم: این که دخل و خرج آدم با هم نخواند مسلئه‌ی مهمی نیست؟ اصلا می‌دانی دخل و خرج یعنی چه؟ گفت: نه فقط تو می‌دانی، انگار خودم تو را زاییدم و بزرگ کردم، زیر موشک‌باران قد کشیده‌ای پسر. درست است دلار هفت تومن بود ولی نفت گیر خلق خدا نمی‌آمد. من تو را با جنس غیرکوپنی بزرگ کرده‌ام. آن روزها هم دخل و خرج‌ها با هم نمی‌خواند. گفتم: مادر من الان باید دستم توی جیب خودم باشد آن روزها بچه بوده‌ام. گفت: عیب ندارد پسر، پدرت هم همین طور بود، ‌وقتی دخل و خرجش با هم نمی‌خواند ایراد می‌گرفت ولی من با همان حقوق ساختم و تو را بزرگ کردم. شاکر باش.

همیشه همین طور است. بحث اقتصادی با مادر همیشه به ناشکری طرف مقابل ختم می‌شود. یعنی هر جا که کم می‌آورد قضیه را ربط می‌دهد به زیادخواهی و ناشکر بودن. البته اگر نتواند از در ناشکری به طرف مقابل ضربه بزند می‌گوید: صابر باش، قانع باش… اگر مادرم دبیرکل سازمان ملل بود دنیا را آرام می‌کرد. خودش وقتی اخبار می‌بیند می‌گوید: یکی باید برود با این طرف‌های درگیر در عراق و افغانستان حرف بزند تا دیگر بمب‌گذاری نکنند. یک شب خواب دیدم مادرم به همراه مامورین سازمان ملل دارد با یکی از سران القاعده حرف می‌زند. چند دقیقه‌ای حرف زدند و من نفهمیدم چه گفتند ولی آخر سر صدای مادرم را شنیدم که به سرکرده‌ی القاعده می‌گفت: عاقل باش.
شب خیلی سعی کردم زود شامم را بخورم و نگذارم دبیرکل سازمان ملل سوال پیچم کنند، ولی مادر باز شروع کرد و گفت: صبح که دردت را نگفتی، حالا بگو، به مادرت بگو. گفتم: همان بحث دخل و خرج بود که البته خوب که فکر کردم دیدم آدم قانعی نبوده‌ام. الان ولی قانعم. قیمه هم خیلی خوب شده در ضمن. مادر طبق عادت تکه‌‌ای گوشت را توی بشقاب خورش توی بشقابم ریخت و گفت: خودم بزرگت کرده‌ام. گفتم: دست شما درد نکند، زحمت کشیدید، فرصت باشد جبران کنم. ادامه داد: نمک نریز پسر آخر دردت را می‌گویی، به خودم هم می‌گویی. گفتم: چشم مادر، هر وقت درد داشتم می‌آیم پیش خودت، راستی فیزیوتراپی هم می‌کنی؟ گفت: مثل پدر خدا بیامرزت بی‌نمکی. گفتم: آن خدابیامرز که راحت شد… مادر نگاهی تند کرد و گفت: از دست من؟ گفتم: ازدست روزگار غدار مادر، و گر نه تو که کاری با آن خدا بیامرز نداشتی، فقط می‌پرسیدی مرد دردت را به من بگو. این جمله را که گفتم مادر آهی کشید و گفت: آخر سر هم نگفت و رفت…
توی رختخوابم اما چشمانم باز است و خوابم نمی‌برد. حساب بانکی‌ام شده خندق بلا. هر چه پول تویش می‌ریزم پر نمی‌شود. حقوق اداره را با همه‌ی حق‌التحریرهای روزنامه می‌ریزم توی یک حساب ولی باز پر نمی‌شود. تا به مرز یک میلیون تومان می‌رسد شروع می‌کند به خالی شدن. انگار حسابم سوراخ باشد. هر چه می‌کنم حساب دخل و خرج را نگه دارم نمی‌شود، هر روز باید از توی حساب پول بردارم. باید ماشینم را بفروشم تا بتوانم از پس قسط‌های خانه بربیایم. خرج بالا رفته است. خوشبختانه از این جهت با مادرم مشکلی ندارم،‌ می‌دانم اگر بگویم می‌خواهم ماشین را بفروشم می‌گوید خوب می‌کنی، دولت این همه اتوبوس و مترو را توسعه داده ولی مردم باز با ماشین شخصی بیرون می‌روند. آفرین پسر. من هم راضی نیستم تو هوا را آلوده کنی.

صبح دوباره با تلنگر مادر به خودم آمدم.گفت: چه می‌کنی؟ گفتم می‌بینی که کره می‌مالم روی نان. گفت: یک ربع است می‌مالی بس نیست؟ گفتم: می‌بینی مادر هر روز دارد طولانی‌تر می‌شود. یعنی امکان دارد یک روز من یک تکه پنیر بردارم و بعد تو به من تلنگر بزنی و ببینم روز تمام شده است؟ گفت: خجالت بکش، برو خدا را شکر کن توش و توان داری و چهارستون بدنت سالم است و می‌توانی کار کنی. گفتم مادر می‌خواهم ماشینم را بفروشم. روی شانه‌ام زد و گفت: خوب می‌کنی، دولت این همه اتوبوس و مترو را توسعه داده ولی مردم باز با ماشین شخصی بیرون می‌روند. آفرین پسر. من هم راضی نیستم تو هوا را آلوده کنی.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵۷ شنبه ۲۲ دی.

یکشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۰ | رضا ساکی

روانی قسمت هشتم

صبح بعد از بیدار شدن باز کانال‌های رادیویی و تلویزیونی را بررسی کردم ببینم اتفاقی افتاده است یا نه. عادت کرده‌ام، تا از خواب بلند می‌شوم استرس می‌گیرم و تا مطمئن نشوم امن و امان است خیالم راحت نمی‌شود. می‌دانم، آخر از غصه و ترس بسته شدن تنگه سکته می‌کنم می‌میرم.
امروز صبح خیلی گرسنه بودم و به پرستار گفتم برایم نیمرو بیاورد. گفت: دکتر قدغن کرده شما تخم‌مرغ بخورید. گفتم: دکتر که نمی‌داند از دیشب که ژاپنی‌ها به امریکا چراغ سبز نشان داده‌اند و نفت ما را تحریم کرده‌اند چه بر سر من آمده، خب برو تخم شترمرغ درست کن، ده دوازده نفری می‌شویم با رفقا می‌خوریم. بگذار این چند صباح باقیمانده را مثل آدم زندگی کنم. برو نیمرو درست کن و خودت هم بیا بخور. خدا را چه دیدی شاید این کشورهای بی‌استقلال و امریکا‌پرست فردا روز تخم‌مرغ را هم تحریم کردند. بیا تا هست یک دل سیر بخوریم.
هر چه توی ذهنم جست‌وجو می‌کنم به نتیجه‌ای نمی‌رسم. نمی‌فهمم چرا ژاپنی‌ها این قدر دنبال امریکا هستند. مگر از امریکایی‌ها خیری به آنها رسیده است؟ جز بمب اتم و تجاوز سربازان امریکایی به مردم ژاپن چیزی مثبتی در رابطه داشتن یا رابطه نداشتن‌شان پیدا نمی‌کنم. شاید این که می‌گویند سیاست پدر مادر ندارد همین باشد.
بعد از خوردن تخم‌مرغ روی تخت دراز می‌کشم و کم‌کم چشمانم سنگین می‌شود. تازه از خواب بیدار شده‌ام ولی بدنم نیاز دارد تا عصر که شبکه‌های ماهواره‌ای شروع می‌کنند به خبرپراکنی دوباره استراحت کند. قبل از خواب از پرستارم می‌پرسم باز هم تخم‌مرغ مانده؟ و بعد دیگر چیزی نمی‌شنوم.

جمعه, ۲۳ دی ۱۳۹۰ | رضا ساکی

نظم زندگی ما را بر هم می‌زنید

۱

یک جای توریستی هست به نام «فوکت» یا «پوکت» که حتما نام آن را در تبلیغات روزنامه‌ها دیده‌اید. این «فوکت» که نمی‌دانم چگونه تلفظ می‌شود و زیر و زبر روی کاف و تای آن چیست جزیره‌ای است در تایلند که صاحبان تبلیغات به دلایل زیادی روی تایلند بودن آن مانور نمی‌دهند و فقط درشت می‌نویسند: نوروز امسال در «فوکت» باشید، فوکت رویایی منتظر شماست، فوکت بهشت‌ آسیا و… فلان.

حالا هی بگویید چرا می‌گویم یه وضی شده، وقتی آدم نمی‌تواند به تایلند سفر کند و بعد برگردد و توی جمع بگوید تایلند بوده‌ام وضی نشده است؟ بین خودمان باشد بعضی حتا روی‌شان نمی‌شود بگویند «فوکت» بوده‌ام و جای آن از «پاتونگ» و «کارون» و «کامالا» و «کاتا» یعنی محله‌های آنجا استفاده می‌کنند. به نظر من همه جای دنیا مکان خوب و بد دارد و آدم خودش باید عاقل باشد که اگر سفر توریستی رفت مثل توریست‌های متمدن برود و برگردد. نه این که با یه وضی برگردد.

۲

آخرهای برج پیش بود که حسابی دستم خالی شده بود و هیچ راهی جز قرض گرفتن برایم باقی نمانده بود. مجبور بودم از یک نفر دستی پول قرض بگیرم تا بتوانم دو سه روز باقی ‌مانده از برج را سپری کنم تا زن و زندگی‌ام به باد نرود به ویژه این که جشن تولد یکی از فامیل‌های زنم که دقیقا نمی‌دانم چه نسبتی با هم دارند روز بیست و نهم بود و با جیب خالی نمی‌توانستم باعث سربلندی همسرم در جشن تولد بشوم. خلاصه هر چه داشتم ریختم روی میز تحریر، ‌از پول نقد بگیر تا تراول چک و حساب‌های بانکی. خیلی بد است آدم همه چیزش را بریزد روی میز و بعد ببیند هیچ چیز ندارد. وقتی کاملا خیالم شد که دستم خالی است خودم را آماده کردم برای انجام عملیات. به یک نفر از دوستان اس‌ام‌اس دادم که: کار خیر برای یکی از آشنایان پیش اومده داریم پول جمع می‌کنیم یکی دو میلیون کم آوردیم داری دویست تومن دو سه روزه به من قرض بدی؟ اس‌ام‌اس را فرستادم و دلیوری گرفتم و چشم دوختم به موبایل. نیم ساعتی گذشت و خبری از پاسخ نشد پس به یکی از دوستان که توی کار بازار و بخر و بفروش این چیزها است زنگ زدم و وانمود کردم که پول هنگفتی توی کار انداخته‌ام و دلار و سکه خریده‌ام و حالا هم چون قیمت‌ها هی بالا می‌رود قصد فروش ندارم و… یکهو وسط مکالمه یادم افتاد که به از اینجا به بعدش فکر نکرده بودم که باید چگونه بگویم داری دویست تومن دو سه روز به من قرض بدهی؟ و بعد فکر کردم اگر این را بگویم طرف ممکن است بگوید خب مردک از آن پول هنگفت دویست تومن می‌گذاشتی کنار تا از مردم قرض نگیری… گند کار بالا آمده بود و داشتم من و من می‌کردم چه بگویم که یک اس‌ام‌اس به موبایلم رسید و در همان لحظات پر از استرس دستم رفت روی گوشی و اس‌ام‌اس را باز کردم و دیدم رقمی معادل حقوقم به حساب رفته است. با یک بدبختی و با یه وضی مسئله‌ی تماس را ماست‌مالی کردم و به رفیقم گفتم زنگ زدم بگویم بازار دلار و سکه فعلا خوب است و اگر فرش زیر پایت را فروخته‌ای برو دلار و سکه بخر…

عجیب بود این موقع ماه و حقوق؟ به یکی از همکاران زنگ زدم. نفس نفس می‌زد و معلوم بود دارد می‌دود، پرسیدم حقوق داده‌اند؟ گفت آره، داشتم بیچاره می‌شدم آخر برجی، ولی پول ریختن، الان دارم می‌رم عابربانک… گوشی را قطع کردم که باز اس‌ام‌اس آمد. این بار آن رفیقی بود که برایش داستان کار خیر را سر هم کرده بودم، اس‌ام‌اس داده بود که چاکریم داداش، شماره کارت بده بریزم برات.

فردا عصبانی رفتم اداره و مستقیم وارد دفتر حسابداری شدم و داد و بیداد راه انداختم که چرا زودتر حقوق داده‌اید؟ آقای رییس حسابداری ‌گفت جای تشکر چرا داد می‌زنی؟ و من جواب دادم داد می‌زنم چون روال منطقی زندگی‌‌مان را بر هم می‌ریزید. من اگر می‌دانستم شما زودتر حقوق می‌دهید آن همه داستان برای قرض گرفتن جور نمی‌کردم، شما تنها فرصت من را برای قرض گرفتن از یکی دوستان سوزاندید، حالا یا باید از او دویست تومان را بگیرم یا نگیرم که اگر نگیرم دیگر هیچ وقت نمی‌توام از او پول قرض کنم. شما باید همان اول برج حقوق بدهید،‌ نظم زندگی ما را بر هم می‌زنید با این کارها، حالا اگر ماه بعد من در روز بیست و هفتم باز بی‌پول شدم و منتظر حقوق شدم و شما به حساب نریختید چه خاکی باید بر سر بریزم؟ ولی اگر بدانم که سر برج حقوق می‌گیرم می‌روم مثل بچه‌ی آدم از یکی دستی قرض می‌کنم. ها؟ ها؟ بعد حاضران در اتاق را مورد خطاب قرار دادم و گفتم بد می‌گویم؟ همه حرف‌های من را تایید کردند و حتا یکی از اتاق بغلی داد زد فلانی حرفش حقه منم اعتراض دارم و هیچ کس نگفت من بد گفته‌ام و همین طور اتاق به اتاق همه ابزار نارضایتی کردند.

 من نمی‌دانم ای رییس روسا گاهی با خودشان چه فکر می‌کنند که این طور زندگی ما کارمند جماعت را به هم می‌ریزند. حالا که قول داده‌اند هیچ وقت زودتر حقوق ندهند. امیدوارم دست‌کم به این قول‌شان وفا کنند.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵۶ شنبه ۱۷ دی.

جمعه, ۱۶ دی ۱۳۹۰ | رضا ساکی

روانی قسمت هفتم

این روزها اصلا حال و روز خوشی ندارم. قرص‌هایم را سر وقت می‌خورم ولی باز دلشوره دارم. صبح بعد از ناشتا ناگهان خوابم برد و خواب دیدم که تنگه‌ی هرمز را بسته‌اند. از خواب بلند شدم و سعی کردم با موبایل وارد اینترنت بشوم. نشد. رادیو را روشن کردم خبری نبود. توی تلویزیون هم چیزی زیرنویس نشده بود. با این که می‌دانستم خواب دیده‌ام ولی باز تا مطمئن نشدم آرام نگرفتم. دکتر جدیدم آدم خیلی خوبی است و از مسایل روز هم سر در می‌آورد. از او پرسیدم دکتر اگر تنگه‌ی هرمز را ببندند دلار ارزان می‌شود؟ دکتر نگاهی کرد و آرام گفت: سیاسی شدی؟ گفتم: نه دکتر سیاسی نشدم فقط نگرانم. گفت نگران چه؟ و خم شد و دم گوشم گفت: نکند دلار داری؟ گفتم: دکتر جان دلارم کجا بود. نگرانم ولی، مگر حتما باید دلار داشته باشی تا نگران بالا رفتن دلار باشی. گفت: نه. ولی چرا نگران تنگه‌ای؟ گفتم: چون تنگه مهم است. تنگه‌ها مهم‌اند. شما مگر «تنگ فنی» یادت نیست؟ گفت: چرا یادم هست. گفتم: دکتر می‌ترسم. گفت: نترس، ترسیدی قرص شب را دو تا بخور.

خوشبختانه‌ پرستارم با من هم عقیده است و او هم مثل من نگران تنگه است و قول داده است به محض بسته شدن تنگه یا ارزان شدن دلار به من خبر بدهد. می‌گوید مردم توی صف نانوایی همه‌اش درباره‌ی تنگه و دلار حرف می‌زنند. پرستار می‌گوید این روزها سبزی خوردن هم گیر نمی‌آید. لابد به خاطر تنگه است دیگر. روی همه چیز تاثیر می‌گذارد. این دلار لعنتی روی همه چیزمان تاثیر می‌گذارد. به پرستار گفتم برایم صد کیلو سبزی خوردن بخرد خشک کند برای روز مبادا. شما یادتان نیست ولی من خوب یادم هست وقتی تنگ فنی را می‌زدند چه می‌شد. امیدوارم هیچگاه کار به بستن تنگه و اینها نکشد. حساب کرده‌ام اگر تنگه بسته بشود تا یک هفته می‌توانم قرص شب را دو تا بخورم و بعد قرص‌هایم تمام می‌شود. باید به پرستار بگویم برایم قرص هم بخرد. برای روز مبادا…

پنجشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۰ | رضا ساکی

خوش به حال آن دوران که لحاف کرسی بود

۱

نخست از همه‌ی شما که در نظرسنجی چلچراغ به صفحه‌ی «اصن یه وضی» رای دادید سپاس‌گزاری می‌‌کنم. امیدوارم نماینده‌ی خوبی برای شما باشم و بتوانم با این آرا که مال خودم است پز بدهم. این را هم بدانید که من دیگر متعلق به خودم نیستم،‌ من متعلق به شما هستم رفقا، به تک تک شما هوادارانم، به میلیون‌ها نفر در سراسر کشور… با چشمانی پر از اشک و در حالی که جو سنگینی من را در برگرفته است می‌گویم دوست‌تان دارم… با یه وضی!

۲

قدیم‌ها خیلی خوب بود. انسان هر چه بیشتر فهمید بیشتر عذاب کشید. قدیم‌ها چون مردم کمتر می‌دانستند کمتر هم ضدحال می‌خوردند. همین خود من، بیشتر قرص‌هایی که می‌خورم به دلیل همین دانستن است. دکترم می‌گوید تو آدم دانایی هستی و دنیا و کاستی‌های آن عذابت می‌دهد و باید هر شب قبل از خواب قرص بخوری. دکترم می‌گوید تو و امثال تو مصداق: فلک به مردم نادان دهد زمام مراد، تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس هستید. می‌گویم چه کنم دکتر، وقتی مثلا می‌دانم چیزی به نام اینترنت پرسرعت هست و می‌بینم اینترنت ما بی‌سرعت است غصه می‌خورم، خودم را از درون می‌خورم. می‌گوید عیب ندارد درست می‌شود، می‌گویم اینترنت؟ می‌گوید نه خودت را می‌گویم. یک دوره‌ی شش ماهه قرص بخوری درست می‌شود. می‌گویم خوش به حال آن دوران که لحاف کرسی بود و مردم همه پیش هم زندگی می‌کردند و غم و غصه نداشتند و کسی به دلیل اینترنت کم‌سرعت به قرص خوردن نمی‌افتاد. می‌گوید آن وقت‌ها هم مردم غصه داشتند، مثلا تلگراف‌ قطع می‌شد، پستچی به موقع به مقصد نمی‌رسید، کبوتر نامه‌بر سقوط می‌کرد، نفت تمام می‌شد، زغال نایاب می‌شد، سقف خانه چکه می‌کرد… می‌گویم دکتر جان نگو دیگر بس است، یاد قبض گاز افتادم. باز دارم از درون خودم را می‌خورم… دکتر عصبانی می‌شود و می‌گوید وضی شده ها،‌ دنبال بهانه می‌گرده از درون خودش رو بخوره… بسه دیگه. بس می‌کنم ولی دور از چشم همه از تو خودم را می‌خورم و به حال آنهایی که زیر لحاف کرسی زندگی کرده‌اند غبطه می‌خورم. آنها خیلی از چیزهایی را که ما می‌دانیم نمی‌دانستند و شب‌ها هم قبل از خواب قرص نمی‌خوردند.

۳

یه وضی شده که پیامک‌های تبلیغاتی این طوری به دست آدم می‌رسد: کلاس‌های فن‌بیان، مهارت‌های ارتباطی، آداب معاشرت، جذاب بودن و…

۴

جناب‌ آقای دنیزلی در گفت‌وگویی فرموده‌اند: قراردادم با پرسپولیس معنوی است نه مادی. ببینید چه وضی شده که دیگر دنیزلی هم می‌داند باید از کدام راه وارد قلب‌ ایرانی‌ها شد.

۵

هر سال یکی دو روز قبل از شب یلدا ملت به هم پیامک می‌دهند که پاییز دارد تمام می‌شود و باید جوجه‌ها را بشماری و فلان. خیلی از مردم هم فکر می‌کنند جوجه‌ها را حتما قبل از شروع شدن زمستان شمرد و اگر نشماری دیگر نمی‌شود شمارد. این حرف‌ها البته مال قدیم است و الان بسیاری جوجه‌هایشان را سر سیاه زمستان هم می‌شمرند که اتفاقا جوجه‌هایشان از شمار کسانی که جوجه‌ها را در پاییز شمرده‌اند هم بیشتر می‌شود. قدیم مردم زیاد حرف می‌زدند، مثلا می‌گفتند «نرود میخ آهنی در سنگ» در حالی این روزها هستند کسانی که میخ آهنی را ته در سنگ فرو می‌کنند. آن قدیم بود که می‌گفتند این ره تو می‌روی به ترکستان است، الان بسیاری را می‌شناسم که از راه ترکستان رفته‌اند و به جاهای خوبی هم رسیده‌اند. خلاصه حرف قدما را نباید زیاد جدی گرفت شما بهتر از من می‌دانید که چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی دیگر کاربرد ندارد و چه بسا هستند چاه‌کن‌هایی که با یه وضی چاه می‌کنند و هیچ گاه در چاه نمی‌افتند.

۶

من از هیچ واحد پولی جز تومان حمایت نمی‌کنم ولی باید اعتراف کرد که دلار همیشه ثابت کرده است دلار است ولی مثلا یورو همیشه ثابت نکرده است یورو است. همین. راستی سکه را هم فراموش نکنید بازار سکه همیشه سکه است.

۷

حکایت مجوزهای تاتر هم وضی شده. اول مجوز می‌دهند بعد توقیف‌اش می‌کنند و می‌گویند باید بازبینی بشود و بعد از بازبینی یا مجوز می‌دهند یا مجوز نمی‌دهند و اگر مجوز بدهند با تغییر مجوز می‌دهند و اگر مجوز ندهند یعنی حتا با تغییر هم قابل نمایش نبوده است. حالا یکی نیست بپرسد پس چرا اول مجوز گرفت؟ حالا نگرفت. ها؟ خوب نیست خودتان مجوز خودتان را لغو می‌کنید. خوب است؟

۸

«اینگمار برگمن» فیلمی دارد به نام «فانی و الکساندر» که تازه دیده‌ام. فیلم معرکه‌ای است درباره‌ی زندگی. یک جای فیلم مادری با روح فرزندش حرف می‌زند و جمله‌ی بسیار زیبا و طنزآمیزی می‌گوید که اصن یه وضی این هفته را با این دیالوگ به پایان می‌رسانم. مادر می‌خواهد به زودگذر بودن زندگی اشاره کند و این که زندگی چشم به هم زدنی میان بچگی و پیری و مردن است. مادر می‌گوید: بله پسرم همینه که هست، یه نفر هم‌زمان هم بچه و هم پیره. نمی‌شه فهمید این سال‌های میانی طولانی که این قدر مهم‌اند کجا رفتن.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵۵ شنبه ۱۰ دی.

پنجشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۰ | رضا ساکی

روانی قسمت ششم

این قسمت از روانی به دلیل اشاره‌ای کوتاه به انتخابات کشور دوست، روسیه چاپ نشد. تقدیم به خوانندگان وبلاگ که پی‌گیر حال روانی بودند.

چیزهایی زیادی در این دنیا هست که نمی‌فهمم. نه این که نفهم باشم، نه، متوجه نمی‌شوم. مثلا نمی‌دانم چرا برخی دایم در فکر ساختارشکنی و ایجاد نحله‌های نو مثلا در هنر هستند. جایی می‌خواندم که آوازه‌خوانی گفته بود باید در ابوعطا تغییراتی ایجاد کنیم. یکی نیست بپرسد چه تغییراتی؟ ابوعطا کمی این طرف‌ دیگر ابوعطا نیست، بیات زند است و کمی آن طرف لابد دشتی. یعنی چه ابوعطا باید تغییر کند؟ ابوعطا ابوعطاست با ده گوشه، نه کمتر نه بیشتر. مگر لباس است که عوض‌اش کنیم؟ رنگ حربی را با تغییر بزنیم دیگر ماهور نیست، چه می‌دانم رنگ فرح را عوض کنیم دیگر همایون نیست. این حرف‌ها یعنی چه؟  همین صبح توی برنامه‌ی آشپزی تلویزیون مجری برنامه داشت آموزش می‌داد که می‌شود توی سالاد شیرازی کلم پخته هم بریزیم. یعنی چه؟ چرا باید توی سالاد شیرازی کلم پخته بریزیم؟ سالاد شیرازی به همین خیار و گوجه و پیاز است که سالاد شیرازی است. آن هم با مواد ریزریز شده نه این که سر و ته خیار را بزنیم بندازیم توی کاسه و بگوییم سالاد شیرازی درست کرده‌ایم. این آتش ساختارشکنی از گور فلاسفه بلند شده و دارد جهان را عوض می‌کند. همین سر ظهر همسایه‌ی تخت بغلی توی چایی انار ریخته بود و می‌گفت خوشمزه شده است. گفتم جای انار توی چایی نیست، حتا اگر خوش طعم بشود نباید انار توی چایی بریزیم توی چایی باید لیمو ریخت، دارچین ریخت، هزار کوفت دیگر هست که آدمی‌زاد سال‌ها در چایی ریخته است و هرگز انار نریخته است، پس نباید مرض داشته باشیم و در چایی انار بریزیم.

مرا به دیوانگی متهم نکنید من با تغییرات به جا موافقم، با ساختارشکنی درست هم موافقم ولی موافق نیستم برای تغییر در فوتبال وسط زمین تور بکشیم چون آن وقت دیگر فوتبال نیست والیبال است. با تلفیق در موسیقی موافقم ولی باید پیانونواز ایرانی بنوازد نه این که افه‌های موسیقی کلاسیک بیاید. نور به قبر مرتضی خان محجوبی ببارد با آن پنجه‌های طلایی‌اش. یک روز یک برنامه‌ی رادیویی می‌شنیدم که گوینده اول برنامه خداحافظی می‌کرد آخر برنامه سلام احوال‌پرسی. یعنی چه؟ این احوال در سیاست هم هست، مثلا همین جنگولک‌بازی که آقایان پوتین و مدودف راه انداخته‌اند. اینها ساختارشکنی است؟ که یک دوره این نخست وزیر باشد آن ریس جمهور و بعد این رییس جمهور آن نخست وزیر؟ خب بنشینید سر جای‌تان مادام العمر حکومت کنید. ها؟

صبح وقتی تلویزیون داشت برنامه‌ی آشپزی نشان می‌داد به تلویزیون زنگ زدم آقایی گوشی را برداشت گفتم چرا به مردم چیزهای خوب یاد نمی‌دهید؟ به جای این که به مردم یاد بدهید مثل آدم سالاد شیرازی درست کنند می‌گویید توی سالاد شیرازی کلم پخته بریزند؟ آقای پشت گوشی جواب داد این هم یک روش است. گفتم پس امشب که رفتی پمپ بنزین به جای بنزین نوشابه توی باک بریز این هم یک روش است. گفت چرا بی‌ربط می‌گویی و تلفن را قطع کرد. همیشه همین طور است، مردم وقتی حرف‌های من را نمی‌فهمند گوشی را قطع می‌کنند. یک بار به یک انتشاراتی زنگ زدم و گفتم این چه کتابی است که منتشر کرده‌اید؟ جواب داد به تو چه. این رفتار اهل فرهنگ است. طرف برداشته یکی دو بیت از غزل حافظ بیرون کشیده گذاشته کنار هم و ادعا می‌کند غزل را کوتاه کرده‌ام و حرف حافظ را خلاصه کرده‌ام. چرا؟ حافظ اگر می‌خواست خودش خلاصه می‌گفت…

یک جا هم که من به ساختارشکنی و ایده‌‌های نو اعتقاد دارم در علم پزشکی است ولی وقتی این چیزها را با دکترم در میان می‌گذارم فقط قرص‌هایم را بیشتر می‌کند. همین یک کار را بلد است، می‌گوید شب‌ها را دو تا بخور و یکی هم ظهر اضافه کن. سال‌هاست شب‌ها دو تا می‌خورم و ظهرها هم یکی اضافه می‌کنم ولی افاقه نمی‌کند. کاش کسی پیدا می‌شد به من بگوید چرا باید در آب‌گوشت به جای نخود کشمش بریزیم؟ چون خوشمزه می‌شود؟

سه شنبه, ۶ دی ۱۳۹۰ | رضا ساکی

با دم شیر می‌شود بازی کرد

۱

در کودکی چیزهایی به ما یاد داده‌اند که همه‌اش درست نبوده است. یعنی آدم وقتی بزرگ می‌شود می‌فهمد خیلی چیزها آن طوری که در کودکی به او گفته‌اند نیست و طوری دیگری است. مثلا همین که در کودکی به ما گفته‌اند با دم شیر نباید بازی بکنی حرف درستی نبوده است چون با دم شیر بازی می‌کنند خیلی خوب هم بازی می‌کنند. چه کسانی؟ پول‌دارها. بله پول‌دارها. همان‌هایی که به جای قناری و گربه توی حیاط خانه‌شان بچه شیر دارند. همین هفته‌ی پیش بود که آتش‌نشانی شمال شرق تهران دو قلاده شیر رها در شهر را با یه وضی شکار کرد و تحویل باغ وحش داد. شیرهایی که احتمالا از خانه‌ای در شمال تهران در رفته‌اند. شاید در حیاط باز بوده و شیرها آمده‌اند توی کوچه.

این که در کودکی به ما گفته‌اند پول همه چیز نیست هم حرف درستی نبوده است. همین حالا کل اتحادیه‌ی اروپا سر همین پول به جان هم افتاده‌اند. با پول کارهایی می‌شود کرد که گاه عقل از درک آن عاجز است، مثل همین با دم شیر بازی کردن. ما که با دم گربه هم نمی‌توانیم بازی کنیم ولی پول‌دارها توی حیاط خانه‌شان شیر دارند و با دم‌اش بازی هم می‌کنند. حالا شاید هم شیرها از دست قاچاقچیان فرار کرده باشند. چه کسی می‌داند، ولی اگر از دست آنها هم در رفته باشند عاقبت برای فروش به پول‌دارها بوده است. پس ما از گفته‌های خود نتیجه می‌گیریم که با دم شیر می‌شود بازی کرد، فقط پول، امکانات و حیاط بزرگ در شمال شهر می‌خواهد.

۲

چند روز پیش جلوی یکی از این تلویزیون‌های سه‌بعدی ایستادیم و عینک مخصوص را به چشم زدم و نگاه کردم. خانمی که مسئول غرفه بود بعد از چند دقیقه پرسید: چطور است؟ جواب دادم: یه وضی.

۳

تنها چیزی که می‌شود این روزها درباره‌ی سرعت اینترنت گفت این است که با یه وضی وصل می‌شویم و با یه وضی وب‌گردی می‌کنیم و با یه وضی دانلود می‌کنیم و با یه وضی آپلود می‌کنیم. این وضی که ما داریم نصیب دشمن‌مان نشود.

۴

خیابانی بالاتر از میدان ونک هست که به اندازه‌ی یک استان محروم بیمارستان و کلینیک دارد. حتا شاید بیشتر از یک استان محروم. توی این خیابان پر از است از کلینک‌های فوق تخصصی و فوق فوق تخصصی و آنچنانی. سه تا بیمارستان هم دارد که برای یک خیابان عدد بزرگی است چون خیلی از شهرها فقط یک بیمارستان دارند آن هم با یه وضی البته.

۵

از اول دی نرخ جریمه‌های جدید اجرا شده است. یعنی الان سه روز است آنهایی که چراغ قرمز رد کرده‌اند صد هراز تومان جریمه شده‌اند. کارشناسان می‌گویند جریمه‌های سنگین باعث روان شدن ترافیک می‌شود. این کارشناسان همان کارشناسانی هستند که وقتی بنزین هم گران شد گفتند گرانی بنزین باعث روان شدن ترافیک می‌شود. فقط همین را خواستم عرض کنم.

۶

قدیم‌ها یک چیزهایی می‌گفتند حالا یک چیزی می‌گویند. از این به بعد هم یک چیزی خواهند گفت. مثلا پدرهایی که حالا دارند بچه بزرگ می‌کنند بیست سال دیگر برای این که به او بفهمانند که چقدر برایش زحمت کشیده‌اند می‌گویند: پسر من تو رو با نون سنگک بزرگ کردم. بعد وقتی پسر بداند که پدرش می‌توانسته او را با بربری چهارصد تومانی بزرگ کند ولی با سنگک هفتصد تومانی بزرگ کرده است قدر پدرش را می‌داند.

۷

مسئولی توی رادیو می‌گفت که مکزیکوسیتی از آلوده‌ترین شهرهای جهان بوده ولی حالا با تلاشی که کرده‌اند از پاکیزه‌ترین شهرهای جهان است و ما هم برای تهران باید همین کار را بکنیم. آقای مسئول البته نمی‌دانست که فرق مکزیکوسیتی با تهران در این است که آنها نخواستند عادت کنند به آلودگی، ولی ما عادت کردیم.

۸

همان مسئول می‌گفت خودروسازان قبلا قرار بود از استاندارد یورو ۲ به یورو ۳ بروند ولی حالا یورو ۴ آمده است و خودروسازان هم قول داده‌اند از یورو ۲ به یورو ۴ بروند حالا چه طوری می‌خواهند این کار را بکنند من نمی‌دانم. توی دلم گفتم با یه وضی لابد.

۹

شنیده شده برخی از بازیکنان فوتبال از شدت بی‌پولی ماشین‌های ۴۰۰ میلیونی خود را فروخته‌اند و ماشین‌های ۳۰۰ میلیونی خریده‌اند تا ۱۰۰ میلیون پول جیب‌شان باشد. خواستم از طریق همین تریبون با همه‌ی این عزیزان هم‌دردی کنم و تقاضا کنم شماره حساب بدهند حق التحریر چلچراغ را بریزم به حساب‌شان بلکه گره‌ای از مشکلات‌شان وا بشود.

۱۰

توی یک فیلم پلانی است که شخصیت خوب داستان و شخصیت بد داستان کنار هم نشسته‌اند. نه نام فیلم مهم است و نه نام بازیگران آن، بلکه جمله‌ای که شخصیت خوب به شخصیت بد می‌‌گوید مهم است که اصن یه وضی این هفته را با این جمله به پایان می‌رسانم: تو درباره‌ی من دروغ نگو من هم درباره‌ی تو حقیقت رو نمی‌گم.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵۴ شنبه ۳ دی.

شنبه, ۳ دی ۱۳۹۰ | رضا ساکی

برای شما جکه برای ما خاطره

۱
خیلی از چیزها برای من خاطره است و برای شما جک و خیلی از چیزها هم برای شما خاطره است و ممکن است برای من جک باشد. این هفته می‌خواهم یکی از چیزهایی را که برای من خاطره است تعریف کنم.
پارسال همین موقع‌ها با چند از دوستان در یک سری جلسه‌ی فیلم‌نامه‌‌نویسی شرکت می‌کردیم. داشتیم روی چند تا کاراکتر کمیک کار می‌کردیم و مراحل ابتدایی پروژه بود. یک روز در راه رفتن به جلسه تصادف کردم. دختر خانمی با سرعت از فرعی کوبید به ماشین من و هر دو ماشین را له کرد. قبل از تصادف من داشتم به سمت شمال می‌رفتم ولی وقتی تصادف کردم ماشینم به سمت غرب بود و ایشان که به غرب می‌رانند به سمت جنوب له شده بودند. تصادف محکمی بود، اصن یه وضی. خلاصه از ماشین‌ها پیاده شدیم و به خانم آب قند دادیم و ایشان زنگ زد به خانواده‌اش و من هم به ۱۱۰ زنگ زدم و بعد هم بیمه‌ی سیار را خبر کردم تا بیاید و خسارت را تعیین کند. پلیس ۱۱۰ بعد از بیست دقیقه رسید و کروکی کشید و بیمه سیار هم بعد از سه ساعت خود را با همه‌ی قوا به محل حادثه رساند و برای من هفتصد هزار تومان خسارت تعیین کرد…
محل تصادف یکی دو چهارراه پایین‌تر از محل قرار بود و من بعد از این که کار بیمه تمام شد خودم را به آخر جلسه رساندم. بعد از تمام شدن جلسه قرار شد من سی‌دی جلسه را بگیرم و گوش بدهم تا در جریان امور قرار بگیرم. جلسات را ضبط می‌کردیم برای همین مباداها. این جلسه هم خیلی مهم بود و دوستان درباره‌ی یک کاراکتر به نتیجه‌ی نهایی رسیده بودند و من هم باید در جریان قرار می‌گرفتم. خلاصه سی‌دی را گرفتم و روز بعد نشستم پای رایانه! تا بشنوم در جلسه چه گذشته است. جلسه را گوش می‌دادم و نکاتی را یادداشت می‌کردم و به پیش می‌رفتم که ناگهان یکی از دوستان پرسید: راستی از رضا خبری نشد؟ یکی دیگر از دوستان جواب داد: هنوز منتظر بیمه‌اس و از اینجا بود که دوستان شروع کردند به حرف زدن درباره‌ی من غافل از این که حرف‌هایشان دارد ضبط می‌شود. خب به جایی حساسی رسیدیم و می‌خواهم تنفس اعلام کنم. هر کس هر کاری دارد برود انجام بدهد و یک دقیقه‌ی دیگر بیاید…
اول این که بگویم دوستان حاضر در جلسه از چهره‌های مشهور و شناخته‌ی شده‌ی عرصه‌ی طنز و سینما هستند که البته نمی‌خواهم نام‌شان را فاش کنم ولی تا جایی که می‌توانم حرف‌هایشان را برای‌تان نقل می‌کنم. بعد از این که یکی از دوستان می‌پرسد از رضا خبری نشد این چنین تعریف و تمجیدهایی از بنده می‌شود:
-    اصلا قیافه‌اش به فکاهی‌نویس نمی‌خوره، بیشتر بوکسوره تا طنزنویس
-    من که اولین بار دیدمش فکر کردم تو کار خلافه
-    وقتی کت می‌پوشه شبیه عابدزاده می‌شه
-    میزرابنویس جلسه هم هست
-    الان که نیست می‌تونیم چایی بخوریم کمی
اینها فقط بخش کوچک و قابل نقلی بود از آنچه که در غیاب من در جلسه گذشت. چند روز بعد وقتی با یکی از حاضران در جلسه تلفنی حرف می‌زدم ناگهان از دهنم پرید و گفتم که حرف‌ها را شنیده‌ام. دوست گرامی بعد از این که کمی وای وای کرد ناگهان با شوق گفت کاری نداری دیگه؟ گفتم چی شد مگه؟ گفت هیچی می‌خوام زنگ بزنم به بقیه بگم بخندیم. هفته‌ی بعد آن بخش از جلسه را جدا کردم و به همراه همان دوستان شنیدیم و کلی خندیدیم. حالا هر جا می‌نشینیم این حکایت را تعریف می‌کنیم و دوستانم هم خوشحالند که چیز بدتری در جلسه نگفته‌اند!
۲
طی هفته‌های گذشته برخی از خوانندگان از گرانی مجله گله کرده‌اند و پرسیده‌اند چرا گران شده است؟ من از طرف خودم آن هم به عنوان یک شهروند عادی از این عزیزان یک سوال می‌کنم و امیدوارم در خلوت خودشان با صداقت به این سوال من پاسخ بدهند: آیا انتظار داشتید ارزان بشود؟
۳
می‌گفت اگر بنزین بشود لیتری هزار تومن چطوری بنزین بزنم؟ گفتم با یه وضی.
۴
یک زمانی هر کس می‌گفت پوتین آدم به یاد سربازی می‌افتاد اما حالا آن دوران گذشته است حالا هر کس می‌گوید پوتین آدم یاد مدودف می‌افتد.
۵
هنوز در شبکه‌های اجتماعی کسانی هستند که زیر نوشته‌ی شما می‌نویسند: با اجاره شیر یا همخوان کردم و هستند کسانی که می‌نویسند: اجازه هست شیر کنم؟ و آن قدر مقید هستند که تا اجازه ندهید شیر نمی‌کنند.
۶
از شما خوانندگان همیشگی صفحه می‌پرسم، پرسپولیس چه جوری به استقلال باخت؟ بله درست گفتید با یه وضی!
۷
حتما شنید‌ه‌اید که مجلسی‌ها تصویب کرده‌اند که دولت مجاز نیست روزهای کاری را بی‌جهت تعطیل کند. دوستی می‌گفت اگر کرد چه؟ گفتم آن وقت باید بلند گفت اصن یه وضی.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵۳ شنبه ۲۶ آذر.

دوشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۰ | رضا ساکی